به وب سایت مجمع هم اندیشی توسعه استان زنجان خوش آمدید
 
منوی اصلی
آب و هوا
وضعیت آب و هوای زنجان
آمار بازدیدها
بازدید امروز: 3,988
بازدید دیروز: 8,739
بازدید هفته: 12,727
بازدید ماه: 147,356
بازدید کل: 25,757,916
افراد آنلاین: 48
اوقات شرعی

اوقات شرعی به وقت زنجان

اذان صبح:
طلوع خورشید:
اذان ظهر:
غروب خورشید:
اذان مغرب:
تقویم و تاریخ
یکشنبه ، ۱۷ فروردین ۱٤۰٤
Sunday , 6 April 2025
الأحد ، ۸ شوّال ۱٤٤۶
فروردین 1404
جپچسدیش
1
8765432
1514131211109
22212019181716
29282726252423
3130
آخرین اخبار
1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


1 ۰٤/۰۱/۱۷
(0 بازدید)


۱۹۹ - گفتکو با مادر شهید مدافع حرم مصطفی خلیلی: مصطفایی که خلیل خـــدا شد-فاطمه ظاهری بیرگانی ۱۴۰۱/۰۱/۲۰

خاطره ای از شهید مدافع حرم مصطفی خلیلی:

مصطفایی که خلیل خـــدا شد

۱۴۰۱/۰۱/۲۰

 

شهیدی که با کنایه و اشاره امر به معروف می کرد - خبرگزاری حوزه

تولد شهید مصطفی خلیلی :: شهدای زینبیمراسم یادبود روحانی شهید مصطفی خلیلی درایذه برگزار شد | عصر ایذه | عصر ایذه
 

فاطمه ظاهری بیرگانی

درب خانه منتظر ایستاده است.آرام و مادرانه، انگار که منتظر عضوی از خانواده‌اش باشد به گرمی و با صفای مادرانه‌اش به داخل دعوتم می‌کند.چه خانه با صفایی، از همان خانه‌هایی که پر از بوی کودکی و سادگی است. از همان خانه‌هایی که این روزها بخشی از آرزوی بچه‌های آپارتمان نشین شده است. لحظه‌ای بعد به اتفاق مادر شهید وارد یک راهرو باریک شده و با دعوت او از درب قهوه‌ای رنگی که در سمت راست راهرو قرار دارد وارد اتاق پذیرایی می‌شویم. اتاقی خالی از تجمل با مبلمانی ساده و فرش‌های معمولی که رنگ و رویشان نشان از گذر رنگ به رنگ شده زندگی است. همین‌طور که اتاق را از پس نگاه کنجکاوم عبور می‌دهم گوشه‌ای دنج صحنه‌ای تمام حواس مرا میخکوب می‌کند طوری که انگار با تمام توان چنگ می‌اندازد و دفتر مشق احساس آدمی را ورق ورق می‌کند.نگاهم به آن خیره مانده است.عمامه شهید است.تنها، جامانده میان هیاهوی روزگار. نگاهم هنوز گرم کلام پراز سکوت این عمامه است. چقدر بغض دارد این تصویر، انگار قلم برداشته است و روی تمام احساسم خطوط غم رسم می‌کند.هنوز نگاهم را از عمامه شهید برنداشته‌ام که به یکباره صدای سرفه‌های سنگینی با سکوت خانه همراه می‌شود و به‌دنبال آن مادر شهید وارد اتاق می‌شود همین‌طور که آرام و کمی سخت تکیه‌اش را به مبل می‌دهد از آن سرفه‌های سنگین می‌پرسم. می‌گوید پدر شهید در بستر بیماری بسر می‌برد، صدای سرفه‌های اوست.از حال خودش می‌پرسم که او در جواب می‌گوید به تازگی چشم هایش را عمل کرده است. همین طور که در حال گپ و گفت هستیم خودش را آماده می‌کند تا از او عکس بیندازم. با خنده از من می‌پرسد چرا زیاد عکس می‌گیرم نکند تصویرش خوب نمی‌افتد؟ صدایم می‌زند نزدیک‌تر؛ بیا تا عکس‌ها را ببینم! از این جدیت و پیگیری هر دو خنده‌مان می‌گیرد.توصیه می‌کند حتما عمامه شهید در تصویر بیفتد. دقت نظرش برایم جالب است. کار عکاسی که تمام می‌شود سریع سؤالاتم را شروع می‌کنم. از او می‌پرسم چه سالی ازدواج کردید؟ با تعجب می‌گوید من؟ می‌خندد و می‌گوید نمی‌دانم.سؤالم را جور دیگری می‌پرسم تا بتوانم خلاصه‌ای از ابتدا تا انتهای زندگی شهید را از میان کلامش دریافت کنم. از او می‌پرسم بچه اولتان چه سالی متولد شد باز هم می‌گوید نمی‌دانم. نگاهم روی خنده‌های صادقانه او مانده است که در همین حین زنگ در به صدا در می‌آید. همان‌طور که بلند می‌شود تا در را باز کند از شهید بزرگوار می‌پرسم می‌گوید مصطفی با خواهرش دوقلو است. در حالی که نگاه مستقیمش را به توجه عمیق من دوخته است می‌گوید؛ بهار سال 67 من شش ماهه باردار بودم، وقتی با شوهرم به سونوگرافی مراجعه کردیم با کمال تعجب متوجه شدیم که دوقلو باردار هستم. یک دختر و یک پسر. به لطف خدا چندماه بعد این دوقلوها متولد شدند که یکی‌شان مصطفی و دیگری خواهرش بود.

