سیّد عزیز
۱۴۰۵/۰۷/۰۷
(3).jpg)
حمید داوودآبادی
اشاره:
«سید عزیز» زندگینامه خودگفته حجتالاسلام والمسلمین سید حسن نصرالله است که به کوشش حمید داوودآبادی به رشته تحریر درآمده است.
این کتاب بر مبنای گفتوگویی پنج شش ساعته با سید حسن نصرالله از نخستین سالهایی که به یاد دارد و همچنین آغاز فعالیتهای اجتماعیاش نوشته شده است. کسی که میخواهد از قول خود شهید سید حسن نصرالله با رهبر عزیز و فقید و مجاهد و پرتلاش شیعیان لبنان و سید مقاومت آشنا بشود، خواندن این کتاب خالی از لطف نیست.
در آغاز این کتاب تقریظی از رهبر شهید انقلاب دیده میشود. ایشان درباره این کتاب مرقوم فرمودند: «هر چیزی که مایه شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود خوب و برای من مطلوب است.»
از امروز، تمام بخشهای این کتاب را در صفحه پاورقی کیهان بازنشر میکنیم.
مقدمه
اولین بار تابستان ۱۳۶۲ در سفری که همراه گروهی دیگر از همسنوسالان خود به لبنان داشتم با حجتالاسلام والمسلمین سید حسن نصرالله آشنا شدم.
آن زمان در مسجد امام علی علیهالسلام بعلبک نماز جماعت و همچنین نماز جمعه را اقامه میکرد. همان ایام به دلیل شباهت چهره و خلقوخو بچهها و لبنانیها هم به تبعیت از آنان وی را خامنهای کوچک میخواندند. بعضی شبها به خواست ما و استقبال سید در مقر امام مهدی علیهالسلام جلسات توجیهی اوضاع و احوال تاریخی و سیاسی لبنان توسط ایشان برگزار میشد.
از همان ایام صداقت و حلاوت سخنان و مواضع ارزشی او در کامم نشست. بعد از بازگشت به ایران با وجودی که همه هوش و حواسم درگیر دفاع مقدس و حضور در آن بود مهر آن سید که ایمان و اخلاص در رفتار و کلامش موج میزد نهتنها فروکش نکرد که همواره در دلم فروزانتر گشت.
بهار سال ۱۳۷۴ دوباره توفیقی دست داد تا پس از ۱۲ سال مجدداً سید حسن نصرالله را در بیروت ملاقات کنم.
این بار در جایگاه دبیرکلی حزبالله لبنان و بهحق این مسئولیت خطیر برازنده روحیه و ایمان عملی وی بوده و هست. زمستان سال ۷۷ طی سفری که بهطور کاملاً شخصی بدون هرگونه حمایت مادی و معنوی ارگانها و سازمانهای دولتی به لبنان داشتم موفق شدم با همکاری دوست بزرگوار لبنانیام موسی احمد قصیر که او را ابو احمد صدا میکنند طی دو جلسه در مجموع حدود شش ساعت خاطرات و زندگی خودگفته سید حسن نصرالله را ضبط ویدیویی کنم. البته قبل و بعد از آن هم گفتوگوهای مختصری با وی داشتم که همه آنها را نیز ضبط کرده و به فراخور موضوع در میانه این کتاب که به چاپ رسیده است جای دادم.
آنچه برای من بسیار مهم و ارزشمند است عظمت، اخلاص، فداکاری و گذشت این رهبر اسلامی و عربی در مسیر بسیار سخت و خطیر راهبری حزبی است که در تاریخ پرفراز و نشیب لبنان نقش بسزایی ایفا کرده که دوست و دشمن بر آن اذعان دارند. در این کتاب با اوضاع، احوال و روحیات شخصی سید حسن نصرالله که ذکر و یادآوری آنها برای خود وی جالب و جذاب بود آشنا میشوید.
کسی که برخلاف بسیاری رهبران سازمانهای به اصطلاح مبارز مسئولیت و دبیرکلی را نه برای کسب پست و مقام و مال که برای خدمت خالصانهتر و فداکاری در راه اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله و سلم و ولایت فقیه میداند؛ تا آنجا که از اعزام فرزند دلبند خود به جبهههای نبرد علیه اشغالگران ابایی ندارد و بر شهادت جگرگوشه خویش افتخار میکند و صد البته چنین صحنهای در میان آنان که دایه رهبری احزاب و گروههای لبنانی و عربی را طی قرن گذشته داشته و دارند کاملاً بینظیر است.
جا دارد از زحمات بیدریغ و بدون چشمداشت دوستان عزیزم موسی احمد قصیر که همواره زحمات سفرهایم در لبنان به دوش او بوده و هست و همچنین علیرضا موحدی که زحمت پیاده کردن نوارها و همچنین ترجمه متون از عربی به فارسی را کشیده است قدردانی کنم.
امیدوارم این کتاب بتواند ما را بیشتر با روحیات ارزشی و حماسی دلاورمردان حزبالله لبنان، سربازان آخرالزمانی امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف آشنا سازد.
انشاءالله زمستان ۱۳۹۰ – تهران - حمید داوودآبادی
فصل یکم
من سید حسن نصرالله جمعه نهم شهریور ۱۳۳۹ شمسی برابر با سیام اوت ۱۹۶۰ میلادی در یکی از محلات حومه شهر بیروت به دنیا آمدم. خانوادهام اصالتاً اهل روستای بازوریه در منطقه سور در جنوب لبنان هستند ما پنج خواهر و چهار برادر هستیم که هر کدام یک سال با هم فاصله سنی داریم.
