به وب سایت مجمع هم اندیشی توسعه استان زنجان خوش آمدید
 
منوی اصلی
اوقات شرعی

اوقات شرعی به وقت زنجان

اذان صبح:
طلوع خورشید:
اذان ظهر:
غروب خورشید:
اذان مغرب:
آمار بازدید
بازدید امروز: 4,659
بازدید دیروز: 8,565
بازدید هفته: 4,659
بازدید ماه: 65,136
بازدید کل: 31,026,963
افراد آنلاین: 30
تقویم و تاریخ
شنبه ، ۰۹ آبان ۱٤۰۵
Saturday , 31 October 2026
السبت ، ۲۰ جمادى الأول ۱٤٤۸
آبان 1405
جپچسدیش
1
8765432
1514131211109
22212019181716
29282726252423
30
آخرین اخبار
۳۸۳ - گفتگو با خواهران شهدا : برادران دیروز ما، قهرمانان امروز ایران هستند ۱۴۰۵/۰۸/۰۳
 گفتگو با خواهران شهدا : 
برادران دیروز ما، قهرمانان امروز ایران هستند 
۱۴۰۵/۰۸/۰۳

بعضی قصه‌ها را نمی‌توان فقط در چند سطر از زندگی یک انسان خلاصه کرد؛ قصه‌هایی که از دل خانه‌های ساده آغاز می‌شوند، با خاطرات شیرین کودکی و مهر خواهرانه جان می‌گیرند و سرانجام به نقطه‌ای می‌رسند که داغ فراق، تمام زندگی بازماندگان را رنگ دیگری می‌زند. قصه شهدا از همین جنس است؛ مردانی که روزی در کنار خانواده‌هایشان زندگی می‌کردند، می‌خندیدند، آرزو می‌ساختند و برای آینده نقشه می‌کشیدند، اما روزی راهی را برگزیدند که نامشان را در دفتر ایثار و مقاومت ماندگار کرد.
در این میان، خواهران شهدا راویان بخشی از زندگی برادرانشان هستند که شاید کمتر در روایت‌های رسمی دیده شده باشد؛ روایت روزهایی که شهید هنوز قهرمان یک قاب عکس یا نامی بر سنگ مزار نبود، بلکه برادری مهربان، هم‌بازی دوران کودکی، تکیه‌گاه خانواده و عضوی جدایی‌ناپذیر از خانه بود. خواهرانی که هنوز صدای خنده برادرانشان را به یاد دارند، سفارش‌هایشان را از خاطر نبرده‌اند و با مرور خاطرات، گاهی لبخند می‌زنند و گاهی بغض سال‌های دور دوباره در گلویشان می‌نشیند.
آنچه از زبان این خواهران روایت می‌شود، تنها شرح لحظه شهادت نیست؛ سخن از سبک زندگی مردانی است که ایمان را در رفتار روزمره معنا می‌کردند، به پدر و مادر احترام می‌گذاشتند، دستگیر دیگران بودند، از داشته‌هایشان می‌گذشتند و در بزنگاه‌های بزرگ، پای اعتقاد و میهن خود ایستادند. گاهی یک خاطره ساده از تقسیم خوراکی با هم‌کلاسی، یک سفارش به مادر، یک وصیت کوتاه یا جمله‌ای که سال‌ها پیش در جمع خانواده گفته شده، تصویری روشن‌تر از شخصیت شهید پیش چشم ما می‌گذارد؛ تصویری از انسان‌هایی که پیش از شهادت نیز با منش و رفتارشان، راهی از جنس محبت و مسئولیت را نشان داده بودند.
در این روایت‌ها، از مهربانی و خوش‌خلقی برادری که آرزوی سربلندی خانواده را داشت تا ایمان و دلبستگی جوانی که راه دفاع از اعتقاداتش را برگزید؛ از حکایت شگفت‌انگیز شفای پدر به برکت فرزندان شهیدش تا خاطرات رزمندگانی که در سکوت و سادگی، معنای ایثار را زندگی می‌کردند، هر خاطره دریچه‌ای به دنیای انسانی و معنوی شهدا باز می‌کند. روایت‌هایی متفاوت از زندگی‌هایی که هرکدام قصه خود را دارند، اما در یک نقطه به هم می‌رسند: ایمان، مهربانی، فداکاری و مسئولیت‌پذیری در برابر خانواده و جامعه.
این صفحات، تلاشی است برای شنیدن صدای خواهرانی که با گذشت سال‌ها، هنوز برادرانشان را در جزئیات زندگی به یاد می‌آورند؛ در عکس کنار طاقچه، در خاطره یک دیدار، در جمله‌ای از وصیت‌نامه یا در خوابی که پس از سال‌ها به آنان آرامش داده است. روایت‌هایی از دلتنگی‌هایی که پایان ندارند، اما در کنار آن‌ها چراغی از امید و افتخار روشن مانده است.
در صفحه فرهنگ مقاومت، این بار به سراغ خاطرات خواهران شهدا می‌رویم؛ برای آنکه از ورای سال‌ها و از زبان نزدیک‌ترین شاهدان زندگی آنان، دوباره با انسان‌هایی آشنا شویم که نامشان با شهادت ماندگار شد، اما ریشه‌های بزرگی‌شان را باید در زندگی ساده، انتخاب‌های روزانه و محبت بی‌ادعایشان جست‌وجو کرد. این روایت‌ها یادآورند که شهدا فقط بخشی از تاریخ نیستند؛ آنان در حافظه خانواده‌ها، در سفارش‌های به‌یادمانده و در راهی که از خود به جا گذاشته‌اند، همچنان زنده‌اند.
سیدمحمد مشکوهًْ الممالک

برادران دیروز، قهرمانان امروز
مرد بی‌ادعای گمنام در مسیر ولایت
خاطره‌نگار: زهره هادی، خواهر شهید ابراهیم هادی
ولادت: ۱/۲/۱۳۳۶- محله آیت‌الله سعیدی، استان تهران
شهادت: ۲۲/۱۱/۱۳۶۱- فکه، کانال کمیل، عملیات والفجر مقدماتی
نحوه شهادت: مفقودالأثر
یادبود مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۶، ردیف ۵۲، شماره ۱
ابراهیم از همان ابتدا با اهل‌بیت (ع) گره خورده بود. توسلش به اهل‌بیت همراه پدر بود. یادم است پدر همیشه می‌گفت: «کسی که نام مرا زنده می‌کند، ابراهیم است.» و واقعاً همین‌طور شد. او از همان جوانی مسیرش را پیدا کرد. با ورزش‌های باستانی شروع کرد، اما نه برای زور و قدرت. مرام پوریای ولی، راه امیرالمؤمنین (ع) و اخلاق، اساس زندگی‌اش بود. از ورزش، درس اخلاق گرفت؛ درس ایثار، صبر، مقاومت و ازخودگذشتگی. برای ابراهیم، قهرمانی در انسان‌بودن خلاصه می‌شد. نمازش همیشه به جماعت بود؛ حتی اگر یک نفر در خانه کنارش می‌ایستاد. نکته‌های درسی را از آیات قرآن استخراج می‌کرد و درسش را با آن‌ها پیش می‌برد. در دوران تحصیلش، فقط یک دانش‌آموز نبود؛ آموزگار اعتقادی، فرهنگی، اجتماعی و ورزشی برای اطرافیانش بود. عاشق امام بود و مطیع امر ولی. همه کارهایش فقط برای رضای خدا بود. از همان سال‌هایی که اعلامیه‌های امام خمینی (ره) بین مردم پخش می‌شد و انقلاب جان می‌گرفت، ابراهیم مسیرش را پیدا کرده بود. باور داشت همه وجودمان باید در مسیر ولایت خرج شود و برای زمینه‌سازی ظهور. لحظه ورود حضرت امام خمینی (ره) از فرودگاه را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. ابراهیم پابه‌پای ماشین می‌دوید، لبخند روی لب‌هایش نشسته بود. می‌گفت: «رهبر آمد...»
او معتقد بود شهدا دوست دارند این پرچم تا ظهور ادامه داشته باشد، تا به دست فرمانده اصلی برسد. ابراهیم از همان ابتدا دنبال شهادت نبود. او هم مثل خیلی از جوان‌ها مسیر رشد را قدم‌به‌قدم طی کرد. با انقلاب، با رهنمودهای روح‌الله خمینی وارد جریان خودسازی شد. اول خودش را ساخت، بعد خانواده‌اش را، بعد جامعه را. او خودش را خادم امام حسین (ع) می‌دانست. عاشق حضرت زهرا (س) بود. اگر روضه‌ای می‌خواند، گریز روضه‌هایش به نام مادر سادات ختم می‌شد. در مکتب حضرت زهرا (س) حرکت می‌کرد. برای او جنگ فقط یک مقطع تاریخی نبود؛ یک مدرسه تربیتی بود. می‌گفت: «اگر فقط بگوییم جنگی بود و تمام شد، پس الگو گرفتن از آن چه می‌شود؟ مگر نمی‌توان از مقاومت و ایثار درس گرفت؟»
در فکه، تا آخرین لحظه در کانال کمیل ماند. گفت: «اگر لایق بودم و شهید شدم، دنبالم نگردید... مادرم پیشم هست.» و رفت... گمنام، بی‌ادعا. حتی خبرش هم بی‌سروصدا بود؛ نه چراغی، نه مراسمی. گمنام، مثل مادرش حضرت زهرا (س).
