به وب سایت مجمع هم اندیشی توسعه استان زنجان خوش آمدید
 
منوی اصلی
اوقات شرعی

اوقات شرعی به وقت زنجان

اذان صبح:
طلوع خورشید:
اذان ظهر:
غروب خورشید:
اذان مغرب:
آمار بازدید
بازدید امروز: 7,184
بازدید دیروز: 15,727
بازدید هفته: 40,967
بازدید ماه: 22,911
بازدید کل: 29,956,648
افراد آنلاین: 170
تقویم و تاریخ
دوشنبه ، ۰۲ شهریور ۱٤۰۵
Monday , 24 August 2026
الاثنين ، ۱۱ ربيع الأول ۱٤٤۸
شهریور 1405
جپچسدیش
654321
13121110987
20191817161514
27262524232221
31302928
آخرین اخبار
۲۴ - خاطره‌های آموزنده، نوشته آیت‌الله محمدی ری‌شهری: از دستی که بیست و پنج سال در ولایت نوشته است تعجّب ندارد ۱۴۰۱/۱۲/۰۸
 
خاطره‌های آموزنده، نوشته آیت‌الله محمدی ری‌شهری:
از دستی که بیست و پنج سال در ولایت نوشته است تعجّب ندارد
۱۴۰۱/۱۲/۰۸
 
حجت‌الاسلام و المسلمین حسینعلی نیّری در تاریخ 1380/4/5 بنا به تقاضای این‌جانب خاطره‌ای از توسلات مرحوم علامۀ امینی را به صورت مکتوب ارسال کرد. متن آن چنین است: 
در تابستان 1345 مرحوم علاّمه بزرگوار امینی _ ره _ برای گذراندن تابستان به جابان از روستاهای دماوند تشریف آورده بودند. این‌جانب با توفیق خداوند متعال چند بار به زیارت ایشان نائل شدم. جریانات زیر از برکات آن زمان است که در ذهنم باقی مانده است.
علامۀ امینی نقل کردند: شخصی بود به نام ملّا حبیب که از عشایر چادرنشین اطراف نجف اشرف بود. گاهی که برای انجام کارهایش به نجف می‌آمد، به دیدن من هم می‌آمد. یک بار آمد و گفت: آمده‌ام که دیگر در نجف مجاور باشم. منزلی در نجف اشرف تهیه کرد و ارتباطش هم با من برقرار بود.
روزی پیشخدمتش به منزل ما آمد و گفت: ملّا حبیب سخت مریض است و من را فرستاده که از شما خواهش کنم در حرم امیرالمؤمنین(ع) برایش دعا کنید که خداوند شفایش دهد.
من بیشتر، شب‌ها مشرّف می‌شدم و روز به حرم نمی‌رفتم. ولی برای گرفتاری و تقاضای این بندۀ خدا که با من دوستی داشت، تصمیم گرفتم که به حرم بروم. لباس پوشیدم و به حرم مطهّر امیرالمؤمنین مشرّف شدم و بعد از زیارت و دعا بیرون آمدم. پیش خود گفتم حالا که از منزل بیرون آمده‌ام، سری هم به منزل ملّا حبیب بروم و عیادتی کنم.
وقتی به منزلش رفتم، دیدم از درد می‌نالد و حالش به گونه‌ای است که حتّی نمی‌تواند قدری بلند شود و بنشیند.
کنار بستر او نشستم و شال کمر او را باز کردم. دستم را به کمرش گذاشتم و چیزی خواندم و بعد به او گفتم دعایی از امام صادق(ع) است، من آن را کلمه کلمه می‌خوانم، شما هم با من بخوانید. دعا که به آخر رسید، گویی ایشان اصلاً بیمار نبود و دردی نداشت. بلند شد، شال کمر خود را بست و کنار اطاق نشست. من هم کنار اطاق نشستم و شروع کردیم حال و احوال کردن و صحبت کردن. 
پیش‌خدمت رفته بود شربت بیاورد، وقتی وارد اطاق شد و این حالت را دید همان طور که سینی شربت دستش بود، بهت زده به ما نگاه می‌کرد. ملا حبیب متوجّه حالت او شد که بهت زده شده، به او گفت: چیه؟ تعجّب کرده‌ای؟ از دستی که بیست و پنج سال در ولایت نوشته است تعجّب ندارد.
* کتاب: خاطره‌های آموزنده، نوشته آیت‌الله محمدی ری‌شهری انتشارات دار الحديث قم