سوءقصد به جان رئیسجمهور
۱۴۰۵/۰۷/۰۷
.jpg)
فقط زمانی که به اسرائیل برگشتم برایم فاش شد که اگر چند روز دیر میکردیم سوخت را از دست میدادیم. یک هفته بعد از اینکه تانکر بندر باتومی را ترک کرد، آتشبس فرو ریخت. شورشیهای آبخازی شهر بندری سوخومی را اشغال کردند، موفق شدند ارتباط بین تفلیس پایتخت و بنادر دریای سیاه را قطع کنند و شهر بندری باتومی را هم تصرف کنند. تانکر دیزل من یکی از آخرینها بود که موفق شد قبل از این که به دست شورشیها بیفتد بندر را ترک کند.
به سبب وضعیت سختش و از ترس اینکه شورشیها بر کل کشور مسلط شوند، رئیسجمهور شواردنادزه مجبور شد تا به کمک روسیه روی بیاورد. شرط روسیه برای تثبیت وضعیت در گرجستان پیوستن این کشور به اتحادیه کشورهای مستقل بود. شواردنادزه دندانها را به هم میسایید و علیرغم این که به متهم کردن روسیه در حمایت از شورشیهای آبخازی ادامه میداد، نامه الحاق به اتحادیه کشورهای مستقل را امضا کرد. در ازای آن سربازان روسی برای تسلط بر خط راهآهن تفلیس به دریای سیاه فرستاده شدند که توسط شورشیها نگاهداشته میشدند. بعدها واحدهای ارتش گرجستان موفق شدند تا از نو بر بخشی از مناطقی که آبخازیها تصرف کرده بودند مسلط شوند. شورش آبخاز سرکوب شد.
رهبر شورشیان، گامساخوردیا متوقف شد و بعدها در زندان گرجستان در اوضاع عجیب و غریبی درگذشت. اما گرجستان موفق نشد کنترل بر آبخاز را به خودش بازگرداند.
اما مشقتهای رئیسجمهور شجاع به پایان نرسید. اکثر حامیان مشتاقش با این ادعا که در پی تصمیمش برای الحاق به اتحادیه کشورهای مستقل به گرجستان خیانت کرده است او را رها کردند.
ابتدای 1995 زمانی که از ساختمان پارلمان در تفلیس خارج میشد یک ماشین انفجاری کنار ماشین او منفجر شد،. تلویزیون روسیه برای همه دنیا تصاویر رئیسجمهور گرجستان را پخش کرد که شوکه با زیرپیراهنی در ماشینش نشسته و بر چهره و دستانش کوفتگی و آثار خون است. پس از تجربه این سوءقصد شواردنادزه پاکسازی گسترده در میان مقامات عالیرتبه سرویسهای امنیتی گرجستان را اجرا کرد و برخی از مقاماتشان هم به همکاری با مافیا برای نابودی رئیسجمهور کشور متهم شدند.
پس از سه سال، در 9 فوریه 1998، دوباره از سوءقصد جان سالم به در برد. این بار ماشینش وقتی که در راه اقامتگاه رسمی خود بر کوه خارج از پایتخت تفلیس بود با رگبار موشکها و بستن تیربار مورد حمله واقع شد. گرجستان مستقیماً روسیه را به عنوان مسئول این حمله متهم کرد.
فردای تجربه سوءقصد دوم نامهای به رئیسجمهور گرجستان فرستادم و در آن نوشتم، از جمله: «همان طور که همه دنیا شوکه شد، دیشب تا درباره حمله جنایتکارانه علیه تو شنیدم شوکه شدم (...) این اتفاق برای ما هفت برابر شوک سختی بود پس از اینکه نخستوزیرمان را تحت شرایط مشابه بیرحمانه ناچیزی از دست دادیم...» از خانهام در ساویون به دعا به درگاه خداوند برای سلامتی رئیسجمهور ادامه دادم. رفاقت بینمان را فراموش نکردم و پس از این که موفق شد وضعیت را در کشورش تثبیت کند هدیه اصیلی برایش ارسال کردم: شواردنازه به دیابت مبتلا بود و از این واقعیت بهره گرفتم که دوستم، دکتر پِسخ سگال، مدیر واحد دیابت در مرکز درمانی «شیبا» در تل هاشومر به گرجستان رفت و همراهش دستگاه تست سطح قند خون و همین طور مقدار زیادی انسولین را فرستادم.