اما ابراهیم نماند که تمام شود. او برای ما یک راه گذاشت، یک رسالت. به همین دلیل است که امروز با اینکه سال‌ها از شهادتش گذشته، هنوز بر دل‌ها اثر می‌گذارد. من احساس می‌کنم وظیفه دارم پیام شهدا را برسانم، قافله را همراهی کنم، این مسیر را روشن نگه دارم. امروز در شهرها، استان‌ها، روستاها و حتی با دوستانی که در کشورهای دیگر فعالیت دارند، همراه هستم. در ترکیه کنار جوان‌هایی ایستاده‌ام که شهدا را راهنمای مسیرشان می‌دانند. شهدا زنده‌اند. ما با کمک شهدا کار می‌کنیم. با دستور آن‌ها و الهام‌شان پیش می‌رویم. ابراهیم اگر امروز بود، راضی نبود از تفرقه. همیشه توصیه می‌کرد: «هم‌دل باشید... همان‌طور که انقلاب با ندای الله‌اکبر به ثمر رسید، امروز هم باید همه در یک مسیر حرکت کنیم.» خیلی‌ها برادرم را ندیده‌اند، اما با خواندن خاطراتش مسیر زندگی‌شان تغییر کرده است. وقتی از من می‌پرسند: «راز محبوبیت ابراهیم چه بود؟» در یک کلمه می‌گویم: «اخلاص». ابراهیم زندگی عادی داشت، مثل همه جوان‌ها. اما فرقش این بود که هر کاری می‌کرد برای خدا بود. قصه نبود، افسانه نبود، رؤیا نبود؛ حقیقت یک زندگی خدایی بود. وقتی انسان همه‌چیزش را برای خدا بدهد، خدا هم او را الگو می‌کند. او عشق را پوچ نمی‌دانست. عشق را خدایی می‌خواست. می‌گفت: «اگر عاشق می‌شوید، برای خدا عاشق شوید.»
ابراهیم رفاقت‌های محدود و دایره‌های بسته را قبول نداشت. بعضی‌ها می‌گویند من فقط با فلان آدم رفت‌وآمد می‌کنم؛ اما او می‌گفت: «هنر این نیست که فقط با افراد هم‌سطح خودت دوست باشی. هنر این است که اگر رفاقتی را از صفر شروع کردی، آن را به یک دوستی خدایی برسانی.» من خودم هنوز حس می‌کنم از قافله این‌ها عقبم. شهدا با نفس خودشان جنگیدند، مقاومت کردند، صبر و ایثار داشتند. ما باید ببینیم کدام‌یک از این ویژگی‌ها را در زندگی‌مان جاری کرده‌ایم. خیلی‌ها می‌پرسند: «اگر ابراهیم امروز زنده بود چه می‌کرد؟» من می‌گویم همان کاری را که آن زمان کرد: «خودسازی و کادرسازی.» نسل امروز را رها نمی‌کرد. می‌گفت: «شهدا کار حسینی کردند و ما که مانده‌ایم باید کار زینبی کنیم.» به نظر من این مسیر ادامه دارد. شهدا محدود به زمان خودشان نیستند. برایشان فرقی نمی‌کند با چه کسی رفاقت داشته باشند. حتی با من که خواهرش بودم، برخوردی هدفمند داشت. برای اینکه دوستانم را بشناسد و هدایت کند، برایمان هدیه می‌خرید و می‌گفت: «این‌ها را به دوستان‌تان بدهید و آن‌ها را به حجاب دعوت کنید.» به من الگو معرفی می‌کرد، می‌گفت: «فلانی را ببین، از او یاد بگیر.» امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر را با رفتار عملی انجام می‌داد، نه با تندی. وظیفه خانواده شهدا فقط داغداری نیست؛ پیام‌رسانی است. ابراهیم فقط برادر من نبود؛ برادر همه کسانی است که او را الگوی زندگی‌شان کرده‌اند. همه ما باید جوابگوی شهدا باشیم. اگر روزی از ما بپرسند برای معرفی راه‌شان چه کرده‌ایم، باید پاسخی داشته باشیم.
وقتی دلتنگش می‌شوم، روضه حضرت زهرا(س) گوش می‌دهم. حس خواهرانه را فقط کسی می‌فهمد که برادر داشته باشد و جای خالی‌اش را لمس کند. نبودنش سنگین است... خیلی سنگین. گاهی می‌گویم ابراهیم کجا و من کجا... اما همان لحظه یادم می‌آید که او از ما عمل می‌خواهد، نه اشک تنها. اگر امروز بخواهم پیام برادرم را به نسل سوم و چهارم انقلاب بگویم، این است: «شهدا رفتند و کار حسینی کردند؛ ما که مانده‌ایم باید کار زینبی کنیم. راه ادامه دارد... و این زندگی هنوز جریان دارد.»
نامی که با مقاومت خرمشهر گره خورده
خاطره‌نگار: فاطمه سادات جهان‌آرا، خواهر شهیدان سیدمحمدعلی، سیدمحسن و سیدعلی جهان‌آرا
سیدمحمدعلی جهان‌آرا
ولادت: ۹/۶/۱۳۳۳- خرمشهر، استان خوزستان
شهادت: ۷/۷/۱۳۶۰- تهران، منطقه کهریزک
نحوه شهادت: حادثه سقوط هواپیمای C-130
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۴، ردیف ۹۸، شماره ۴۴
ما سیزده فرزند بودیم؛ هشت برادر و پنج خواهر. سه نفر از برادرانم- سیدعلی، سیدمحسن و سیدمحمدعلی- به شهادت رسیدند. محمد، فرزند پنجم خانواده بود؛ اما در دل و جان ما جایگاهی فراتر از ترتیب تولد داشت.
پدر و مادرم معتقد بودند که پسرها باید در مسجد بزرگ شوند. او از همان کودکی اهل نماز و قرآن بود. وقتی از کلاس برمی‌گشت، برای مادرم از آیات جهاد و شهادت می‌گفت. یک‌بار مادرم با لبخند گفت: «محمد، یعنی در قرآن فقط همین آیات هست؟» گفت: «با این ظلمی که در جامعه هست، این آیات یعنی مبارزه با شاه.» محمد برای ما نه‌فقط برادر، که یک مربی بود. بعد از نماز صبح، وقتی ما دوباره می‌خوابیدیم، نوار قرآن با صدای عبدالباسط می‌گذاشت تا آیات در جان‌مان بنشیند. مرتب کتاب می‌داد بخوانیم. می‌گفت: «باید بینش داشته باشید، فقط احساس کافی نیست.»
در نوجوانی همراه دوستانش پیمان‌نامه‌ای نوشتند برای مبارزه با رژیم پهلوی. بعدها همین جمع، هسته گروه «منصورون» شدند. ساواک بارها به خانه‌مان ریخت. حتی خواهرم را دو ماه بازداشت کردند، بی‌آنکه به ما اطلاع بدهند. محمد مدتی زندان بود و بعد زندگی مخفیانه داشت. تلفن‌هایمان زیرنظر بود. گاهی در پارک یا جایی دور از چشم مأموران او را می‌دیدیم. همیشه آرام بود، انگار دلش قرص‌تر از ما بود. 
بعد از پیروزی انقلاب، به خرمشهر برگشت و سپاه خرمشهر را تشکیل داد. فرمانده شد؛ اما هیچ‌وقت فرماندهی را به رخ نمی‌کشید. سال ۵۸ ازدواج کرد. دو پسر از او به یادگار مانده؛ یکی چهل روز بعد از شروع جنگ به دنیا آمد و دیگری چهل روز بعد از شهادتش.
در خرمشهر، اوضاع قبل از جنگ هم آرام نبود. ستون پنجم فعال بود. بمب‌گذاری می‌شد. محمد شب و روز نداشت. وقتی جنگ شروع شد و خمپاره به کوچه‌مان خورد، مادرم و خواهر نه‌ساله‌ام مجروح شدند. او دو، سه روز بعد فهمید. آن‌قدر درگیر دفاع از شهر بود که حتی خبر زخمی‌شدن خانواده‌اش هم دیر به او رسید. وقتی خواستیم شهر را ترک کنیم، تا پل بهمن‌شیر همراهی‌مان کرد. آن‌قدر فروتن بود که هیچ‌کس نفهمید این خانواده، خانواده فرمانده سپاه خرمشهر است. برادر کوچک‌ترم می‌خواست از ماشین پیاده شود و برگردد برای دفاع؛ دخترها هم دل‌شان می‌خواست بمانند؛ اما محمد محکم ایستاد و اجازه نداد.
همسرم که از هم‌رزمانش بود، می‌گفت: «محمد در جبهه مثل یک پدر بود.» وقتی شهر در حال سقوط بود، به بچه‌ها گفت: «شهر دارد سقوط می‌کند. اسلحه نداریم، نیرو کم است. هرکس می‌خواهد برود، شب است و تاریک؛ هیچ‌کس از کسی نمی‌پرسد چرا رفتی.» آن شب هیچ‌کس نرفت. همه ماندند.
