مرثیهسرایی عصر ما و مرثیهسرایی عصر ائمه(ع)
۱۴۰۳/۰۶/۰۹
...دعبل خزاعى مى دانيد كيست؟ كميت اسدى مى دانيد كيست؟ اينها دو نفر روضه خوانند اما نه مثل روضهخوانى من. دو نفر شاعرند مرثيهگو اما نه مثل مرثيهگويىهاى محتشم و غيره.
دلم مى خواهد شما اشعار كميت اسدى، اشعار دعبل خزاعى و اشعار ابن الرومى و اشعار ابو فراس حَمْدانى كه به عربى است با همين اشعار محتشم كه هزارتا خواب برايش نقل مى كنند، مقايسه كنيد و ببينيد آنها كجا و اينها كجا! آنها دارند مكتب حسين را نشان مىدهند.
كميت اسدى با همان اشعارش از يك سپاه بيشتر براى بنى اميه ضرر داشت.
اين مرد كى بود؟يك روضهخوان بود اما چه روضه خوانى؟آيا روضه خوانى بود كه بيايد چهارتا شعر مفت بخواند و پول بگيرد و برود؟شعر مى گفت كه تكان مى داد دنيا را، تكان مى داد دستگاه خلافت وقت را.
عبدالله بن حسن بن على، معروف به عبداللَّه محض، تحت تأثير شعرهاى كميت قرار گرفت؛ به عنوان صله آن ابيات جاندار، سند مزرعه خود را آورد به كميت داد.
كميت گفت: محال و ممتنع است كه بگيرم، من مرثيه خوان سيدالشهداء هستم، من براى خدا مرثيه گفتهام، پول نمى گيرم. اصرار فوق العاده كرد. بالاخره گرفت.
بعد از مدتى آمد پيش عبدالله بن حسن بن على و گفت: من خواهشى دارم از تو، آيا قبول مى كنى؟
گفت: البته قبول مى كنم، اما من كه نمى دانم چيست.
گفت: اول بايد قول بدهى كه عمل مى كنى، بعد مى گويم. قول داد و شايد قسم هم خورد.
همينکه قول از او گرفت سند را آورد پس داد، گفت: من نمىتوانم اين را بگيرم.
وقت ديگر بنى هاشم برايش پول جمع كردند و دادند، هر كارى كردند قبول نكرد و گفت:
محال و ممتنع است كه بگيرم.
اين مرد به خاطر همين اشعار و همين نوع مرثيه خوانى چه سختي ها كشيد و چه روزگارها ديد و به چه وضعى او را كشتند!
اين مرد را گرفتند و در خانه يوسف بن عمر ثقفى كه حاكم آن روز كوفه بود هشت نفر ريختند به سرش، شمشيرها به بدنش زدند.
آخرين حرفى كه در آخرين نفس گفت اين بود: «اللَّهُمَّ آلَ مُحَمَّدٍ، اللَّهُمَّ آلَ مُحَمَّدٍ» ؛ خدايا اهل بيت پيغمبر، خدايا اهل بيت پيغمبر. اين آخرين كلمه اى بود كه به زبان اين مرد آمد.
* مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (خطابه و منبر(ده گفتار))ج25، ص: 339- با تلخیص و ویرایش