بازیگوش اما درس‌خوان
مصطفی در همین شهر اهواز به دنیا آمد، بعدها که ما در منطقه زیتون کارمندی خانه خریدیم همانجا به مسجد رفت و به نوعی بسیجی و مسجدی شد. او بازیگوش بود اما درسش را می‌خواند و تا اول دبیرستان را هم در همان منطقه به مدرسه رفت.
دوباره بحث به گذشته مصطفی برمی‌گردد و او در جواب می‌گوید: بازی‌هایش با بقیه بچه‌ها فرق داشت، زیاد با فضای شلوغ جور نبود. مثلا اگر جایی عروسی بود شرکت نمی‌کرد.
شیفته مسجد رفتن بود
مهار کلام دوباره در دستان مادر شهید است که او از مصطفایش می‌گوید‍‍؛ از دوران راهنمایی، از مدرسه که می‌آمد مستقیم به مسجد می‌رفت و تا دوازده شب به خانه نمی‌آمد، شب جلو در منتظرش می‌ماندم وقتی می‌آمد از او می‌پرسیدم چرا دیر آمدی می‌گفت؛ درس احکام داشتیم و چندسال همین شیوه ادامه داشت.
دلیل انتخاب لباس روحانیت
سال آخر دبیرستان بود که مصطفی و خواهرش در آزمون ورود به دانشگاه شرکت کردند. خواهرش در رشته فیزیک و خودش در رشته حقوق قبول شدند. اما من متوجه شدم مصطفی چندان علاقه‌ای برای رفتن به دانشگاه ندارد. یک روز بهش زنگ زدم و گفتم کجایی مصطفی؟ گفت؛ جایی هستم امتحان دارم، فقط اینکه تو مادری و دعا کن قبول شوم.من در جواب گفتم مصطفی تو که الحمدلله دانشگاه قبول شدی! گفت؛ مادر دعا کن چیزی را که دوست دارم قبول شوم. اصلا به ما نمی‌گفت قضیه از چه قرار است و من هم به خواسته خودش فقط برایش دعا می‌کردم. اصلا تصورش را نمی‌کردیم که بخواهد به حوزه علمیه برود، پنهانی بدون اینکه ما بدانیم برای قبولی در حوزه درس می‌خواند.یک روز به او گفتم خواهرت در دانشگاه ثبت‌نام کرده، کی می‌خواهی ثبت‌نام کنی؟ در جواب گفت؛ مادر چند روزی به من فرصت بده. چند روز گذشت یک روز با خوشحالی و سروصدا وارد منزل شد و شروع کرد دست مرا بوسیدن و من هم با تعجب پرسیدم چه اتفاقی افتاده، چه شده است؟ گفت: مادر آن امتحانی که گفته بودم قبول شدم، خدا دوستم داشت.
گفتم چه امتحانی؟ گفت مادر برای قبولی در حوزه علمیه امتحان دادم، و شروع کرد به توضیح دادن! وقتی به میل خودش به حوزه رفت، ما هم مخالفتی نکردیم.
ازدواج در 19 سالگی
مدتی مریض بودم و روی تخت دراز کشیده بودم مصطفی مدام می‌آمد و دستش را دور گردنم می‌انداخت و صورتم را می‌بوسید و می‌گفت؛ مادر می‌خواهم چیزی بگویم اما می‌ترسم.
مادر شهید که با یادآوری این خاطره، اثر ذوق و لبخند در سیمایش نقش و نگار بسته است می‌گوید: حدود دو ماه همین کارش بود، می‌خواست چیزی بگوید ولی نمی‌گفت. تا اینکه یک روز مجبورش کردم، خواسته‌اش را بگوید که در نهایت گفت: من زن می‌خواهم... به اینجای صحبت که می‌رسیم مادر شهید بلند بلند می‌خندد. اینقدر عمیق که انگار مصطفی همین تازگی این خواسته را مطرح کرده است و خواهر شهید هم که هنوز لبخندش در کشاکش خنده‌های مادر ادامه دارد می‌گوید ما دستش می‌انداختیم و به او می‌گفتیم تو هنوز بچه‌ای!
قصه اصرارهای مصطفی به ازدواج به همین‌جا ختم نشد، مادر شهید می‌گوید؛ یک روز در اتاق نشسته بودم. مصطفی آمد کنارم نشست و گفت: مادر می‌خواهی جایت در بهشت باشد؟ گفتم: بله و دوباره ادامه داد که اگر می‌خواهی گناه من گردن شما نیفتد و من گناه نکنم، پس پسرت را زن بده. با گفتن این حرف‌ها من دیگر حرفی برای مخالفت نداشتم و قبول کردم که بگردم و دختر مناسبی را برایش پیدا کنم. بالاخره بعد از کلی پرس‌وجو برای پیدا کردن دختر چادری، نوه خاله‌ام را برایش پیدا کردم.
