به وب سایت مجمع هم اندیشی توسعه استان زنجان خوش آمدید
 
منوی اصلی
اوقات شرعی

اوقات شرعی به وقت زنجان

اذان صبح:
طلوع خورشید:
اذان ظهر:
غروب خورشید:
اذان مغرب:
آمار بازدید
بازدید امروز: 4,586
بازدید دیروز: 15,727
بازدید هفته: 38,369
بازدید ماه: 20,313
بازدید کل: 29,954,055
افراد آنلاین: 61
تقویم و تاریخ
دوشنبه ، ۰۲ شهریور ۱٤۰۵
Monday , 24 August 2026
الاثنين ، ۱۱ ربيع الأول ۱٤٤۸
شهریور 1405
جپچسدیش
654321
13121110987
20191817161514
27262524232221
31302928
آخرین اخبار
۳۱۰- فرازی از وصيت‌نامه شهید عبدالمطلب اکبری : یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند! ۱۳۹۹/۰۶/۰۱

فرازی از وصيت‌نامه شهید عبدالمطلب اکبری :

یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند!

 یه عکسی به من نشون داد، گفت: این اسمش عبدالمطلب اکبری است! این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن کر و لال هم بود، یه پسرعموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده،‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلامرضا نشست، بعد هی با اون زبون کر و لالی خودش، با ما حرف می‌زد، ما هم گفتیم: چی می‌گی بابا !؟ محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت. دید، ما نمی‌فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید، روش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری! بعد به ما نگاه کرد گفت: ‌نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم‌، گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می‌خندیم، طفلک هیچی نگفت، سرش رو انداخت پایین، یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست، پاکش کرد، سرش رو پایین انداخت و آروم رفت. فرداش هم رفت جبهه.
 10 روز بعد جنازه‌اش رو آوردند! دقیقاً تو همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.

فرازی از وصيت‌نامه شهید عبدالمطلب اکبری : بسم ‌الله ‌الرحمن ‌الرحیم، یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم، فکر کردند من آدم نیستم، مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم، شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم، یک عمر برای خودم می‌چرخیدم، یک عمر ... اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می‌زدم، و آقا بهم گفت: تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد، این رو هم گفتم اما باور نکردید!
روایت حجت‌الاسلام انجوی‌نژاد، سامانه جامع دفاع مقدس/ ساجد.