

پس از بازجوییهای مفصلی که در مدت 23 روز صورت گرفت، پرونده اتهامی به «بازپرسی ارتش شاهنشاهی» ارسال[1] و پیرامون آن، چنین اظهارنظر گردید:
«مشارالیه یکی از طرفداران سرسخت و جدی روحانیون مخالف، به ویژه خمینی بوده که در راه به ثمر رساندن آرمانهای وی، از هیچ عملی رویگردان نیست.»[2]
4 روز پس از ارسال پرونده به دادرسی ارتش شاهنشاهی، در شعبه سوم به ریاست سرهنگ سجاد سرفراز، از ایشان بازجویی به عمل آمد و سؤالاتی که در بازجویی ساواک صورت گرفته، دوباره تکرار شد. در این بازجویی نیز، حسن حسینزاده موحد به عنوانِ آخرین دفاع، به مبانی اعتقادی خود اشاره کرد و ضمنِ به چالش کشیدنِ زندانیِ شدنِ خود به نفع رژیم اشغالگر قدس، گفت:
«در آغاز گفتم من مسلمانم و شیعه اثنیعشری و با توجه به اینکه آنچه من کردم و در پرونده من مضبوط است، همه حاکی از احساسات مذهبی من است و با توجه به اصل دوم متمم قانون اساسی، تراکتهای من اقدام بر ضد امنیت مملکت نبوده و احترام به مقام مرجع تقلید و مخالفت با عوامل ضد قرآن و مذهب یعنی (اسرائیل) مترتب هیچگونه جرمی نخواهد بود و در این باره، مطلبی دیگر به عنوان دفاع ندارم.»[3]
و 16 روز پس از آن، قرار مجرمیت وی صادر[4] و پس از تهیه کیفرخواست، به دادگاه عادی شماره 1 ارسال گردید.[5] این دادگاه! در تاریخ 17/5/47 تشکیل و او را به «شش ماه حبس تأدیبی» محکوم نمود.
حاج حسن موحد که کمکم با آموزشهایی که از افراد باتجربه دریافت کرده بود، ادبیات دفاعی خود را تغییر داده، در این دادگاه به عنوانِ آخرین دفاع، ضمن اشاره به قانون اساسی گفت:
«بسمالله الرحمن الرحیم. از وقتی که در اجتماع بزرگ وارد شدم، در دبیرستان و اجتماعات و شهر وارد شدم و مطالعه کردم، آنچه به دستم آمد، [ایران]کشوری است جعفری و مذهب آن هم مذهب جعفری است. شخص اول مملکت باید دارای مذهب جعفری و مروج آن باشد. اساسنامهها و قوانین هم باید تباینی با قوانین اساسی نداشته باشد. قانون اساسی و متمم آن به نظر مراجع تقلید احترام گذاشته است و نظر آنها را برای تدوین قوانین، محترم دانسته است. من به عنوان یک متهم که جرمم محرز است، من مخالفت با اسرائیل کردم. من مسلمانم. اسرائیل متجاوز است و شخص اول مملکت هم در سخنان خود به این نکته اشاره فرمودند. من یک ایرانیم و مسلمان و از آزادیهایی که دادستان فرمودند، برخوردار نبودهام. حمایت از اسلام کردهام، باید به زندان بروم. با اسرائیل مخالفت کردهام، باید به زندان بروم. من به وطن علاقه دارم و به کسانی که ... [بدخواه] مذهب باشند من با آنها مخالفم ... من مقلد آیتالله خمینی هستم. ایشان هم یک روحانی است و در هیچ دادگاهی محکوم نشده است. من به ایشان ارادت دارم. اگر منطق و قانون باشد، زندان و کتک زدن نمیخواهد. ما میگوییم این مملکت اسلام است و بیانات ایشان، تمام قال رسولالله و قالالله است و اگر اینها جرم است، پس این مملکت اسلام نیست، کار ما هم جرم است.»[6]
و پنج