صحبت که به انتخاب دختر می‌رسد، مادر شهید رها از همه آن خنده‌های دقایق پیش، با بغض و آه می‌گوید: پسرم می‌گفت؛ دختری که پیدا می‌کنید خوشگل باشد و زیر لب با گویش بختیاری خطاب به مصطفی زمزمه می‌کند ‌ای دردش به جانم...ای دا...ای دا! تأکید می‌کرد که همسرش باید چادری باشد نه اینکه به‌خاطر او چادری شود و عقاید مذهبی محکمی ‌داشته باشد.
مادر شهید بغض فرو خورده‌اش را پنهان می‌کند و حرف را به روز دیدار مصطفی و خانمش می‌کشاند. یکی از روزهای نوروز بود با خاله‌ام تماس گرفتم و گفتم می‌خواهم برای تبریک سال نو خدمت برسیم. رفتیم و بالاخره مصطفی پسندید.
مصطفی آن موقع نوزده ساله بود و عملاً چیزی نداشت. پدر دختر گفت؛ ما به روحانی دختر نمی‌دهیم. من به پدر عروس گفتم افتخار کن که یک روحانی وارد خانه‌ات می‌شود. وقتی که مصطفی به خانه‌شان رفت و آمد کرد و اخلاقش را دیدند شیفته او شدند. مصطفی خیلی شاد بود و با آنها بگو بخند می‌کرد. طوری که برای گردش و مسافرت‌ها، آن قدر خوش‌سفر بود که همیشه سراغ مصطفی را می‌گرفتند که مصطفی باید حتما بیاید، طوری که هرجا می‌رفتند مصطفی را با خودشان می‌بردند. پدر عروسم که ابتدا مخالف این ازدواج بود آن قدر به مصطفی علاقه‌مند شد که می‌گفت؛ او پسر من است. الان که مدت‌هاست از آن موضوع می‌گذرد پدر عروسم گاهی ‌گریه می‌کند و می‌گوید «او برکتی بود که به خانه‌ام آمد. او عزیزم بود. پایش را که به خانه‌ام گذاشت همه خانه برکت شد. وقتی مصطفی به خانه‌ام آمد اخلاق همه ما عوض شد. اخلاق دختر و پسرم عوض شد. فقط در دلم مانده که در جوانی شهید شد.»
سه سال در یک اتاق زندگی کردند
مادر شهید با‌ اشاره دست به سمت راهرو، یکی از اتاق‌های خانه را نشان می‌دهد و می‌گوید: مصطفی و خانمش سه سال در یکی از همین اتاق‌ها در کنار ما زندگی کردند. ظاهرا از همان موقع‌ها دل به رفتن به سوریه بست.
خواهر شهید امتداد حرف‌های مادر را به دست می‌گیرد و می‌گوید؛ مصطفی در حوزه علمیه هم تدریس می‌کرد و هم مسئول آموزش بود. حتی میز کارش را به‌عنوان یادبود نگه داشته‌اند. من هنوز برگه‌های مرخصی مصطفی را دارم که از همه آن جایگاه‌ها دل کند و به سوریه رفت.
آموزش‌های شبانه
مادر شهید که انگار اجزای قصه زندگی مصطفی را به خوبی کنار هم یافته است این‌طور ادامه ماجرا را بازگو می‌کند: مدتی گذشت، هرچه قدر ناهار و شام تدارک می‌دیدم و به مصطفی زنگ می‌زدم که به خانه بیاید قبول نمی‌کرد. می‌گفت؛ یک‌سری امتحان دارد که باید شب انجام شود ولی اصل قضیه که کسب آمادگی برای رفتن به سوریه بود را به ما نمی‌گفت. اما خانمش از قضیه خبر داشت. چندباری اتفاق افتاد که خانواده‌اش را به خانه آورد اما خودش دیروقت می‌آمد. من به او غر می‌زدم که چرا دیر می‌آیی. ما هم پدر و مادریم. حق داریم تو را ببینیم و او تنها در جواب می‌گفت؛ کار دارم. به این خاطر که تصور می‌کرد مانع رفتنش به سوریه شویم. اجازه نمی‌داد کسی سر از کارش دربیاورد اما طی یک سال تلاش خانمش را راضی کرده بود و به او گفته بود الان صدای هل من ناصر امام حسین(ع) بلند شده است و تو در آن دنیا می‌خواهی جواب حضرت زینب(س) را چه بدهی. همسرش در جواب می‌گوید: اگر شما شهید بشوی جواب این بچه را چه بدهم. چطور او را تنهایی بزرگ کنم. او در جواب می‌گوید؛ جواب بچه‌های امام حسین(ع) را چه کسی داد؟ آیا بچه من چیزی بالاتر از بچه امام حسین(ع) هستند.
