دفــتـر خــاطــرات ســـرو قــامــتـان :
روایت ایستادگی از خانههای ساده تا میدانهای بزرگ شهادت️
۱۴۰۴/۰۹/۲۹
برخی روایتها فقط خاطره نیستند؛ سند زنده ایمان، ایستادگی و انسانیتاند. آنچه در این مجموعه میخوانید، روایت زندگی و شهادت مردانی است که هر یک در زمانه خود، پاسدار امنیت، باور و کرامت انسانی بودند؛ از جبهههای دفاع مقدس تا میدانهای نبرد با تروریسم، از آسمان تا زمین، از سنگر نظامی تا خدمت بینام به مردم.
این خاطرات، به قلم خواهران شهدا، نه از زاویه تاریخ رسمی، که از دل خانهها، دلتنگیها و زیست روزمره قهرمانانی روایت میشود که ساده زیستند، بیادعا جنگیدند و بزرگمردانه رفتند. وجه مشترک همه این چهرهها، پیوند عمیق با ایمان، ولایت، خانواده و مسئولیت اجتماعی است؛ ویژگیهایی که آنان را به الگوهایی فراتر از زمان و نسل بدل کرده است.
بازخوانی این روایتها، تنها یادآوری گذشته نیست؛ بلکه تلاشی است برای حفظ حافظه جمعی جامعه و انتقال ارزشهایی که امروز نیز راهگشا هستند. این سطرها، دعوتی است به تأمل؛ به دیدن انسانهایی که جان خود را سپر آرامش دیگران کردند و حتی پس از شهادت، با ایثار، هدایت و امیدبخشی، زندگی میآفرینند.
سید محمد مشکوهًْالممالک
سربازی که میهمان حضرت علی(ع) شد
خاطرهنگار: زهرا ذوالفقاری، خواهر شهید محمدهادی ذوالفقاری
ولادت: 13/11/1367 – استان تهران
شهادت: 26/11/1393 – مکشفیه، عراق
نحوه شهادت: انفجار بلدوزر پر از مواد منفجره
مزار شهید: نجف، وادیالسلام
برادرم هادی، در کودکی، همیشه با مهربانی به ما کمک میکرد. در ماه محرم با هیجان وسایل هیئت را آماده میکرد و میگفت این کارها ما را به امام حسین(ع) نزدیکتر میکند. آن روزها با وجود هادی، خانه پر از شوق و صفا بود، او با لبخندش همه را دلگرم میکرد.
زیاد دلتنگش میشوم، اما هروقت به مزارش در وادیالسلام فکر میکنم، آرامشی عجیب در دلم حاکم میشود. گویی هنوز در کنارم هست و با مهربانی راهنماییام میکند. هادی همچنان در قلبم زنده است و دعاگو.
هادی همیشه در روزهای سخت، کنارمان بود. در فتنهی 88، در جلوی دانشگاه، آجر به سرش خورده بود و سهچهار ساعت بیهوش شده بود، اما برای اینکه نگران نشویم، چیزی به ما نگفت و بعدها باخبر شدیم. میگفت باید برای امنیت وطنم بجنگم. این روحیهاش همیشه به ما قدرت میداد. در خانه، شبها تمرین مداحی میکرد. میکروفن برمیداشت و با صدایش خانه را پر از نوا میکرد. از من میپرسید: «زهرا، صدایم خوب است؟» میگفتم خیلی قشنگ است. هرچند پدرم معتقد بود که صدایش زیادی بم است، اما من عاشق آوازهای امام حسینیاش بودم.
یکبار به خوابم آمد، لبخند زد و گفت: «نگران نباش، من پیش مولایم خوشحالم.» از آن شب، هروقت دلم تنگ میشود، به عکسش نگاه میکنم و به خودم میگویم،هادی در قلبمان زنده است. در سختیها، حس میکنم دعایش با من است و به من کمک میکند. مثلا زمانی که درگیر مشکلات مالی زیاد بودیم، یک کمک غیبی به ما رسید که ایمان آوردم، شهدا هنوز زنده هستند و دستمان را میگیرند.
هادی الگوی من است. او با کارهای جهادی و عشقش به ولایت، راهنمای من شد. هر وقت به مسجد و هیئت میروم حرفهایش را به یاد میآورم که میگفت: «زهرا، تو هم بیا با ما کار خیر کن.» من سعی میکنم ادامهدهنده راهش باشم؛ با کمک به نیازمندان و شرکت در مراسم مذهبی. امیدوارم روزی او را ببینم و بگویم به عهدی که با تو بستم، پایبند ماندم.هادی همیشه در دعاهای من حضور دارد و از خدا میخواهم شفیعم باشد.