رأی این دادگاه، مورد اعتراضِ طرفین قرار گرفت و برای بررسی به دادگاه تجدیدنظر شماره 2 ارسال شد.[7] دادگاه تجدیدنظر در تاریخ 7/7/47 به ریاست سرتیپ مجید نقدی تشکیل شد. در این دادگاه، حاج حسن موحد، پایِ سازمان ملل را نیز به میان کشید و در پاسخ به سؤالات بازپرس و در آخرین دفاع از خود، گفت:
«اعمالی که من کردم، روی یک هدف مقدس و پاک بود که آن، انجام وظیفه اسلامی بود و این وظیفه را بر خود واجب میدانستم؛ چنانچه سازمان ملل متحد و تمام جوامع بشری، برای یک انسان آزادی قائل شدند؛ حق آزادی بیان و عقیده را به اشخاص دادهاند. طبق قانون اساسی مملکت، اینجا مملکت جعفری است و مذهب رسمی، اسلام و اصول حقه جعفریه اعلام شده است و مطابق همان قانون، قوانین موضوعه نباید با قوانین دین [مخالفت] داشته باشد و باز طبق همان قانون، این مخالفت با قوانین شرع، جز با نظر علمای عالیقدر ممکن نیست. اعمالی که من کردهام، تراکتی بر علیه دولت متجاوز اسرائیل بوده. هر مسلمان وظیفهاش این است که با این دولت مبارزه کند. تجاوز اسرائیل چیزی نیست که من بگویم؛ دولت میگوید؛ شخص اول مملکت میگوید. در یکی از سخنان شخص اول مملکت، سیاست تغییرناپذیر کشور ما، احترام به سازمان ملل متحد است و همین سازمان، اسرائیل را محکوم کرد. تمام شخصیتهای مملکت، عقیده خود را راجع به اعمال تجاوزکارانه اسرائیل بیان داشتهاند و مخالفند. آیا اینجا مستعمره اسرائیل است که مخالفت با اسرائیل قدغن است... پخش تراکتی به نفع حضرت آیتالله خمینی، که مرجع تقلید من است. من کار به دولت ندارم، من قبل از هر چیز مسلمان هستم و طبق قانون مملکت، مقلد ایشان هستم. قانون اساسی این حق را به من میدهد که من عقیدهام را بیان کنم. این حکومت دموکراسی است. گفتار شخص اعلیحضرت همایونی که به ما درس میدهند، میگویند ما از انقلاب[سفید] دو هدف داشتیم؛ یکی احترام فردی و یکی اجتماع و اعمال هیئت حاکمه ثابت میکند که به این عمل نمیکنند. مرا در زندان قزل قلعه با شلاق و فحش بازجویی میکنند. یک روز مرا بردند به بازجویی، بعد از اینکه خیلی مودبانه با من رفتار شد؛ بعد از اینکه از من سؤال کردند چه میخواهی؟ گفتم اجرای قانون قرآن. بعدازظهر، بازپرس مرا چک زد و گفت باید بگویی عقیده ندارم. در چنین شرایطی من خفقان میگیرم. شاه میگویند ما نمیخواستیم از این انقلاب خفقان ایجاد شود. پس چرا مأمورین دولت بر عکس آن عمل میکنند. تراکتی که من پخش کردم، مبتنی بر این بوده است که من مقلد ایشان بودهام و میلیونها نفر مقلد ایشانند و این جرم نیست. تراکت دیگری که در مورد اسرائیل است، با توجه به اینکه من شیعه هستم و اینجا مملکت شیعه است، شخص اول مملکت میگویند اسرائیل متجاوز است؛ من هم همین را گفتم. تراکت دیگری راجع به شهدای فیضیه است، سه سال پیش در این روز، مجلس ختمی بود یک عده [به] آنها حمله کردند، بدون هیچ مدرکی اینها را کشتند و زدند و این عمل خلاف شئون اسلامی است و هیچ فعالیتی نمیکردند. این عمل ظلم بود و این در نظر[من]، ظلم بوده و این جرم است.»[8]
این اظهارات، چنان کوبنده بود که نه تنها موجب تخفیف در رأی صادره دادگاه بدوی نشد، که به اتفاق آراء به دو برابر، یعنی «یکسال حبس تأدیبی» افزایش یافت![9]