دعای شهادت
یک روز به خانه آمد و طبق معمول همیشه که برای ابراز علاقه دستش را دور گردنم می‌انداخت گفت؛ مادر تو را به‌خدا دعا کن شهید بشوم. من که اصلا ذهنم سمت سوریه رفتن او نمی‌رفت، گفتم مادر مگر قرار است ایران دوباره جنگ شود؟ گفت نه مثلا برویم یمن، سوریه، عراق، آنجا مبارزه کنیم. گفت: مادر اگر یک کاشی از حرم حضرت زینب(س) بیفتد ما ایرانی‌ها مرد نیستیم نامردیم. نباید این اتفاق بیفتد. من مخالفت کردم و او دیگر چیزی نگفت. مدت‌ها گذشت، یادم هست اربعین، شله‌زرد داشتیم، خواهرش در حال هم زدن شله‌زرد بود، آمد ملاقه را از دستش گرفت و شروع کرد به هم زدن و به خواهرش گفت؛ دعا کن و بگو یا امام حسین(ع) آرزوی برادرم را برآورده کن. بعد از شهادت مصطفی، خواهرش می‌گفت؛ ما بدون اینکه بدانیم برایش آرزوی شهادت می‌کردیم.
آرمان آزادی بیت‌المقدس
مادر با گفتن این خاطره آهی می‌کشد و در حالی که به مبل تکیه می‌دهد و با نیم‌نگاه آرامی که به سمت دخترش می‌کند، انگار از او می‌خواهد ادامه بحث را به دست بگیرد او هم در ادامه خاطره دیگری را از مصطفی بازگو می‌کند: سن و سال مصطفی و خواهر‌زاده‌ام به هم نزدیک بود و با هم همبازی بودند. خواهر‌زاده‌ام می‌گوید: از بچگی وقتی من و مصطفی با هم بازی می‌کردیم، می‌گفت؛ دوست دارم روزی برسد که برای آزادی بیت‌المقدس بجنگم.
وداع با‌ اشک
دوباره دل به صحبت‌های مادر شهید می‌دهم و از لحظه رفتن مصطفی می‌پرسم. چشمانش را به سقف می‌دوزد، لحظه‌ای مکث می‌کند و ادامه می‌دهد. ساعت دوازده شب بود که صدای زنگ در خانه به صدا درآمد. در را باز کردم مصطفی بود. تک و تنها. گفتم پسرم چرا تنهایی؟ زن و بچه‌ات کجا هستند؟ در جواب گفت: خانه پدر خانمم هستند. من قرار است با دوستانم جایی بروم، آمده‌ام به شما یک سری بزنم. شروع کرد سر و صورتم را بوسیدن و مرا محکم در آغوشش فشار داد. به او گفتم چقدر بوی خوبی داری؟ خندید وگفت: پس نمی‌دانی بوی من چقدر فرق دارد؟ بوی من خیلی خوب است. به سمت اتاق پشتی رفت، جایی ‌که پدرش در بستر بیماری خوابیده بود و شروع کرد به گفتن این کلمه‌ها، که بابا ببخشید، بابا حلالم کن و من با خودم می‌گفتم؛ این چه حرف‌هایی ست؟ از کنار پدرش بلند شد و آمد داخل راهرو، اما دوباره برگشت و برای بار دوم خودش را روی پدرش انداخت و شروع به بوسیدن پدرش و پدر در جواب می‌گفت؛ کجا بودی؟ تنها هستی؟ چیزی شده؟ از پدرش خداحافظی کرد و دوباره به سمت من آمد و در حالی که برای چندمین‌بار دستش را دور گردنم انداخته بود، سرش را روی قلبم گذاشت و گفت؛ مادر حلالم کن. من که از رفتارهای مصطفی نگران شده بودم، گفتم مصطفی اجازه نمی‌دهم امشب جایی بروی. برای خودت و دوستت رختخواب پهن می‌کنم، امشب همین جا بخواب. گفت: نه مادر کار فوری پیش آمده حتما باید برویم. در حالی که مدام مرا می‌بوسید از در راهرو بیرون رفت، من هم به دنبالش رفتم. دیدم آقایی درب حیاط ایستاده است و مکرر می‌گوید: حاج خانوم خداحافظ....