آخرین تماسش ششم مهر ۶۰ بود. گفت: «فردا می‌آیم تهران.» من آن‌قدر خوشحال شدم که به همسرش زنگ زدم. قرار بود با ماشین بیاید. فردا خبر دادند هواپیمای C-130 سقوط کرده است. چند بار تماس گرفتند و پرسیدند: «آقای جهان‌آرا به تهران رسیده؟» گفتیم: «نه...» باورمان نمی‌شد او در آن هواپیما باشد. اما بود... همراه شهیدان فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز و دیگر فرماندهان. مادرم آن روز در حرم امام رضا (ع) بود. خواب دیده بود برادر شهیدم آمده و گفته: «می‌خواهم محمد را با خودم به مکه ببرم.» مادرم پرسیده بود: «من چه؟» گفته بود: «برای تو هنوز زود است.»
محمد همیشه توصیه به نماز، مطالعه و گوش دادن به سخنان امام می‌کرد. عاشق امام بود. وقتی به خانه می‌آمد، اول دست مادرم را می‌بوسید. در گرمای شرجی خرمشهر زیر کولر نمی‌خوابید؛ روی بام می‌خوابید. هیچ‌وقت شکایت نمی‌کرد. بسیار دقیق، صبور و خودساخته بود.
او رفت؛ اما ایمان و غیرتی که در دل مردم خرمشهر کاشت، ماند. ما خواهرانش مانده‌ایم تا روایت کنیم که محمد فقط یک فرمانده نبود؛ برادری بود که با محبت، با ایمان، با لبخند و با صلابت زیست. خرمشهر شاهد است... محمد رفت، اما نامش با مقاومت این شهر گره خورده است.
برادری که بوی امام حسین (ع) می‌داد
خاطره‌نگار: اعظم‌السادات آل‌هاشم، خواهر سومین امام‌جمعه شهید تبریز و نماینده ولی‌فقیه آذربایجان‌شرقی آیت‌الله سیدمحمدعلی آل‌هاشم
ولادت: ۲۷/۵/۱۳۴۱- تبریز، استان آذربایجان شرقی
شهادت: ۳۰/۲/۱۴۰۳- ورزقان، منطقه جنگلی دیزمار
نحوه شهادت: سانحه سقوط بالگرد رئیس‌جمهور
مزار شهید: تبریز، گلزار شهدای وادی رحمت
برادرم در یکی از قدیمی‌ترین محله‌های تبریز به نام سرخاب (وحدت فعلی) چشم به جهان گشود. بعد از تحصیلات ابتدایی و راهنمایی، وارد حوزه‌ای در تبریز شد و به‌دلیل علاقه زیاد، بعد از چند سال عازم شهر مقدس قم شد و ادامه دروس حوزوی را در شهر قم گذراند. از سال شصت به تبریز بازگشت و همان موقع در بیت امام‌جمعه وقت، آیت‌الله ملکوتی (ره)، بود و هم‌زمان مسئولیت عقیدتی سیاسی ارتش را در تبریز به عهده گرفت. چند سالی در تبریز بود. سپس به‌دلیل مسئولیت‌های مهم‌تر در ارتش به تهران رفت و بعد از چند سال با مسئولیت دیگر به تبریز برگشت. بعد از چندین بار رفتن و آمدن، بار آخر مدت زیادی در تهران بود و هم‌زمان در شهر قم ادامه تحصیل می‌داد تا مقطع دکترا و در سال ۸۸ بود که از طرف مقام رهبری مسئولیت نمایندگی ولی‌فقیه و ریاست سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی را به عهده گرفت و در آخر، بعد از چند سال با حکم مقام معظم رهبری به نمایندگی ولی‌فقیه در آذربایجان شرقی و امام‌جمعه تبریز در سال ۱۳۹۶ منصوب شد و طی این شش سال با جان و دل از هیچ خدمتی به مردم دریغ نکرد. در سال ۱۴۰۲ با بیشترین رأی، منتخب خبرگان رهبری در آذربایجان شد و بالاخره، بعد از ۶ سال خدمت در شب میلاد حضرت ثامن‌الحجج امام رضا (ع) با پرواز در سی‌ام اردیبهشت آسمانی شد.
از نوجوانی روحیه مدیریتی داشت. علاقه شدیدی به امام حسین (ع) و عزاداری آن حضرت داشت. در همان نوجوانی هیئت یا دسته عزاداری نوجوانان محله را تشکیل داده بود. حیاط خانه‌مان آن زمان بسیار بزرگ بود. دهه اول محرم، هر روز، با تشویق پدر بزرگوارم، هیئت را به حیاط خانه دعوت می‌کرد و مراسم عزاداری برپا می‌شد. این بهترین خاطره‌ای است که از دوران کودکی در ذهنم مانده است. 
این سنت تا قبل از شهادت ایشان و حتی تا امروز ادامه دارد و هر سال یک شب هیئت به خانه پدرم می‌آید. چه در دوران مسئولیت در ارتش و چه زمانی که نماینده ولی‌فقیه و امام‌جمعه تبریز بودند، هر زمان به ایشان زنگ می‌زدم و به‌دلیل جلسه یا سخنرانی نمی‌توانست پاسخ دهد، بلافاصله بعد از اتمام برنامه تماس می‌گرفت. با آن‌همه مسئولیت و مشغله، محال بود یادش برود. قلبی مهربان، رئوف و بخشنده داشت و محبتش بی‌منت بود. با اینکه برادر بزرگ بود، گاهی خودش برای تبریک عید زنگ می‌زد. ما، هم خودم و هم بچه‌ها، با او بسیار راحت بودیم. هر حرف یا مشورتی داشتیم، با حوصله گوش می‌داد و راهنمایی می‌کرد و بعد هم پیگیر می‌شد. از هوش زیادی برخوردار بود. به تیزهوشی‌اش غبطه می‌خوردم. همیشه به مهربانی و بخشش توصیه می‌کرد. می‌گفت: «به شما وصیت می‌کنم به همه خوبی کنید؛ اگر به شما بدی هم کردند، شما خوبی کنید.» بارها شده بود به‌دلیل مریضی یا مشکلات خانوادگی، با پرواز صبح از تهران می‌آمد و ظهر برمی‌گشت، او غمخوار همه بود.
به نماز اول وقت بسیار سفارش می‌کرد. در قنوت نمازهایش اغلب می‌گفت: «اللهم ارزقنی شفاعة الحسین (ع)» یا «اللهم احشرنی مع الحسین فی الدنیا و الآخرة.» اقامه نمازش انسان را به وجد می‌آورد. علاقه زیادی به امام و رهبری داشت و همین‌طور به کشور و وطنش. کسانی که شعرهای حماسی ایشان را شنیده‌اند، این را باور دارند.
خانواده جایگاه ویژه‌ای برایش داشت. هفته‌ای یک‌بار همه خانوادگی در خانه پدر جمع می‌شدیم. باوجود مشغله، همیشه سعی می‌کرد در جمع حضور داشته باشد. اگر جایی برنامه داشت، قبل یا بعد از آن حتماً نیم‌ساعتی می‌آمد و خانواده را می‌دید. هر روز یکی دو بار با مادر مرحومم تماس می‌گرفت و جویای حال خانواده و فامیل می‌شد. از موفقیت فرزندان بسیار خوشحال می‌شد. زمانی که پسرم کنکور شرکت کرده بود، آن زمان نتایج تلفنی اعلام می‌شد. حاج‌آقا تهران بودند. با زحمت فراوان چند ساعت تماس گرفتند تا نتیجه را بگیرند و خبر قبولی پسرم را به ما داد و بسیار خوشحال شد. همین‌طور از قبولی بچه‌ها در کارشناسی ارشد خوشحال می‌شد و تشویق‌شان می‌کرد.
آخرین دیدارم چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت، سالگرد مادرم بود. آن روز برخلاف همیشه که زود می‌رفت، خیلی نشست. آرام و ساکت بود. حال عجیبی داشت. نمی‌دانستم آخرین دیدار است. بعدازظهر خبر سقوط بالگرد در منطقه جنگلی دیزمار ورزقان را شنیدیم. برادرزاده‌ام، آقا سیدمهدی، پسر شهید بزرگوار، بلافاصله از تهران به ورزقان رفت و تا صبح در تماس بود. ما در خانه برادر عزیزم نشسته بودیم و شبکه خبر و زیرنویس‌ها را نگاه می‌کردیم. 
صبح ۳۱ اردیبهشت، بعد از اذان، خبر شهادت شهدای خدمت اعلام شد. آن شب و آن صبح تلخ، از بیانش عاجزم.
برادرم انسانی کامل به تمام معنا بود؛ که مثل او را ندیده‌ام، به قول مردم عزیز، مرد تکرارنشدنی. باوجود جراحات وارده به پیکر مبارکش، به آرزوی دیرینه‌اش که شهادت بود، نائل شد و به لقاءالله پیوست. پیکرش با تربت پاک و معطر امام حسین(ع) به دستان پدر بزرگوارم عطرآگین شد.