هادی اهل هیئت بود. توصیهی من این است که اگر فرزندی دارید، برای نماز مغرب و عشاء هم که شده، او را به مسجد ببرید تا با آن فضا انس بگیرد. با این کار، به جای سرکوچه ایستادن و کارهای باطل، به مسجد و اردو میرود و جهادی میشود.هادی هم در گروههای جهادی شرکت میکرد. الگوی او شهید ابراهیم هادی و شهید همت بودند و گروه جهادیاش در کرمان بود.
در یک حمله، داعشیها را از سامرا به مکشفیه، حدود سی کیلومتر به عقب راندند. 30 نفر در ساختمانی حضور داشتند که بلدوزری پُر از مواد منفجره بهسمت آنها آمد. خواستند بلدوزر را با آرپیجی بزنند که موفق نشدند.هادی از ساختمان بیرون آمد و کلاش را به سمت بلدوزر گرفت. میتوانست فرار کند، اما این کار را نکرد. تا اینکه بلدوزر منفجر شد و هر 30 نفرشان با هم، به فیض شهادت نائل آمدند.
هادی، در نجف دوستی داشت. یک روز، به همراه او بر سر مزار پدرش رفته بود، مزار پدر دوستش در وادیالسلام، در مقبره خانوادگیشان بود.هادی گفته بود: «اینجا چقدر به مولا نزدیک است! اگر شهید شدم، مرا اینجا دفن کنید.»
دوستش گفته بود که نمیشود. وقتی اصرار و التماسهادی را دیده بود، با مادرش صحبت کرده و رضایت آنها را گرفت. بعدها دیده بودند کههادی نزدیک مغرب و عشا از وادیالسلام میآید و بر سر همان مزار مینشیند با تضرع، دعا میکند.
پرواز به سوی خدا
خاطرهنگار: آرزو دریانوش، خواهر شهید امیر سرتیپ دوم خلبان محسن دریانوش
ولادت: 22/7/1359 – نجف آباد، استان اصفهان
شهادت: 30/2/1403 – ورزقان، آذربایجان شرقی
نحوه شهادت: سانحه سقوط بالگرد رئیسجمهور
مزار شهید: نجفآباد، جنت الشهداء
محسن، ۲۲ مهر ۱۳۵۹ به دنیا آمد. از کودکی رؤیای پرواز در آسمان را داشت. این رؤیا با نگاه به پرندگان و ساعتها خیالپردازی در ذهنش ریشه دوانده بود. با تلاش و ایمان، به آرزویش رسید و بهعنوان خلبان ارتش خدمت کرد. سرانجام ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰3، در سانحه سقوط بالگرد حامل رئیسجمهور در ورزقان به شهادت رسید.
او از کودکی با چشمانی پر از امید به آسمان نگاه میکرد و میگفت یک روز بالهایی برای خودم میسازم و بالای ابرها میروم.
محسن ویژگیهای زیادی داشت، ولی صله رحم و جویا شدن احوال خانواده، همیشه در ذهنم مانده. کمکرساندن به دیگران هم از خصوصیات بارزش بود. هیچوقت غرور به سراغش نیامد، حتی وقتی خلبان رئیسجمهور شد. برعکس، احساس میکنم با بالا رفتن سنش، بیشتر فروتن شده بود.
آخرین دیدارمان، عید نوروز سال ۱۴۰۳ بود. همه کنار هم بودیم و محسن با مهربانی تکیهکلامش را تکرار کرد: «هوای یکدیگر را داشته باشید و در هر حال، مراقب پدر و مادر باشید.» آن لحظهها هنوز در دلم زنده است.
همیشه در صحبتهایش میگفت، هر کاری باید برای رضای خداوند باشد. شعارش این بود که انسان با خداوند معامله میکند. این کلماتش مثل چراغی روشنگر راهمان بود. برای خانواده احترام زیادی قائل بود. کشور و مملکتش را خیلی دوست داشت و با ایمانش، لحظهای خدا را فراموش نمیکرد. برای همه خیر میخواست و در تحصیلات، بهترین رتبهها را کسب کرد. نماز و دعاهایش هم همیشه با دل و جان بود.