حاج خانم خداحافظ... گفتم: مصطفی این آقا کیه؟ گفت: داوود نری‌میساست، گفتم؛ خب بیارش داخل که قبول نکرد. خواهر شهید هم در اثنای این صحبت‌ها اضافه می‌کند که آقای داوود نری‌میسا هم شهید شده است و مادر شهید دوباره به حرف‌هایش ادامه می‌دهد. آن شب آقای نری میسا از همان جلو در می‌خواست چیزی به من بگوید که مصطفی دوید و هلش داد و از در بیرونش کرد که ظاهرا می‌خواست قضیه سوریه رفتن مصطفی را لو دهد که فرصت پیدا نکرد.
فردا برای ناهار با او تماس گرفتم، گفت؛ جایی هستم، نمی‌توانم بیایم فقط قسمت می‌دهم هر چقدر می‌توانی برایم دعاکن، بنشین نماز بخوان برایم دعا کن که بعدها فهمیدیم به‌خاطر اینکه مصطفی و آقای داوود نری‌میسا بچه کوچک داشتند مانع رفتنشان شده بودند و با کلی التماس راضی‌شان کرده بودند. بعد از تماس مصطفی، من روی سجاده نشستم و گفتم بی‌بی فاطمه زهرا مشکل پسرم را حل کن، آرزویش را برآورده کن و این در حالی بود که در خیالم ذره‌ای به این مسئله فکر نمی‌کردم که مصطفی قرار است به سوریه برود. البته ناگفته نماند که مصطفی به برادرش محسن جریان را گفته بود، برادرش که می‌خواسته مانع رفتنش بشود مصطفی در جواب به او گفته، من در این قضیه نه اهل نصیحتم که نصیحتم کنی و نه می‌توانی مانع رفتنم بشوی، من دل بستم به رفتن. کارهایم را هم انجام داده‌ام اگر آسمان هم به زمین بیاید می‌روم که برادرش هم دیگر چیزی نگفت و مانع‌اش نشد به برادرها گفته بود اگر پدر و مادرم بفهمند هیچ‌وقت شما را نمی‌بخشم.
خواهر شهید ادامه بحث را به دست می‌گیرد و می‌گوید؛ همان شب مادرم از من خواست با مصطفی تماس بگیرم، به او زنگ زدم و گفتم مادرم دلتنگ است بیا گفت: من اهواز نیستم.گفتم کجایی؟ گفت کسی صدایم را نشنود من دارم به سوریه می‌روم. خندیدم چون اصلا باور نمی‌کردم و به او گفتم؛ باشه حالا بلند شو بیا.خیلی باهم شوخی داشتیم. او در جواب گفت؛ به‌خدا دارم به سوریه می‌روم. من جیغ کشیدم او گفت: جلو مادر چیزی نگو حالش بد می‌شود. من دیگر عصبانی شدم و در حالی که می‌گفتم مصطفی بیا، مصطفی بیا، مادرم صدایم را شنید و همه جریان را فهمید. اینجا بود که مادرم گوشی را از من گرفت و شروع کرد به صحبت کردن با مصطفی. به‌دنبال ‌اشتیاق ما برای شنیدن داستان پنهان‌کاری و تلاش مصطفی برای رفتن به سوریه، دوباره پای حرف‌های مادر شهید می‌نشینیم و او در حالی که حرف‌های دخترش را ادامه می‌دهد می‌گوید؛ به مصطفی گفتم: بیا و زن و بچه‌ات را به خانه بیاور گفت: مادر من در حال اعزام به سوریه هستم تا این را گفت.جیغ زدم و گفتم مادر چه می‌گویی، بلند شو بیا، گفت: مادر من الان تهرانم، دارم میرم سوریه.مادر شهید سکوت می‌کند و در حالی که نگاهش را به در و دیوار دوخته است به فکر فرو می‌رود. خواهر شهید ادامه این جریان را بازگو می‌کند و می‌گوید بعد از پایان مکالمه مادرم با مصطفی با همسرم تماس گرفتم چون احتمال می‌دادم او در جریان باشد به او گفتم مصطفی چه می‌گوید او در جواب گفت؛ تا چند لحظه دیگر خودم می‌آیم، این را که گفت، فهمیدم جریان واقعیت دارد. با تمام اعضای خانواده تماس گرفتم همه آمدند.من و مامانم فقط‌ گریه می‌کردیم و تو شوک بودیم، هنوز موضوع را باور نکرده بودیم.