روحش شاد و یادش گرامی.
بنای عارفی که 
زمان و مکان شهادتش را می‌دانست
خاطره‌نگار: زهرا برونسی، خواهر سردار شهید عبدالحسین برونسی
ولادت: ۳/۶/۱۳۲۱- تربت حیدریه، استان خراسان رضوی
شهادت: ۲۳/۱۲/۱۳۶۳- شرق دجله، هورالعظیم، عملیات بدر
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: مشهد مقدس، بهشت رضا (ع)
ما چهار فرزند بودیم: دو برادر و دو خواهر. من متولد ۱۳۳۳ و فرزند آخر خانواده‌ام. عبدالحسین در روستای گلبو از توابع کدکن نیشابور بزرگ شد. او از کودکی اهل مسجد، نماز اول وقت و قرائت قرآن بود. عشق به اهل‌بیت (ع) در وجودش موج می‌زد؛ به‌خصوص ارادت خاصی به حضرت زهرا(س) داشت. در همان کودکی، یک‌بار در مسجد وقتی روضه‌خوان مطلبی را اشتباه خواند، با استدلال و منطق تذکر داد و بعد هم ثابت کرد که درست می‌گوید. در ماه رمضان ما را به روزه‌داری تشویق می‌کرد و در محرم برای برپایی مراسم، هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. پیش از انقلاب، مدتی کشاورزی کرد؛ اما وقتی دید زمین‌ها مربوط به طاغوت است و شبهه دارد، کنار کشید. سپس، در مغازه لبنیاتی کار کرد؛ اما چون صاحب مغازه در شیر آب می‌ریخت، آنجا را هم رها کرد. در سبزی‌فروشی هم وقتی دید آب به سبزی می‌زنند تا سنگین‌تر شود، کار را ترک کرد. سرانجام به شغل بنایی روی آورد و از همین راه، روزی حلال به دست آورد. 
همین روحیه بود که بعدها رهبر معظم انقلاب از او با عنوان «اوستا عبدالحسین بنا» یاد کردند. ایشان شهید برونسی را شخصیتی جامع‌الاطراف و از عجایب و استثنائات انقلاب دانسته‌اند. پیش از انقلاب فعالیت سیاسی گسترده‌ای داشت. اعلامیه‌های حضرت سیدروح‌الله خمینی را پخش می‌کرد. چند بار توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد و حتی حکم اعدامش صادر شد؛ اما با پیروزی انقلاب آزاد شد. در دوران سربازی، سرهنگی به او گفته بود باید در منزلش خدمت کند. اما وقتی او وارد خانه می‌شود و همسر بی‌حجاب سرهنگ را می‌بیند، همان لحظه از خانه بیرون می‌آید. به‌خاطر این کار تنبیه شد و باید ۱۸ توالت را به‌تنهایی می‌شست. 
بیست روز این تنبیه ادامه داشت، اما گفته بود: «اگر مجبور باشم تا آخر خدمت، کثافت‌ها را به بیابان ببرم، باز هم پایم را در آن خانه نمی‌گذارم.»
با شروع جنگ، راهی جبهه شد. پدر مشوقش بود، اما مادر دل کندن از او را سخت می‌دانست. عبدالحسین دست و صورت مادر را می‌بوسید و می‌گفت: «مادرجان! رضایت بده، اگر رضایت ندهی من شهید نمی‌شوم.»
ابتدا به‌عنوان بسیجی ساده و تک‌تیرانداز رفت؛ اما به‌خاطر لیاقت و شجاعتش به فرماندهی تیپ ۱۸ جوادالائمه (ع) رسید. خودش می‌گفت خواب امام زمان (عج) را دیده که به او فرموده‌اند این مسئولیت را بپذیرد. جوانان زیادی به عشق او راهی جبهه شدند. نصف بچه‌های روستای گلبو همراه او رفتند. چنان رشادت نشان داد که صدام برای سرش جایزه تعیین کرده بود.
یک‌بار از طرف سپاه برای خانه‌اش فرش و تلویزیون آوردند. همان لحظه جمع کرد و پس فرستاد و گفت: «من برای مال دنیا به جبهه نرفتم.» آخرین بار که می‌خواست برود، به من گفت: «خواهرجان! من دارم می‌روم که شهید شوم. شهادت افتخار است. وقتی خبر شهادتم آمد، شادی کنید. لباس مشکی نپوشید تا دشمن شاد نشود.» با اینکه عاشق خانواده بود و هشت فرزند داشت (پنج پسر و سه دختر)، اما از دلبستگی‌های دنیا گذشت. زینب، کوچک‌ترین دخترش، چهل‌روزه بود که پدرش در عملیات بدر، ۲۳ اسفند ۱۳۶۳، در چهارراه خندق شرق دجله (هورالعظیم) به شهادت رسید. سال‌ها مفقودالأثر بود تا اینکه در اردیبهشت ۱۳۹۰، هم‌زمان با ایام فاطمیه، پیکر بی‌سرش تفحص و به مشهد منتقل شد و در بهشت رضا (ع) آرام گرفت. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و گریه کردم. قرآن و وسایلش در جیبش بود. یاد غربت حضرت زینب(س) افتادم. به همسرش سفارش کرده بود اگر خواست بعد از او ازدواج کند، آزاد است؛ اما بچه‌ها را به خانواده بسپارد. همسرش با صبوری ماند و فرزندان را بزرگ کرد.
برادرم ارادت خاصی به رهبر انقلاب داشت. افتخار داشتیم در دیدارها ۳۶ عکس یادگاری با حضرت آقا بگیریم. ایشان الگوی عبدالحسین بود و عبدالحسین هم بعدها الگوی جوانان روستا شد. چند بار او را در خواب دیدم. یک‌بار در بیابان خانه می‌ساخت. همسرش گفت: «این خانه را برای شما می‌سازد؛ سقفش را نمی‌زند تا شما بیایید.» به او متوسل می‌شوم. در مشکلات صدایش می‌کنم و آرام می‌شوم. شهادتش برای ما افتخار است. راهش را ادامه می‌دهیم. تا پای جان پای انقلاب و خون شهدا ایستاده‌ایم. راه شهیدان گره‌گشاست. ان‌شاءالله شفاعت‌مان کند.
آن آرام باوقار 
که عطر نمازش آسمانی بود
خاطره‌نگار: حکیمه مغفوری، خواهر شهید عبدالمهدی مغفوری
ولادت: ۵/۱۱/۱۳۳۵- سرآسیاب، استان کرمان
شهادت: ۴/۱۰/۱۳۶۵- عملیات کربلای ۴
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سر
مزار شهید: کرمان، گلزار شهدا
از همان کودکی فردی آرام، باوقار و مؤدب بود. همین ادب و متانت، دورنمای بسیار عجیب و درخشانی را در ذهن تداعی می‌کرد؛ گویی از همان ابتدا مسیرش روشن بود. من از او کوچک‌تر بودم و خاطرات زیادی از جزئیات کودکی‌اش ندارم؛ اما آنچه خوب به یاد دارم، احترامش حتی نسبت به بچه‌ها بود. با همه باادب رفتار می‌کرد. سه ویژگی بارزی که او را متمایز می‌کرد، سختکوشی و پشتکار در امور شخصی و اجتماعی، توجه جدی به فرائض دینی حتی قبل از رسیدن به سن تکلیف، و رعایت دقیق حلال و حرام در رفتار و منش شخصی و مراقبت بر لقمه پاک بود. وقتی به خانه می‌آمد، در می‌زد و اجازه می‌گرفت. هنگام ورود، دست پدر و مادر را می‌بوسید. این احترام برایش اصل بود، نه ظاهر. نسبت به کشور و میهن، دلبستگی توأم با ایمان داشت و به حدیث «حب الوطن من الإيمان» بسیار توجه می‌کرد. به همین دلیل، نسبت به اعزام به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل، تعصب خاصی داشت و حضورش را تکلیف می‌دانست. به نماز اول وقت و جماعت اهمیت ویژه می‌داد. به مستحبات، ازجمله نافله شب، پایبند و عامل بود. ارادت عجیبی به حضرت سیدروح‌الله خمینی داشت و معتقد بود امام، فرشته‌ای از جانب خدا برای نجات بشریت است و حکم ایشان را به‌عنوان پیر و مراد خود واجب می‌دانست. نسبت به دعاها اهتمام خاصی داشت؛ به‌ویژه دعاهای توسل، ندبه و کمیل. از عشاق سینه‌چاک امام زمان (عج) بود. پیش از انقلاب، همراه یار نوجوانی و برادر صمیمی‌اش، شهید علی‌اکبر بختیاری، مراسم نیمه‌شعبان را در سرآسیاب فرسنگی (محله‌ای در کرمان) به شکلی باشکوه برگزار می‌کردند که هنوز در خاطره‌ها مانده است. 
گاهی که نمازش را می‌خواند، گویی در این دنیا نبود. انگار در عالمی دیگر سیر می‌کرد. نورانیتی در سیمایش دیده می‌شد که عجیب و معنادار بود. همان زمان حس می‌کردم دل‌بسته این دنیا نیست. او مصداق این جمله بود که «المؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه». همیشه متبسم و خوش‌رو بود. اگر غمی داشت، بروز نمی‌داد. به معنای واقعی متخلق به اخلاق اسلامی بود.