در این مرحله، امکان فرجام خواهی فراهم بود که حاج حسن موحد، از فرصتِ آن نیز بهره برد و تقاضای فرجامخواهی نمود؛ ولی «از شرف عرض پیشگاه شاهانه گذشت، تصویب نفرمودند.»[10]
او، با این همه فشار و تحمل ظلم و ستم و اجحاف در حقوق همچنان یک انقلابی خستگی ناپذیر بود و در محیط زندان هم، لحظهای از تلاش غافل نمیشد؛ یک نمونه از همین تلاشها شرکت در اعتصاب غذای زندانیان بود که موجب شد برای مدتی ممنوعالملاقات شود.[11]
این مرحله بازداشت، در تاریخ 6/3/48، پس از یک سال و یکماه، پایان یافت و حاج حسن موحد برای بار دیگر از زندان آزاد شد.[12]
مرحله سوم (18 سالگی)
چهار روز پس از آزادیِ وی از زندان، رحیم قزوینی به شهید آیتالله سعیدی گفت: «دوست عزیزمان، آقای حسینزاده از زندان آزاد شده است؛ ما همگی خوشحال و خندانیم.» که آیتالله سعیدی پاسخ داد: «رحیم آقا، همیشه خوش خبر باشید... سلام بنده را هم به آقای حسینزاده برسانید. انشاءالله به زودی ایشان را خواهم دید.»[13]
یک هفته پس از آزادی حاج حسن موحد، جلسه هیئت انصارالحسین در منزل مسکونی پدریِ او، تشکیل شد. سخنران این جلسه، شهید حجتالاسلام فضلالله محلاتی(ره) بود که با مطرح نمودنِ شرایط حکومت در زمان خسرو پرویز، به محرومیتهای اجتماعی در حکومت پهلوی اشاره کرد و گفت: «محرومیت است که این چنین اوضاع را به هم میزند.»[14]
در این مرحله، حاج حسن موحد که در ضمنِ بازداشت، با ترفندها و روشهای مختلف مبارزه تشکیلاتی بیشتر آشنا شده بود، به همراه چند تن دیگر از مبارزان، هیئت انصار المهدی را پایه گذاری کرد:
«حسن حسینزاده موحد اخیراً مبادرت به تشکیل هیئتی نموده که شبهای جمعه جلسات آن برقرار میگردد و خودش نیز گویندگی آن را به عهده گرفته است.»[15]
این گزارش موجب شد او را که بیش از 2 ماه از آزادی و آغاز فعالیتهای مجددش سپری نشده بود ـ به دستور اداره کل سوم ـ تحت کنترل ساواک تهران قرار میگیرد:
«با نفوذ و رخنه در جلسات متشکله هیئت انصارالمهدی، در جریان کلیه فعل و انفعالات انجام شده از ناحیه افراد شرکت کننده، بهویژه حسن حسینزاده موحد بوده و نتایج را مستمراً ضمن تعیین موارد سیزدهگانه مورد لزوم و همچنین نوع همکاری محمدرضا سعیدی با هیئت موصوف به این اداره کل اعلام دارند.»[16]
پس از این دستور، ساواک تهران موفق شد همکاری یکی از اعضای جلسه را جلب نماید و ضمنِ قراردادنِ شماره رمز «2109» برای او، از محتوایِ گفتگوهای اعضایِ هیئت و سخنرانان آن، آگاهی یابد.[17]
در یکی از گزارشهای مربوط به این هیئت، در خصوص نحوهی سخنرانی حاج حسن موحد، آمده است:
«شدت سخنرانیهایش آن موقع بود که مرتب او را به زندان میبردند و آزاد میکردند، لامذهبها خیلی هم کتکش میزدند.»[18]
او خود، در بازجوییهایش در این باره گفته است:
«گاه و بیگاه به عنوان سخنران صحبت کرده، در صحبتها مسائلی را که جنبههای اجتماعی داشت، مطرح میکردم؛ از قبیل مسائل مربوط به اسرائیل و قضیه فلسطین و راجع به حکومت اسلامی.»[19]