خواهر شهید در حال صحبت است، دختر کوچکش که تا الان فقط لبخند مهربانش را نشانمان می‌داد این‌بار با لحن و صدای کودکانه‌اش به میان حرف‌های مادرش می‌آید و می‌گوید: مامان خان‌دایی را می‌گویی؟ جواب مثبت را از مادر می‌گیرد و دوباره در آرامش کودکیش فرو می‌رود، برایم جالب است که با این سن کمش بحث‌ها را کامل دنبال می‌کند و هرازگاهی با سؤال‌هایش این را تایید می‌کند دوباره بحث به موضوع رفتن مصطفی برمی‌گردد، خواهر شهید اضافه می‌کند که آخر شب با همسرم بحث کردم که چرا مسئله را به من نگفته او گفت؛ چون برادرت از من خواست امانت‌دار باشم، من هم امانت‌داری کردم. اذان صبح شد من دوباره با مصطفی تماس گرفتم و در حالی که ‌گریه می‌کردم به او گفتم تو پسر کوچک داری، زن جوان داری، اول زندگی‌تون هست. حالا حالاها وقت دارید اما هیچ‌کدام از حرف‌های من نتوانست عزم او را از بین ببرد و او در جواب آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت: الان وقتش است، الان امام حسین(ع) کمک می‌خواهد، الان حضرت زینب(س) کمک می‌خواهد، بعدها چه فایده‌ای دارد. می‌گفت؛ با مادرم صحبت کن، آرومش کن دورش رو شلوغ کنید که ناراحتی بهش غلبه نکند از آن به بعد مصطفی مرتب با مادرم تماس می‌گرفت که از حالش باخبر باشیم.
بی‌قراری‌های مادر
دوباره پای درد دل مادر شهید می‌نشینم، او هربار برای جست‌وجوی خاطرات در ذهنش، چشمانش را به سفیدی سقف می‌دوزد و سپس آن را به نگاه‌های کنجکاو من گره می‌زند و می‌گوید؛ از روزی که مصطفی به سوریه رفت اخلاق، رفتار و وضعیتم و اصلا حال دلم عوض شد. دچار دلشوره و دلهره شدم در حالت عادی که با افراد صحبت می‌کردم و یا توی خونه که راه می‌رفتم ‌گریه می‌کردم. روزی که مصطفی خبر رفتنش به سوریه را داد انگار خدا به دلم انداخته بود که این بچه دیگر برنمي‌گردد. هرچقدر خواهر و برادرهایش با او تماس می‌گرفتند تا از ماندن در سوریه او را منصرف کنند انگار فایده‌ای نداشت.
خواهر و برادرهایش که به خانه می‌آمدند من به اتاق دیگری می‌رفتم و ‌گریه می‌کردم.بچه مصطفی که می‌آمد دستش را می‌گرفتم و به پارک می‌بردم، توی پارک با اسباب بازی‌ها سرگرمش می‌کردم و خودم یک گوشه می‌نشستم و شروع می‌کردم به ‌گریه کردن. اصلا حال و روزم عجیب شده بود، مغازه می‌رفتم در مسیر برگشت ‌گریه می‌کردم، توی راه اگر کسی سرراهم بود سریعا ‌اشک‌هایم را پاک می‌کردم با خودم می‌گفتم ممکن است با خودشان بگویند این زن دیوانه است. کارم به جایی رسیده بود که حتی برای فیزیوتراپی هم که می‌رفتم در حین درمان شروع می‌کردم به گریه کردن، خانم پرستار بالای سرم می‌آمد و می‌گفت چرا‌ گریه می‌کنی؟ چیزی نمی‌گفتم که پسرم سوریه است، می‌ترسیدم حرف ناراحت‌کننده‌ای بگویند، چون آن موقع در مورد کسانی که به سوریه می‌رفتند حرف‌های خوبی نمی‌زدند.
اخلاص مصطفی