دوستی عجیبی با آقا ملا احمد جمشیدی داشت. با اینکه فاصله سنی داشتند، انس و الفت میان‌شان کم‌نظیر بود. هر دو عاشق امام حسین(ع) بودند و در مجالس سیدالشهدا شرکت می‌کردند. از مریدان آیت‌الله روحانی در مسجد خواجه خضر کرمان بودند. 
نقل شده که شهید مغفوری صبح‌های پنجشنبه آیت‌الله روحانی را برای درس اخلاق به سپاه کرمان دعوت می‌کردند. وقتی ذکر مصیبت «السلام علیک یا اباعبدالله» گفته می‌شد، گریه امان‌شان نمی‌داد و فضا عطر حسینی می‌گرفت و گویا بیش از همه، این دو یار صمیمی منقلب می‌شدند.
پس از رفتن برادرم، سعی کردم رفتاری داشته باشم که شهیدان و به‌ویژه او از من راضی باشند. حضورش را بارها حس کرده‌ام. با او حرف می‌زنم، حتی گاهی با او شوخی می‌کنم و همین برایم آرامش‌بخش است. 
اگر امروز مقابلم بود، از او می‌خواستم دعایم کند و مراقبم باشد. شهدا حاضر و ناظر ما هستند. اگر بخواهم در یک جمله توصیفش کنم، می‌گویم: «برادر شهیدم ان‌شاءالله از مقربین خدای مهربان است و امیدوارم ما را هم ببیند.» اگر قرار بود جمله‌ای بر سنگ مزارش بنویسم، می‌نوشتم: «برادر شهیدم، از خدا بخواه پدر و مادرم در آرامش ابدی در بهشت برین و در کنار تو باشند.»
آخرین دیدارش با من، همراه با محبت و توصیه به تقوا و احترام به والدین بود. پیام او برای نسل امروز، توجه به ارزش‌های دینی و انقلاب که با خون شهیدان گلگون‌کفن به دست آمده است و دوری از رذائل و هر آنچه انسان را از خدا دور می‌کند، است. خبر شهادتش را از طریق اجتماع و ازدحامی که در منزل‌مان شد، فهمیدیم. تحملش بسیار سخت بود. امروز بعد از سال‌ها، آنچه بیش از همه در دلم زنده است، یاد و 
خاطرات اوست.

 

فانوس روشنی در دل کوهستان
خاطره‌نگار: شهلا غفاری‌راد، خواهر شهید حمید غفاری‌راد
ولادت: ۹/۱۲/۱۳۴۳ – بیجار، استان کردستان
شهادت: ۱۳/۲/۱۳۶۲ – پایگاه عملیاتی هزارکانیان
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره توسط گروهک‌های ضد انقلاب
مزار شهید: بیجار، گلزار شهدا
هنوز هم وقتی از برادرم حمید حرف می‌زنم، بغضی گلویم را می‌گیرد و افتخاری در دلم زنده می‌شود؛ افتخار به برادری که در جوانی، مردانه پای عهدی که با خدا بسته بود ایستاد.
حمید، در نهم اسفند ۱۳۴۳ در شهر بیجار به دنیا آمد. از همان کودکی، آرام، مهربان و اهل محبت بود. همیشه هوای پدر و مادرم را داشت و در کارهای خانه و باغ، کنارمان بود. وقتی پدرم بعد از بازنشستگی، بیشتر وقتش را در باغ می‌گذراند، حمید همیشه همراهش بود؛ کمک در کاشت، آبیاری و کارهای باغ. به مادرم هم بسیار احترام می‌گذاشت. به‌قول خودش، رضایت خدا در رضایت پدر و مادر است.
تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی ادامه داد، اما با اوج‌گیری انقلاب، دیگر ماندن در کلاس برایش معنا نداشت. می‌گفت: «وقتی کشور به جوش آمده، نشستن سر درس چه فایده‌ای دارد؟» از همان موقع وارد فعالیت‌های انقلابی شد.
سال ۱۳۶۱ به سپاه پاسداران پیوست. چون علاقه‌ زیادی به کار فنی داشت، وارد واحد موتوری سپاه شد و خیلی زود در آن زمینه مهارت پیدا کرد، اما هدفش خیلی بزرگ‌تر بود؛ می‌خواست مدافع مرزهای اسلام و انقلاب باشد. برای همین، داوطلبانه به مناطق عملیاتی اعزام شد.
مدتی در روستای قشلاق نوروز، اطراف بیجار خدمت کرد و بعد عازم منطقه‌ هزارکانیان از توابع شهرستان دیواندره شد. آن منطقه، تازه از لوث وجود ضدانقلاب پاک شده بود و موقعیت حساسی داشت.
مدتی خبری از او نداشتیم. نه تلفنی بود و نه راهی برای ارتباط. نگرانی، همه‌مان را فرا گرفته بود. بعدها فهمیدیم خبر دل‌نگرانی ما به گوش حمید رسیده و او سه روز پیاده راه آمده بود تا فقط دل پدر و مادرم را آرام کند. وقتی رسید، پاهایش تاول زده بود. دو روز کامل خوابید، بعد بلند شد، آمد پیش مادرم و گفت: «مرا حلال کنید... شاید این آخرین مرخصی‌ام باشد...» چهره‌اش نورانی‌تر از همیشه شده بود. نمی‌دانم، شاید خودش هم حس کرده بود که وقت پرواز نزدیک است.
سرانجام، شب ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۲، هنگامی که در سنگر نگهبانی بود، هدف ترکش خمپاره‌ گروهک‌های ضد انقلاب قرار گرفت و به شهادت رسید.
آن زمان، من و همسرم در روستا معلم بودیم. خیلی غیرمنتظره، شوهرم گفت: «برای عروسی دخترخاله‌ات به بیجار برویم.» وسط هفته بود و عجیب. در راه، مدام حرف از لباس و تدارک عروسی می‌زدم؛ ولی او ساکت بود. نزدیک بیجار که رسیدیم، گفت: «حمید مجروح شده، برویم به او سر بزنیم.» دلم لرزید. حس بدی داشتم... وقتی رسیدیم و پارچه‌های سیاه را بر در خانه دیدم، دانستم که دیگر حمید میان ما نیست... مادرم جلو آمد، اشک‌هایم را پاک کرد و گفت: «ناراحت نباش دخترم... از حضرت زینب(س) که بالاتر نیستیم. خدا امانتی داده بود، حالا پس گرفت. باید صبر کرد و دشمن را شاد نکرد.» با اینکه در دلش آتش بود؛ ولی آراممان می‌کرد. وقتی تعریف کرد که در غسالخانه خواسته زیر گلوی حمید را ببوسد، اما دیده که سرش تقریباً جدا شده و تنها پوست نازکی باقی مانده است... ما دیگر چیزی نگفتیم، فقط اشک ریختیم. پیکر پاکش با حضور مردم بیجار تشییع شد و در گلزار شهدای شهر، به خاک سپرده شد.
وصیت‌نامه‌ شهید حمید غفاری‌راد
شهادت، دعوتی است به سوی نسل‌ها، خدا را شاکرم که بر من منت نهاد و در این امتحان الهی سرافراز بیرون آمدم.
ای پدر مهربانم! مشیت خدا این است که امانتش را باز پس گیرد. خوشحال باش که آن را در مسیر حق بازگرداندی.
ای مادر عزیزم! تو باعث خیر و سعادت من شدی، مانع نشدی، بلکه مشوقم بودی... مبادا برایم گریه کنی، روح من آزرده می‌شود.
ای خواهرانم! زینب(س) را الگوی خود قرار دهید و با حجابتان پیام خون مرا به جامعه برسانید.
ای امت حزب‌الله! امام عزیز را تنها نگذارید، او راه قرآن را می‌رود، رهایش نکنید...
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار...
سردار سجده
خاطره‌نگار: عصمت ‌سادات موسویان، خواهر سردار جانباز شهید سید حسن موسویان
ولادت: ۱۵/۹/۱۳۴۷ – اهواز، استان خوزستان
شهادت: ۱۵/۱۲/۱۳۹۹ – قم
نحوه شهادت: اثرات جراحات ناشی از دوران دفاع مقدس و مجروحیت در سوریه
مزار شهید: قم، گلزار شهدا
برادرم سید حسن، سیدی ساده‌زیست و مؤمن بود که از همان آغاز، نوری از ارادت به دین در چشمانش می‌درخشید. او در خانواده‌ای مذهبی در اهواز دیده به جهان گشود و خیلی زود، پای در مسیر بندگی و ایثار گذاشت. از همان نوجوانی دل در گرو اسلام و آرمان‌های انقلاب داشت. او کودکی باهوش، مهربان و مؤدب بود. هم در خانه احترام همه را داشت و هم در مسجد چهره‌ای شناخته‌شده و محبوب بود. مکبر مسجد بود، اهل نماز جماعت و دلداده‌ دعا برای پیروزی اسلام. اهل سخاوت بود و همیشه دیگران را به نیکی و دستگیری از نیازمندان تشویق می‌کرد.
