به وب سایت مجمع هم اندیشی توسعه استان زنجان خوش آمدید
 
منوی اصلی
اوقات شرعی

اوقات شرعی به وقت زنجان

اذان صبح:
طلوع خورشید:
اذان ظهر:
غروب خورشید:
اذان مغرب:
آمار بازدید
بازدید امروز: 2,823
بازدید دیروز: 17,246
بازدید هفته: 77,724
بازدید ماه: 299,908
بازدید کل: 30,710,571
افراد آنلاین: 115
تقویم و تاریخ
جمعه ، ۱۷ مهر ۱٤۰۵
Friday , 9 October 2026
الجمعة ، ۲۸ ربيع الآخر ۱٤٤۸
مهر 1405
جپچسدیش
321
10987654
17161514131211
24232221201918
302928272625
آخرین اخبار
۲۶۹ - خاطره‌ای از شهید حمیدرضا شریف‌الحسینی: انقلاب کردیم برای چه؟ ۱۳۹۹/۱۲/۰۹

 خاطره‌ای از شهید حمیدرضا شریف‌الحسینی:

انقلاب کردیم برای چه؟ 

  ۱۳۹۹/۱۲/۰۹

اگر کسی مشکلی داشت و در حدی بود که لطمه‌ای از نظر شرعی وارد نمی‌شد، رضا برایش کاری انجام می‌داد. یادم هست خواهرم که تازه ازدواج ‌کرده و معلم بود به یکی از روستاهای دوردست سبزوار به نام خوشاب منتقل شد. روستای خوشاب بسیار جای بدراهی بود؛ خواهرم باید هفته‌ای می‌رفت آنجا و تنها پنجشنبه و جمعه را فرصت داشت مشهد باشد. آن روستا آن‌قدر دورافتاده بود که در طول هفته نمی‌توانستیم از خواهرم خبر بگیریم چون تلفن نداشت.
رضا آن‌وقت‌ها در مسکن و شهرسازی کار می‌کرد و اگر می‌خواست از نظر شغلی دستش بسیار باز بود.
مادرم خیلی اصرار داشت خواهرم به مشهد منتقل شود. برای همین به رضا که آن زمان دوست و آشنای زیادی داشت و می‌توانست راحت او را به مشهد منتقل کند، گفت: «اگه می‌تونی خواهرت رو به یه جای نزدیک‌تر منتقل کن. هر دفعه که می‌رود و می‌آید، خیلی نگران می‌شم.»
هرچه مادرم اصرار کرد تا رضا در این راه قدمی بردارد قبول نکرد، می‌گفت: «اگه من خواهرم رو بیارم اینجا چه کسی باید به‌جای اون بره؟ اگه امثال او نروند دیگران هم که مثل او امتیازشان به آنجا می‌خوره رو حتماً می‌آورند مشهد.»
برادرم به‌هیچ ‌عنوان راضی نشد که در این زمینه کاری انجام دهد؛ ولی تمام سعی خودش را می‌کرد که با تمام خستگی‌اش در وسط هفته یکی دو بار به خواهرم سر بزند. حمیدرضا تا مدت‌ها جهت خبرگیری به خوشاب می‌رفت و برای خواهرم وسایل موردنیازش را می‌برد. حتی صبح‌ها که می‌خواست برود او را تا ترمینال می‌رساند؛ ولی خواهرم را حتی یک روستا هم نزدیک‌تر نیاورد! می‌گفت: «ما انقلاب کردیم برای چه؟ برای اینکه این پارتی‌بازی‌ها و بی‌عدالتی‌ها از بین برود. اگه قرار باشه کاری رو که خودمون ادعا می‌کنیم بعد بخواهیم بانی آن باشیم باز همان مسائل قبل پیش میاد.»
خواهرم چند سال با سختی به آن روستا می‌رفت و برمی‌گشت.
خاطره‌ای از شهید حمیدرضا شریف‌الحسینی
راوی: معصومه شریف‌الحسینی، خواهر شهید