رفاقت میان من و رئیسجمهور شواردنادزه که در سختترین روزهای کشور جوان شکل گرفت، از آن زمان و تاکنون ادامه دارد. ژانویه 1995 شواردنادزه برای دیدار حکومتی سه روزه به اسرائیل آمد. پیش از آن که در اینجا فرود بیاید از کنسول افتخاری در اسرائیل درخواست کرد که میان استقبالکنندگان در فرودگاه بنگوریون منتظر او باشم. در فرودگاه مراسم حکومتی تأثیرگذاری برایش برگزار شد. رئیسجمهور گرجستان عبور کرد و دستان استقبالکنندگان را فشرد. زمانی که متوجه من شد، بر گردن من افتاد، مرا محکم در آغوش گرفت و مرا بوسید و در گوشم نجوا کرد: «بسیار متشکرم، حیرتآور بودی. آنچه که برای گرجستان انجام دادی، شبیه به چیزی بود که جمهوری چک برای کشور اسرائیل در جنگ استقلال انجام داد.» میهمانان گرانقدری که پای هواپیما منتظر بودند نمیدانستند چه چیزی پشت این آغوش و گرمایی که مهمان بزرگوار بر من القا کرده پنهان شده است.
سپتامبر 1998 به مناسبت جشنهای رسمی به نشان هزار و ششصد ساله تمام برای جامعه یهودیان گرجستان به تفلیس دعوت شدم که طبق سنت پس از نابودی معبد سلیمان شروع میشود.
در مراسم رسمی که در دفتر رئیسجمهور شواردنادزه برگزار شد، او مرا در مقابل چشم همه در آغوش گرفت و در مورد کمکی که به کشورش در سختترین زمان خود کردم مرا دعا کرد. در هواپیما که هیئت اعزامی را به اسرائیل بازمیگرداند، الیاکیم روبینشتاین، مشاور حقوقی دولت نزدیک من آمد و از من سؤال کرد تا آغوشها و بوسهها را توضیح دهم. «خیلی چیزها هست که تو نمیدانی»، او را دست انداختم. «زمان جنگ با آبخازیها پنجاه هزار کلاشینکف برایشان فرستادم.» برای اینکه حرفهایم را اثبات کنم، پرونده ویژهای را که برای نخستوزیر نتانیاهو آماده کرده بودم بیرون آوردم– که در آخرین لحظه مشارکتش را در این رویداد ابطال کرد، چیزی که باعث ناامیدی میزبانان گرجستانی و در رأس آنها رئیسجمهور شواردنادزه شد– و به روبینشتاین همه جزئیات ارتباطات و نامههای تشکر که رئیسجمهور گرجستان برایم فرستاد را نشان دادم.
روبینشتاین پرونده را از من خواست تا در آن تأملی کند و پس از زمان کوتاهی به سوی من برگشت و با جدیت تمام گفت: «اما من در نامههای رئیسجمهور هیچ چیزی درباره کلاشینکفها نمیبینم.»
به او لبخند زدم: «آقای روبینشتاین، حتی تو میدانی که چیزهایی هستند که نوشتنشان غیرممکن است.
بعضی اوقات تشکر را در مورد محصولات مواد غذایی مینویسند و به معنای کلاشینکفها هستند.»
«من میفهمم»، این را روبینشتاین با دستپاچگی گفت و چهرهاش سرخ شد.