برادرم از چهارده سالگی، فعالیت‌های انقلابی‌اش را از مسجد حاج علوان اهواز آغاز کرد. خیلی زود راهی جبهه شد. در عملیات کربلای ۴ در جزیره‌ مجنون، بر اثر اصابت ترکش به سر، زانو و کف پا به‌شدت مجروح شد. با وجود درد و سختی، حاضر نشد ترکش‌ها را خارج کند. می‌گفت: «این ترکش‌ها یادگار رفاقت با شهداست.» بعدها در جبهه‌های کرمانشاه و کردستان هم حاضر بود. پس از پایان جنگ، به سپاه پیوست و در مجموعه بیت رهبری، با تعهد و سکوتی مثال‌زدنی خدمت کرد. تحصیلات خود را در رشته حقوق در دانشگاه امام صادق (ع) به پایان رساند، اما هرگز از سنگر خدمت و دفاع دست نکشید. او نه‌تنها در جنگ تحمیلی، بلکه در نبرد با داعش نیز بار دیگر لباس جهاد پوشید و در سوریه فرماندهی عملیات‌ها را برعهده گرفت.
هیچ‌گاه از درد و جراحاتش حرفی نمی‌زد. می‌گفت: «اگر بگویم، دل مادرم می‌گیرد.»
برادرم اهل شکایت نبود، اهل عبادت بود. سجاده‌اش همیشه گسترده بود و اشک‌های نیمه‌شبش را خدا می‌دید. عشق او به حضرت ولی‌عصر(عج) در دعاهایش موج می‌زد.
سید حسن، در ۱۵ اسفند ۱۳۹۹، درحالی‌که در سجده‌ نماز بود، به دعوت حق لبیک گفت. زخمی که سال‌ها با صبر، تحمل کرده بود، پیکرش را خم کرد، اما دلش را محکم‌تر از همیشه به آسمان سپرد. لحظه‌ شهادتش با شب شهادت امام موسی کاظم(ع) مصادف شد؛ چه شب باعظمتی برای پرواز روحی پاک...
وقتی فرزندش خبر شهادتش را داد، دلم لرزید، اما بلافاصله گفتم: «برادرم رفت، اما سبک‌بال رفت، در حال نماز، در حال راز و نیاز...»
همیشه به ما می‌گفت: «اگر می‌خواهید در مسیر حق بمانید، محرومان را فراموش نکنید، برای فرج امام زمان(عج) دعا کنید و پای انقلاب و ولایت بایستید.»
برای او، خدمت به مردم عبادت بود و اطاعت از ولایت، عین عقلانیت. هیچ‌گاه از انقلاب و آرمان‌هایش جدا نشد.
سید حسن، تنها یک فرمانده‌ نظامی نبود، او فرمانده‌ دل‌ها بود. با صبرش، مهربانی‌اش و ایمان ریشه‌دارش، الگویی شد برای همه‌ ما. او شهیدی است که در رکوع اخلاص و در سجده‌ عبادت، به معراج رسید. نامش، صدای آرام تکبیرش، و نَفَس‌های سوخته از درد، اما شکرگزارش، تا همیشه در دل ما زنده است.
برادرم، تکیه‌گاه مهربان کودکی‌ام
خاطره‌نگار: معصومه دانا، خواهر شهید ابوالفتح دانا
ولادت: ۲/۲/۱۳۴۵ – میانه، استان آذربایجان شرقی
شهادت: ۱۲/۱۲/۱۳۶۵ – حاج عمران، مرز پیرانشهر، عملیات کربلای ۷
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۹، ردیف ۶۶، شماره ۱
در دوران کودکی، ما در یکی از روستاهای شهرستان میانه زندگی می‌کردیم؛ جایی که مدرسه‌ای وجود نداشت. ابوالفتح، با اینکه سن کمی داشت، اما شوق تحصیل باعث شد یک سال کامل در منزل یکی از اقواممان در روستای مجاور بماند تا بتواند به مدرسه برود.
از همان کودکی، مهربان و بااحساس بود. در خانه، پشت و پناه مادرم بود. یادم هست در سال ۱۳۵۸ برادر دیگرم علیرضا، که فقط چند ماه داشت، بیمار شد. مادرم که زبان فارسی را نمی‌دانست و آذری‌زبان بود، برای رساندن علیرضا به بیمارستان، نیاز به همراهی داشت. برادرم ابوالفتح، آن روزها نوجوانی ۱۲ یا ۱۳ ساله بود، اما بدون هیچ تردیدی دست مادر را گرفت و تا سال‌ها در دوره بیماری علیرضا، یار و همراهش ماند.
برادرم، شخصیتی داشت سرشار از محبت و ادب. بیش از هر چیزی، احترام عمیقی برای مادرم قائل بود؛ آن‌قدر که خاک پایش را هم طلا می‌دانست. حتی پس از شهادتش، در خواب‌هایی که از او دیدم، همواره سفارش می‌کرد که مراقب مادرم باشم و دل او را نیازارم. در هر مرخصی‌ای که به خانه می‌آمد، تک‌تک اقوام را می‌دید و صله‌رحم را فراموش نمی‌کرد. عشق به خانواده در وجودش موج می‌زد.
آخرین باری که او را دیدم، بهمن‌ماه سال ۶۵ بود؛ آخرین مرخصی‌اش قبل از شهادت. آن روز نمی‌توانستم از او دل بکنم. بهانه می‌گرفتم و نمی‌خواستم به مدرسه بروم، اما مثل همیشه که به تحصیل اهمیت می‌داد، مرا به زور راهی مدرسه کرد. نمی‌دانستم آن آخرین باری‌ست که او را می‌بینم...
پس از شهادتش، دلتنگی و بی‌قراری‌ام به اوج رسید. شبی در خواب دیدمش؛ زخمی بود و در حال احتضار. از او خواستم نرود، گفت که دیگر وقت رفتن است. گفت تا الآن هم فقط برای من مانده و حالا باید به عالم ملکوت هجرت کند.
در همان خواب، درحالی‌که نور از چهره‌اش می‌تابید، گفت: «زندگی را زیبا ببین، صبور باش و درست را با جدیت ادامه بده...» و سپس، روحی سبک‌بال، همچون کبوتری سپید، از جسمش جدا شد و به آسمان رفت... من ماندم و سال‌ها داغ فراقش.
روزی که از مدرسه به خانه برگشتم، دیدم همه جمع شده‌اند. صدای گریه‌ها، ناله‌ها و شیون‌ها فضای خانه را پر کرده بود. هنوز باورم نمی‌شد. گفتند: «برادرت شهید شده...» در سکوت و بهتی عجیب 
فرو رفتم. باورش سخت بود، اما حقیقت داشت...
امروز، بعد از گذشت این سال‌ها، هنوز که هنوز است محبتش در دلم زنده است. من دختربچه‌ای بیش نبودم که در آغوش برادر بزرگ‌ترش بزرگ شده بود. خاطرات کودکی‌ام رنگ برادرم را دارند. هر گوشه‌ ذهنم، هر لحظه‌ شادی یا دلتنگی، یاد او را در دلم زنده می‌کند.
خوشا به سعادت برادرم، که حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها او را به فرزندی پذیرفت... و چه افتخاری بالاتر از این؟ هر بار که به زیارت شهدا می‌روم، با تمام وجود می‌گویم برادرم، سلام مرا به مادرمان حضرت زهرا (س) برسان...
سرباز عاشورایی
خاطره‌نگار: اعظم ظریفی، زن برادر شهید علی‌اصغر صولتی
ولادت: ۱/۶/۱۳۴۵ – روستای استرک، کاشان، استان اصفهان
شهادت: ۱۶/۸/۱۳۶۱ – منطقه عین‌خوش، عملیات محرم‌
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به گلو
مزار شهید: کاشان، گلزار شهدای روستای استرک
علی‌اصغر صولتی، در اولین روز شهریور ۱۳۴۵، در روستای استرک کاشان، در دامان مادری عفیف و پدری زحمتکش به دنیا آمد. از کودکی درس اخلاق آموخت و در شش‌سالگی راهی دبستان شد. مادرش می‌گوید علی‌اصغر همیشه اصرار داشت صبح زود برای نماز صبح بیدارش کنم. شجاعت و بی‌پروایی‌اش در شعار دادن علیه رژیم پهلوی و شرکت در تظاهرات، او را در میان هم‌سالانش متمایز کرده بود.
پس از پیروزی انقلاب، علی‌اصغر مانند دیگر نوجوانان انقلابی در مجالس و برنامه‌های انقلابی حضور فعال داشت. با دسترنج کارش امرارمعاش می‌کرد و گاهی به خانواده کمک مالی می‌داد. در خانه، فردی عاطفی و مهربان بود و محبت ویژه‌ای به پدر و مادرش داشت. در نوجوانی، علاوه بر درس، در قالی‌بافی به مادرش کمک می‌کرد و گاهی اجناس مغازه‌ پدر را با دوچرخه در کوچه‌ها می‌فروخت. به مادرش می‌گفت: «تا من هستم، غصه نخور، خودم کمک‌حالتان هستم.»