گریه می‌کند و درحالی که صدایش می‌لرزد ما را به سمت خاطرات به جای مانده در ذهنش می‌برد و می‌گوید؛ زمانی که مصطفی هنوز شهید نشده بود روزی خانم همسایه به من گفت؛ خانم خلیلی وقتی که پسر شما را می‌بینم انگار نورانیتی در چهره‌اش هست. اصلا شخصیت در او با بقیه فرق دارد من هم به شوخی به او گفتم چشمت شور نباشد. پسر همین خانم یک‌بار مصطفی را سوار ماشین کرده بود و به او گفته بود وقتی شما را می‌بینم حال و روحیه دیگری پیدا می‌کنم، اگر گرفتار نبودم و کار نداشتم می‌شدم تاکسی دربستی شما، مصطفی رو به این جوان که آن موقع سی‌وسه سال سن داشت و مجرد بود می‌کند و می‌گوید؛ می‌دانی که تو امسال ازدواج خواهی کرد؟ به مصطفی گفته بود مگر تو خواب بین هستی؟ مصطفی در جواب قاطعانه به او گفته بود مطمئن باش تا امسال زن می‌گیری، چند ماه بعد از شهادت مصطفی این جوان بی‌قراری می‌کرد و می‌گفت؛ من می‌خواستم مصطفی را ببینم و به او بگویم پیش‌بینی‌ات درست بود. به حرمت مصطفی سه ماه دست نگه داشتند، بعد از آن آمدند و اجازه گرفتند که برای مراسم ازدواج پسرشان اقدام کنند و اینها همه اخلاص مصطفی را می‌رساند.
مصطفی خیلی مهربان بود، رابطه خیلی خوبی با بچه‌ها داشت.وقتی به اینجا می‌آمد تا می‌رسید بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و با آنها بازی می‌کرد. یک علاقه متقابلی بین آنها بود. خود مصطفی هم وقتی کودک بود بازی‌های جالبی انجام می‌داد. یکی از بازی‌هایش این بود که با صندوق‌های چوبی تفنگ درست می‌کرد و با گل باغچه آدمک می‌ساخت. خیلی عاشق حیوانات بود. همیشه جوجه‌ای، اردکی، خرگوشی، مرغی می‌آورد و مراقبت می‌کرد. اصرار می‌کرد و می‌گفت: مادر اجازه می‌دهی گوسفندی به خانه بیاورم. یک انس خاصی نسبت به حیوانات داشت. بعد از ازدواجش هم چند اردک و جوجه برای نگهداری داشت طوری که اردک در بغل مصطفی می‌خوابید. مصطفی یک قناری هم داشت که قبل از رفتن به سوریه آن را آزاد کرد.
همیشه اهل گذشت بود. وقتی کسی حرف ناراحت‌کننده‌ای می‌زد می‌گفت؛‌ اشکالی ندارد.حالا یک حرفی زد. می‌گفت: کسی که کار خطایی در قبال ما انجام می‌دهد از سر نادانی اوست، ما هم نباید همان رفتار را با او انجام دهیم. عیب‌های دیگران را خیلی پنهان می‌کرد، خصوصاً این یکی دوسال آخر. به خیریه‌ای کمک می‌کرد که ما اصلا اطلاع نداشتیم و بعد از شهادتش فهمیدیم. اهل صله‌رحم بود و بعد ازدواج خیلی رفت و آمدهایش را بیشتر کرد.وقتی دلخوری و ناراحتی پیش می‌آمد مصطفی برای حل مسئله پیش‌قدم می‌شد.
حرمت چادر
خواهر مصطفی از گفته‌های شهید در مورد چادر می‌گوید، او با ذوق از گفت‌و‌گو آن شبش با مصطفی صحبت می‌کند و می‌گوید؛ یک شب دیر موقع بود و همه خواب بودند، با هم خلوت کرده بودیم. من که آن موقع به‌تازگی قصد چادری شدن را داشتم از او مشورت گرفتم و او هم کاملاً مهربانانه و برادرانه پای صحبت‌های من نشست و گفت؛ چادر خیلی حرمت دارد اگر کسی چادر می‌پوشد باید طوری بپوشد که به حضرت زهرا(س) بی‌احترامی نشود. مصطفی هیچ‌وقت این‌قدر صحبت را در مورد این موضوع باز نکرده بود، چون آدمی بود که اجازه می‌داد خودمان تصمیم بگیریم این‌طور نبود که چیزی را به ما تحمیل کند. بهم گفت می‌دانی اگر یک تار مویت بیرون باشد انگار به‌صورت امام زمان(عج) سیلی می‌زنی! با اینکه هیچ ذهنیتی از قبل نداشتم با حرف‌های مصطفی در مورد بی‌حجابی انگار نوری در وجودم پیدا شد، انگار که این حرف‌ها را برای اولین‌بار می‌شنیدم. صحبت‌هایش خیلی روی من اثر گذاشت از همان موقع تصمیم گرفتم چادری شوم و همیشه این را می‌گویم که مصطفی باعث شد من چادر و حجابم را سفت و سخت نگه دارم.