من فرزند بزرگ خانواده هستم. حسین کوچکتر است. بعد از او خواهرم زینب است و بعد فاطمه. برادرم محمد، بعدش جعفر و بعد از آن، زکیه، امینه و ساعات.
خانواده ما جزو خانوادههای فقیر و مستضعف بودند که همچون دیگر خانوادههای شیعه در تلاش برای یافتن یک فرصت شغلی و لقمهای نان از جنوب لبنان به بیروت مهاجرت کردند.
تا آنجا که به یاد دارم مدرسه النجاح یا الکفاح الان قدری شک دارم در همان حومه شرقی بیروت مدرسه ابتدائی من بود.
بعد از آن در مدرسه دیگری در مقطع راهنمایی یا به عبارت دیگر همان مقطع تکمیلی مشغول به تحصیل شدم و این دوره را به پایان رساندم.
در همان سالها بود که آتش جنگ داخلی در لبنان شعلهور شد.
در طول جنگ داخلی لبنان حزب فالانژ با همراهی دیگر احزاب ملیگرای لبنانی با سازمان آزادیبخش فلسطین و نهضت ملی لبنان به جنگ خیابانی میپرداخت و متحد استراتژیک اسرائیل به شمار میرفت.
اما ادامه مطلب، با شروع این جنگ داخلی مدارس تعطیل شد.
حومه شهر بیروت محل سکونت مسلمانان و شیعیان به دست نیروهای لبنانی و حزب کتائب که شما آنها را فالانژیست مینامید سقوط کرد. به ناچار این منطقه را ترک کردیم و به روستای بازوریه در جنوب لبنان بازگشتیم.
تقریباً برای مدت یک سال و نیم در آنجا ماندیم. در همین روزها بود که تحصیلات دبیرستان را آغاز کردم.
در آن سالها همیشه جزو شاگرد اولها بودم بهخصوص در دروس ریاضیات، شیمی، جبر و هندسه. درسم خوب بود. یادم نمیآید نمرههای درسیام چند بود اما در کلاس همیشه نفر اول دوم یا سوم بودم.
پدرم که مسئول امور صدقات در کمیته امداد امام خمینی در بیروت است خیلی فقیر بود. بقال بود؛ مغازه کوچکی داشتیم که در آن چیزهایی را میفروختیم. ما تا ظهر را در مدرسه میگذراندیم.
وقتی از مدرسه برمیگشتیم در مغازه به پدرم کمک میکردم. حتی روزهای تعطیل هم به مغازه میرفتیم.
روزهای عید و تعطیل را نه میشناختم نه میدانستم یعنی چه.
تا زمان رفتنم به نجف نمیدانستم که عید مردم برای چیست.
مردم در روزهای عید و تعطیل برای سیاحت و گردش به کنار دریا میرفتند ولی ما حتی نمیدانستیم که مردم برای چه به کنار رودخانه میروند و ما نمیرویم.
گردش و تفریح که حتی نزد فقرا و تنگدستان هم عرف و جا افتاده بود در خانه ما وجود نداشت و این در نتیجه فقر بود، در حالی که همه بچههای هم سن و سال ما بازی میکردند.
من و برادرم حسین در مغازه پدرم کار میکردیم. وقتی صبر و طاقتمان تمام میشد و خسته میشدیم از مغازه فرار میکردیم و بعد از یکی دو ساعت برمیگشتیم.
از شما چه پنهان پدرم دستمان را میگرفت و کتک مفصلی به ما میزد. (این عبارات با خنده آقا سید همراه است.)
هنوز گاهی با پدرم، مادرم و نزدیکان از خاطرات آن روزها و کتک خوردنهایمان یاد میکنیم و میخندیم و میخندیم. تأسف بیشتری که میخورم از این است که تا زمان رفتنم به نجف، روزی پیش نیامد که من و پدر و مادر و برادران و خواهرانم بر سر یک سفره بنشینیم و به اتفاق غذا بخوریم.
همیشه من و برادران و خواهرانم تنهایی غذا میخوردیم. پدر و مادرم در مغازه بودند یا مادرم با ما غذا میخورد یا پدرم اما همه خانواده هیچگاه بر سر یک سفره با هم روبهرو نشدیم. پدرم نماز صبحش را که میخواند به مغازه میرفت و ساعت ۱۲ شب
برمیگشت.
مادرم هم گاهی در طول روز برای کمک به او میرفت که اندکی استراحت کند یا نمازش را بخواند. این از خاطرات تلخی است که در کودکی از آن رنج میبردم.
زمانی که در منطقه شرقی بیروت بودیم به یکی از مساجدی که حضرت آیتالله سید محمدحسین فضلالله در آن نماز میخواند رفت و آمد داشتیم و بحمدالله عزوجل به رغم اینکه در محل سکونتمان هیچ جوان متدینی نبود با گروهی از جوانان متدین مرتبط شدیم.
حتی در کودکی هم توفیق دینداری و عبادت را داشتم و از محل سکونتمان به این مسجد که صفهای بسیار بلند نماز در آن تشکیل میشد در مجالس و سخنرانیهایی که حضرت سید در مسجد ایراد میکرد هم حاضر میشدم.
تقریباً تنها فرد متدین در محله خودمان بودم. البته افراد خانواده ما متدین بودند اما به صورت عرفی و سنتی و عادی. اما من در آن زمان با وجود کمی سن در فعالیتهای فرهنگی و اسلامی شرکت میکردم...