وقتی برادران پاسدار، برای ثبت‌نام اعزام به جبهه به روستا آمدند، علی‌اصغر با اشتیاق و اشک شوق به جمع آن‌ها پیوست. مادرش تعریف می‌کند: «من بیرون بودم که پدرش پیغام داد علی‌اصغر رضایت‌نامه می‌خواهد. به او گفتم لازم نیست بروی، پیش ما بمان. گفت مادر، تو چهار پسر داری، یکی را باید در راه خدا بدهی. رضایت بدهی یا نه، من می‌روم.» مادر که ناراحتی او را دید، با رفتنش موافقت کرد. علی‌اصغر خودش انگشت مادر را گرفت و به رضایت‌نامه زد.
در اولین اعزام، به دلیل ضعف جسمانی از دوره‌ آموزشی برگشت، اما با اصرار و پافشاری دوباره اعزام شد و آموزش نظامی را با موفقیت گذراند.
علی‌اصغر در جبهه، نامه‌هایی برای خانواده و دوستان می‌نوشت و از معجزات و امدادهای غیبی در سنگرهای عشق سخن می‌گفت. در آخرین مرخصی‌اش به خانواده گفت: «من و امثال من باید برویم تا راه کربلای حسین باز شود. 
باید از اسلام دفاع کنیم.» او که در عشق شهادت می‌سوخت، در عملیات محرم سال ۶۱ به‌عنوان کمک آرپی‌جی‌زن در کنار هم‌رزم عزیزش، نادر احمدیان، رشادت‌ها آفرید. در ۱۶ آبان ۱۳۶۱، در منطقه‌ عین‌خوش، با اصابت ترکش خمپاره به گلو، به معبودش وصل شد.
پیش‌بینی هم‌رزمش، نادر احمدیان، درباره شهادتشان به حقیقت پیوست. وقتی مادر علی‌اصغر و مادر رزمنده سیدعباس مصطفوی از نادر خواستند مراقب فرزندانشان باشد، نادر گفت: «اولین لیوان شربت را به من می‌دهند، کمی که خوردم، بقیه را به اصغر می‌دهم. اگر هم چیزی ماند، به عباس می‌رسد.» و همان شد که گفت؛ نادر و علی‌اصغر در یک روز به شهادت رسیدند.
علی‌اصغر در ساخت مسجد روستا کمک‌های زیادی کرد. پس از شهادتش، پدرش با پس‌انداز او درب اصلی مسجد را خرید و نصب کرد. هنوز هم با وجود بازسازی مسجد، آن درب به یادگار مانده و یاد علی‌اصغر را زنده نگه داشته است. او با شهادتش باعث افتخار و سربلندی خانواده شد.
وصیت‌نامه شهید علی‌اصغر صولتی
بسم‌الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که دست جنایتکار آمریکا و دست‌نشانده‌هایش مثل صدام را از ملت ما قطع می‌کند. اینجانب علی‌اصغر صولتی، فرزند حبیب، متولد مهر ۱۳۴۵، در سال ۱۳۶۱ به جبهه حق علیه باطل رفتم. از پدر و مادر عزیزم می‌خواهم مرا حلال کنند و زحمت‌هایی که برایم کشیده‌اند ببخشند. نمازها و روزه‌های قضایم را ادا کنند و مرا کنار شهدای استرک به خاک بسپارند. از همسایه‌ها و فامیل طلب بخشش کنید و از خدا بخواهید ظهور حضرت مهدی(عج) را نزدیک کند.
به برادران کارگر و کشاورز می‌گویم: سنگرهای پشت جبهه را حفظ کنید. با برادری کنار هم، دست جنایتکار آمریکا را از سر ملت‌های مستضعف قطع کنید. ما راه کربلای حسین را باز می‌کنیم تا با هم به زیارت اباعبدالله برویم. کشاورزان عزیز، با کشت بیشتر گندم، مملکت را به خودکفایی برسانید تا محتاج ابرقدرت‌ها نباشیم. برادران استرک، مرا حلال کنید و ببخشید.
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار. سلام بر خمینی بت‌شکن و ملت شهیدپرور ایران.
والسلام
سرباز گهواره‌ای انقلاب
خاطره‌نگار: فاطمه احمدیان، خواهر شهید علیرضا (نادر) احمدیان
ولادت: ۱/۱/۱۳۴۴ – روستای استرک، کاشان، استان اصفهان
شهادت: ۱۶/۸/۱۳۶۱ – منطقه عین‌خوش، عملیات محرم
نحوه شهادت: به‌عنوان آر.پی.جی‌زن در عملیات محرم
مزار شهید: کاشان، گلزار شهدای روستای استرک
نادر احمدیان، در اولین روز بهار ۱۳۴۴ در روستای استرک کاشان دیده به جهان گشود. هنگامی که حضرت امام خمینی(ره) در قم دستگیر و به تهران منتقل شدند، در پاسخ به سؤال مأموری که پرسید: «با کدام سربازان قصد انقلاب دارید؟» فرمودند: «سربازان من در گهواره‌ها هستند.» نادر، یکی از همان سربازان بود که در لحظه‌ نیاز، چون یاران امام حسین(ع) به میدان نبرد شتافت و اسماعیل‌وار به قربانگاه ابراهیم بت‌شکن قدم گذاشت.
او در خانواده‌ای متدین پرورش یافت و تحصیلات خود را تا مقطع سیکل در روستای زادگاهش ادامه داد. سپس، در کنار پدر به کشاورزی مشغول شد. نادر از نظر اخلاق و رفتار، زبانزد اهالی روستا بود. حضور فعال او در مسجد محل و هیئت انصارالحسین(ع) استرک، نشان‌دهنده‌ تعهد دینی‌اش بود. پیران روستا از کمک‌های او به سالمندان و رفتار نیکویش به نیکی یاد می‌کنند.
با آغاز جنگ تحمیلی، روح پاک و لطیف نادر، تاب تحمل تجاوز دشمن به خاک اسلام را نداشت. او به پایگاه بسیج پیوست، دوره ۴۵ روزه‌ آموزش مقدماتی را گذراند و در تیرماه ۱۳۶۱ عازم جبهه شد. خواهرش، نقل می‌کند که وقتی نادر قصد رفتن به جبهه را داشت، خانواده اصرار کردند که بماند، اما او پاسخ داد: «در و دیوار این روستا به من نگاه می‌کنند و می‌گویند چرا از میهن خود دفاع نمی‌کنی؟»
پس از سه ماه حضور در جبهه، چند روزی به مرخصی آمد. با وجود تب شدید، اصرار داشت به جبهه بازگردد. وقتی خانواده به دلیل بیماری‌اش مانع شدند، گفت: «چهار ماه از بیت‌المال مسلمین مصرف کرده‌ام، اما هیچ دفاعی در جبهه انجام نداده‌ام. باید برگردم تا مدیون بیت‌المال نباشم.»
 این حساسیت به بیت‌المال، نشان‌دهنده‌ سلوک او به تأسی از امیرالمؤمنین(ع) بود.
نادر احمدیان در عملیات محرم با رمز «یا زینب (س)»
به‌عنوان آر.پی.جی‌زن درخشید و در ۱۶ آبان ۱۳۶۱، در منطقه‌ عین‌خوش، همراه با هم‌رزم خود، شهید علی‌اصغر صولتی، شربت شهادت نوشید. شجاعت او و یارانش در این عملیات، در یاد منطقه‌ عین‌خوش ماندگار شد.
وصیت‌نامه شهید علیرضا (نادر) احمدیان
اینجانب علیرضا احمدیان، فرزند رمضانعلی، متولد ۱۳۴۴ از استرک کاشان، چند کلمه به‌عنوان وصیت‌نامه برای خانواده، دوستان و آشنایان می‌نویسم:
1. پدر و مادر عزیزم، از لطف شما که اجازه دادید به جبهه‌ حق علیه باطل بروم، بسیار سپاسگزارم. مادرجان، وصیت من این است که مثل کوه در برابر سختی‌ها بایستید و برای شهادتم غمگین نباشید. اگر به شهادت رسیدم، مرا کنار شهدا در قبرستان به خاک بسپارید. اگر برایم گریه کنید، راضی نخواهم بود.
2. ای کشاورزان عزیز، آبروی اسلام در دستان شماست. پینه‌های دستان شما چون شمشیری برنده برای اسلام است تا پرچم سرخ حسین(ع) را بر کاخ ستمگران برافرازید. من نتوانستم جهاد اکبری که شما انجام می‌دهید را به سرانجام برسانم. خط ابراهیمی، محمدی، حسینی و خمینی را حفظ کنید.
من کوچک‌ترین رزمنده‌ اسلامم و همه‌ برادران رزمنده‌ام از من روشن‌ترند. خدایا شکر که در زمانی زندگی می‌کنم که رهبری چون امام خمینی(ره) دارد که فرعونیان زمان را سرنگون کرد. این جنگ را صدام به تحریک آمریکا و با حمایت سعودی، کویت، مصر و اردن آغاز کرد، اما خدا نخواست نقشه‌هایشان به نتیجه برسد. خون بر شمشیر پیروز است و حق بر باطل.
والسلام من اتبع  الهدی. انا لله و انا الیه راجعون.