حضور مستمرِ حاج حسن موحد در جلسات هیئت انصارالمهدی، که یکی از سخنرانانِ آن حجتالاسلام عبدالمجید معادیخواه بود، به طور پیوسته گزارش میشد و موجب گردید تا دو مرتبه برای او احضاریه فرستاده شود، که وی به هیچ یک از آنها ترتیب اثر نداد. در این بین، آقای معایخواه نیز ممنوع المنبر و هیئت انصارالمهدی نیز رسماً به وسیله مأمورین شهربانی تعطیل گردید.[20]
در همین ایام، همزمان با حضور سرمایه داران امریکایی به ریاست راکفلر در ایران، آیتالله شهید سعیدی(ره) اعلامیهی شدیداللحنی را خطاب به «ملت مسلمان ایران» صادر نمود که با آیهی شریفه «لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» آغاز شده بود؛[21] که به همین علت، دستور دستگیری او صادر و در تاریخ 11/3/49 عملی گردید.[22] شدتِ شکنجههای وارده به او، به میزانی بود که پس از 9 روز، در تاریخ 20/3/49 در زندان قزل قلعه به شهادت رسید[23] و این، آغاز فعالیتهای دیگری برای حاج حسن موحد بود.
پس از این شهادت مظلومانه، اداره کل سوم ساواک در نامهای به ساواک قم نوشت:
«در مراسم سوم و هفتم نامبرده، منحصراً اقوام و بستگان او حق شرکت دارند.»[24]
هر چند در تهران، مراسم متعددی در بزرگداشت ایشان تشکیل شد، ولی خفقان به میزانی بود که در جریانِ برگزاری مراسم چهلمین روز شهادت ایشان، در گزارشی نوشته شد:
«در ساعت 0900 روز جمعه 19/4/49 عدهای از جمله چند نفر از جوانان طرفدار خمینی که اسامی آنها مشخص نگردید، در منزل مرحوم سعیدی حضور داشتند و دربارۀ برگزاری مراسم چهلم نامبرده بحث میکردند.»[25]
یکی از این جوانان، حاج حسن موحد بود که با آن شهید بزرگوار ارتباط نزدیک داشت:
«در همین مدت، با مرحوم سعیدی رفت و آمد داشتم. ایشان هرگاه جزوهای به دستشان میرسید، به من میدادند. ابتدای کار، جزوهای بود به نام(استفتائات) که ایشان به من داده بودند، تعداد یکی دو سه تا به من دادند، که من هم مطالعه میکردم و مسائلش را میگفتم ... پس از چندی ایشان اعلامیهی دیگری از مرحوم آیتالله حکیم، در مورد قضیه مسجدالاقصی به من دادند ... پس از آن 6 درس از ولایت فقیه آیتالله خمینی باز من از ایشان خریدم.»
همین ارتباط و علاقه حاج حسن را واداشت تا در تهیه و توزیع اعلامیهی برگزاریِ مراسم، نقش فعالی ایفا نماید:
«اعلامیه چهلم ایشان را، که البته با اجازه به چاپ رسیده بود، به طور مشروح و مبسوط من توزیع کردم. این اعلامیه در 2000 برگ در چاپخانه کارون نو واقع در بازار، نرسیده به مسجد جامع با هزینه شخصی اینجانب در حدود 500 ریال به چاپ رسید و توسط اینجانب و حسن خلیلنیا، در بازار و مساجد و نیز توسط علی طباطبایی خراسانی، برادر خانم آن مرحوم، در تهران و قم توزیع شد. در قم، در روز ختم، تعدادی از این اعلامیه توسط اینجانب توزیع گردید ... متن اعلامیه مذکور، به انشاء اینجانب بود و تا آنجایی که به خاطر دارم، مفاد آن از این قرار بود: به مناسبت اربعین مرحوم حجتالاسلاموالمسلمین آیتالله حاج سید محمدرضا سعیدی خراسانی اعلیالله مقامه الشریف، روز جمعه تاریخ - در ساعت - دوستان آن مرحوم بر سر مزارش جمع میشوند.»[26]