خبر شهادت
روزی که خبر مصطفی را آوردند نگفتند شهید شده است گفتند زخمی شده است. همان شب نزدیکی اذان صبح خواب دیدم به مسجد محله‌مان رفته‌ام همین که وارد می‌شوم متوجه می‌شوم فرش سبزی پهن کرده‌اند، پایم را که داخل مسجد گذاشتم، زمین فرورفت و قبری جلو من باز شد و من با خودم گفتم «اشهد ان لااله‌الاالله» در همان لحظه از خواب پریدم و به داخل سالن دویدم وبه دامادم گفتم به دلم افتاده پسرم شهید شده است او هم گفت؛ بله شهید شده است. همین‌طور که بی‌قراری می‌کردم و افراد دورم جمع شده بودند، خانم همسایه جلو آمد و گفت: همه ما می‌میریم اما بدان این جوان مال شما نبوده است
توسل به حضرت زینب(س)
از مادر شهید می‌پرسم چطور با موضوع کنار آمدی و آرام شدی؟ در یک جمله می‌گوید خود شهید کمکم کرد و سپس حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: پارچه‌های مشکی به همراه عکس‌های مصطفی دورتادور حیاط نصب شده بودند که خود باعث می‌شد من هر روز ‌گریه و زاری کنم و اجازه هم نمی‌دادم کسی آنها را دربیاورد، تا اینکه دخترم خواب می‌بیند مصطفی در حالی که پرچمی سبز و یک جعبه شیرینی در دست دارد به در خانه‌مان آمده است، دخترم از مصطفی می‌پرسد چه خبر است؟ می‌گوید مگر نمی‌دانی؟ مبعث حضرت رسول(ص) است، خب حالا بس است دیگر این پرچم‌های سیاه را دربیاورد جشن است، عکس مرا هم دربیاورد. نکته جالب دیگر این است که مصطفی توی خواب هرکدام از ما که بیاید می‌گوید من نمرده‌ام و کنارتون هستم.
بعد از این خواب من اجازه دادم عکس‌ها و پارچه‌ها را دربیاورند، من خیلی بی‌قرار بودم، یک روز پنچشنبه به زیارت قبر مصطفی رفتم، خودم را روی قبرش انداختم و گفتم مصطفی از حضرت زینب بخواه صبرم بده.
کرامات شهید
مادر شهید آخرین حرف‌هایش را به رسم مادری که عادت دارد تنها از خوبی‌های فرزندش سخن بگوید به کرامات شهید پس از شهادتش ختم می‌کند و می‌گوید: روزی کنار قبر مصطفی نشسته بودم. خانمی آمد و برایم تعریف کرد که همسرم به سرطان مبتلا شده بود و پزشکان او را جواب کرده بودند، من به کنار قبر شهید خلیلی آمدم و التماسش کردم که همسرم را شفا بده، وضعیت شوهرم به‌گونه‌ای بود که پسرم برای انجام کارهای کفن و دفنش از شیراز آمده بود.چند روز بعد آزمایش‌هایش را پیش دکتر بردیم با تعجب گفت؛ این بیمار شفا پیدا کرده است خانم دیگری می‌گفت؛ از شهید حاجت خواسته بودم که دختر خوبی را نصیب پسرم کند، عروس خوبی نصیبم شد.
گفت‌و‌گویمان زمان زیادی برده است. همین‌طور که از بابت همکاریشان تشکر می‌کنم قلم و کاغذ و دوربین را جمع می‌کنم. آرام با نیم‌نگاهی به نقش و نگار قالی به مانند تاروپود بهم تنیده‌اش، حکایت آمدن و رفتن شهید را درساختار ذهنم به هم گره می‌زنم. شهید مصطفی خلیلی بلوطکی در شهریورماه سال ۱۳۶۷به دنیا آمد و در سن ۲۷ سالگی در دوازدهم بهمن‌ماه ۱۳۹۴در حالی که انتخابش گواه از آگاهی او به ضمیر بازی و سرگرمی دنیا می‌داد در عملیات آزادسازی نبل و الزهرا در کشور سوریه در مدار عاشقی، شجاعانه خط شهادت را برای خودش رسم کرد و به‌راستی همانند شهرتش خلیل خدا شد.

Image result for ‫گل لاله‬‎