من زودتر به کربلا می‌رسم...
خاطره‌نگار: طاهره کفتری، خواهر شهید عبدالرحیم (عبدالکریم) کفتری
ولادت: ۱۸/۱۱/۱۳۴۴ – دامغان، استان سمنان
شهادت: ۱۲/۷/۱۳۶۲ – پاسگاه زید
نحوه شهادت: اصابت گلوله به سر
مزار شهید: دامغان، گلزار شهدا
با تولد عبدالرحیم، خیر و برکت به زندگی ما آمد. پدرم نام عبدالکریم را برایش انتخاب کرد، و از همان آغاز، بندگی خدا در وجودش نمایان بود. کودکیِ پرکار و پرتلاشی داشت. همیشه کنار پدرمان در باغ کار می‌کرد، هیزم جمع می‌کرد و در امور خانه یاری می‌رساند.  
تحصیلات ابتدایی‌اش را در مدرسه‌ هاتف گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را نیز در دامغان ادامه داد. درحالی‌که هنوز در سوم دبیرستان بود، راهی جبهه شد. برای کمک به خانواده، بنّایی و لوله‌کشی می‌کرد و حتی هنگام اعزام به جبهه هم کتاب‌هایش را با خود برد تا در زمان آزادش، مطالعه و تحصیل را ادامه دهد.در محله، بسیجی فعال بود و در نماز جماعت شرکت می‌کرد. 
حضورش در مسجد امام حسن مجتبی(ع) پررنگ بود و مکبر مسجد بود. باوقار، مؤمن، و غیرتمند بود. نسبت به حجاب و ناموس تعصب خاصی داشت. 
با اینکه از من کوچک‌تر بود، اما همیشه مراقبم بود. حتی شب‌هایی که برای درس خواندن به خانه‌ دوستانم می‌رفتم، تا دم در همراهی‌ام می‌کرد. می‌گفت: «چه ساعتی برمی‌گردی؟ من دنبالت می‌آیم.» در وصیت‌نامه‌اش نیز نسبت به حجاب و حفظ غیرت دینی تأکید داشت.در یکی از اعزام‌ها به جبهه، از ناحیه‌ سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و دو ماه در بستر بیماری بود. با وجود درد و ضعف جسمی، مرتب شعار هیهات منّا الذله بر زبانش جاری بود؛ گویی که با تمام وجود آن را زندگی می‌کرد.
روز ۱۲ مهر ۱۳۶۲، درست در شب اول محرم، پر کشید و به خیل شهدا پیوست. آن شب، در خواب دیدمش. بر فراز ضریح امام حسین (ع) نشسته بود. با تعجب گفتم: «چرا رفتی آن بالا؟» لبخند زد و گفت: «من گفته بودم از همه زودتر به کربلا می‌رسم...» او و هم‌رزمانش رفتند، راه را گشودند، و آخرین درجه‌ای که یک بسیجی می‌تواند بگیرد، یعنی شهادت را دریافتند. امید دارم بتوانم رهرو واقعی این راه باشم...
در وصیت‌نامه‌اش به پایبندی به اصول انقلاب تأکید داشته و توصیه کرده که رهرو امام باشید. به رعایت حجاب و تقوا و همچنین دعا برای فرج امام زمان(عج) در هنگام قنوت، بسیار سفارش کرده بود. در بخشی از وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «دهان دشمن را با ایمان خود بکوبید...، در برابر دشمن گریه نکنید، تا دل شاد نشوند.»
شهیدی با علامت مهر بر شانه
خاطره‌نگار: منصوره شهبازی فراهانی، خواهر شهید محمد شهبازی فراهانی
ولادت: ۴/۸/۱۳۴۸ – محله شکوفه، استان تهران
شهادت: ۵/۱۱/۱۳۶۵ – شلمچه، عملیات کربلای ۵
نحوه شهادت: اصابت ترکش به ران
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه ۲۹، ردیف ۴۲، شماره ۴
محمد شهبازی فراهانی، در ۴ آبان ۱۳۴۸، هنگام اذان ظهر در محله‌ شکوفه، خیابان کرمانِ تهران به دنیا آمد. مادربزرگش معتقد بود علامت مهر روی شانه‌ راستش، نشانه‌ شخصیت بزرگ او خواهد بود. پدرش، راننده‌ شرکت واحد بود و محمد در کودکی، برای دیدن او به ایستگاه اتوبوس می‌رفت. در کودکی، پس از زمین خوردن با دوچرخه، ران پایش آسیب دید و قرار بود جراحی شود، اما مادرش با توسل به امام زمان(عج) و خواندن نماز، شفای او را گرفت. صبح روز بعد، پزشک اعلام کرد نیازی به عمل نیست.
محمد، پسری خوش‌اخلاق و شوخ‌طبع بود. بااین‌حال، به بزرگ‌ترها، به‌ویژه پدرش احترام می‌گذاشت. در برابر حرف‌هایشان سر به زیر می‌انداخت یا گریه می‌کرد. عاشق فوتبال بود و در زمین باز محله با دوستانش بازی می‌کرد. غیرت دینی‌اش در نوجوانی آشکار بود؛ در دوازده یا سیزده سالگی به خواهر بزرگ‌ترش، که چادری بود، تأکید می‌کرد حتی در دمپایی نباید پایش مشخص باشد. از تابستان‌های دوره‌ راهنمایی، با کار در تراشکاری، مستقل شد و لباس، کفش و لوازم شخصی‌اش را خودش تهیه می‌کرد. او با سخاوت برای خواهر و برادرها و کودکان فامیل هدیه می‌خرید و در عیدها به بچه‌ها کادو می‌داد. یک‌بار که برق قطع شده بود، با حوله‌ خیس، بالای سر خواهرش ایستاد و او را باد زد تا گرمش نشود.
محمد از دوره راهنمایی با تراشکاری آشنا شد و به‌سرعت مهارت آموخت. دستگاه تراش و موتور خرید و کارش را به‌صورت جدی ادامه داد. با وجود تحصیل تا دوم راهنمایی، در کارش موفق بود. او همچنین به آموزش نظامی رفت و سپس عازم جبهه شد. ظهرها پس از کار، ابتدا نمازش را می‌خواند، ناهار می‌خورد، استراحت کوتاهی می‌کرد و دوباره به کار بازمی‌گشت.
او عاشق خانواده، به‌ویژه کودکان بود. عشق او به کشور و امام خمینی(ره) در فداکاری‌اش نمایان شد، زمانی که جانش را در راه دفاع از میهن تقدیم کرد. غیرت و مهربانی‌اش، او را به الگویی برای خانواده و جامعه تبدیل کرد. آخرین دیدارم با محمد، هنگام عزیمت به جبهه بود. مادر گفت برایش کتلت درست کنم. محمد با ساک آماده، در سکوتی پر از بهت با من خداحافظی کرد. برای آخرین‌بار از جلوی دربِ خانه او را که تنها ۱۷ سال داشت، تماشا کردم. مهم‌ترین توصیه‌اش، مانند دیگر شهدا، حفظ حجاب بود: «خواهرم، حجاب تو از خون من رنگین‌تر است.»
محمد، در ۲۵ دی ۱۳۶۵ عازم جبهه شد و در ۵ بهمن، در عملیات کربلای ۵ در شلمچه، بر اثر اصابت ترکش به ران به شهادت رسید. این ایام، مصادف با فاطمیه بود. خبر شهادتش در ۹ بهمن اعلام شد و در ۱۰ بهمن، روز جمعه، به خاک سپرده شد. 
مادر با صلابت، او را در قبر گذاشت و گفت: «فرزندم را خودم می‌خواهم به خاک بسپارم.» او حتی به من اجازه‌ پوشیدن لباس مشکی نداد و گفت: «محمد داماد شده، نمرده که مشکی 
بپوشید.»
برادرم برای من همچنان زنده است، چنان‌که قرآن می‌فرماید، شهدا نزد خدا روزی می‌خورند. او با غیرت، مهربانی، سخاوت و عشق به حجاب، اثری عمیق بر جای گذاشت. محمد به من، عشق به حجاب را آموخت که هنوز با یاری خدا برایم ارزش والایی دارد. روحش شاد.
شعری با دست‌خط مادر شهید:
اگه عالم همه با ما ستیزند 
 اگه شویند با خون پیکرم رو 
 اگه با آتش و خون خو بگیرم
 اگه با تیغ خونم رو بریزند 
 اگه گیرند از پیکر سرم رو 
 ز خط سرخ رهبر بر نگردم
 وصیت‌نامه شهید محمد شهبازی
بسم‌الله الرحمن الرحیم
با سلام به رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی و با سلام به پدر و مادرم و خواهر و برادرم. امیدوارم حالتان خوب باشد. آقاجون، من اینجا حالم خوب است و امیدوارم رزمندگان عزیز با پیروزی کامل به خانواده خود برگردند. آقاجون و مامان، ما، در گردان و اردوگاه هستیم و اینجا آدرس کامل ندارد که جواب نامه بیاید، پس نامه ندهید. دعا به جان امام یادتان نرود. دیگر عرضی ندارم.
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار.
از طرف محمد شهبازی
۲۹/۱۰/۶۵