خبر شهادتش را اول از تلویزیون شنیدم و بعد یکی از اقوام تماس گرفت. آن لحظه، تمام غم دنیا یکباره به سراغم آمد، حسی که تابهحال تجربه نکرده بودم. دلم سوخت، ولی به خدا توکل کردم.
برادرم، نشانه بارز یک انسان واقعی و به تمام معنا بود، با روحیه درست و توکل عمیقش به خداوند در همه کارهایش. ذاتاً آدمی بود که اهل نمایش، غرور یا فخرفروشی نبود. انسانی مؤدب، فروتن، مؤمن و بااخلاق بود. هرکاری که برای کسی از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. اطرافیانش او را «داداش محسن» و بچهها «عمو محسن» صدا میزدند. اگر کسی زنگ میزد و میگفت داداش محسن، مشکلی برایم پیش آمده، هیچوقت نه نمیگفت. زیادی خوب بود، طوریکه اکنون نبودش خیلی آزارمان میدهد. شوخی میکرد؛ ولی شوخیهای بیربط نداشت. با پسرهایش کشتی میگرفت، استخر و کوه میرفت و به آنها میگفت: «شوخی یعنی با هم بخندیم، به هم نخندیم.»
وقتی برای مرخصی به شهرستان میآمد و میخواست به پدرم در کارهای باغ کمک کند، میگفت: «مرخصیام که تمام شد، به خانوادهام میگویم شما اگر خواستید بمانید، ولی من دلم برای پرواز تنگ شده و حتماً باید بروم و پرواز کنم.»
صله رحم، کمک به دیگران، فروتنی، مؤدب بودن، ایمان، اخلاق نیکو، مهربانی، شوخطبعی، عشق به خانواده، وطن، امام، نماز، دعا و تحصیل از ویژگیهای بارزش بود.
وصیتنامه مکتوب نداشت، ولی همیشه توصیه میکرد هر کاری باید برای رضای خدا باشد و انسان با خداوند معامله کند. تکیهکلامش داشتن هوای خانواده و مراقبت از پدر و مادر بود.
قلب بزرگی که برای همه میتپید
خاطرهنگار: فاطمه اصلانی، خواهر سردار شهید سعید اصلانی
ولادت: 31/1/1357 – استان تهران
شهادت: 2/4/1404 – ساختمان سپاه سیدالشهدا شهرری تهران
نحوه شهادت: اصابت موشک رژیم صهیونیستی در جنگ 12روزه
مزار شهید: شهرری، امامزاده عبدالله
من کوچکترین عضو خانواده هستم و سعید، برادر بزرگترم بود. یادم است وقتی ۸ساله بودم، یک روز سعید، صدایم زد و گفت: «من خیلی دوست دارم تو حافظ قرآن شوی. بیا، بعضی سورهها را برایت مشخص میکنم؛ تا هفته بعد آنها را حفظ کن، جایزهات با من!» هفته بعد رسید، اما من نتوانستم همه سورهها را حفظ کنم. خیلی ناراحت شدم و شروع بهگریه کردم. اما برادرم مرا در آغوش گرفت و نوازشم کرد و گفت: «عیبی ندارد عزیز دلم! تو فقط تلاشت را ادامه بده.» بعد هم با لبخند، جایزهام را داد؛ بدون اینکه کوچکترین ناراحتیای نشان بدهد.
سعید، نسبت به ما خواهرها خیلی حساس بود. تعصب و مراقبتش مثالزدنی بود. همیشه با نگاه و رفتارش، حس امنیت را به ما منتقل میکرد. به خاطر شغلش، دائم در مأموریت بود، اما آخرین باری که او را دیدم، عید سال گذشته بود. آن شب، پر از شوخی و خنده بود. هنوز آن لحظهها و آن شیطنتهایش در ذهنم مانده...
سعید همیشه خوشاخلاق بود؛ حتی خستگی هم نمیتوانست لبخند را از چهرهاش بگیرد. احترام به پدر و مادر، برایش بسیار مهم بود. همیشه با محبت و ادب خاصی با پدر و مادرم رفتار میکرد. هیچوقت صدایش را بلند نکرد و همیشه با محبت پاسخشان را میداد.
نماز اول وقتش ترک نمیشد. مداح بود و خادم حرم حضرت عبدالعظیم(ع). تحصیلات عالیه داشت و در کمک به دیگران، همیشه پیشقدم بود. همه فقط از خوبیهایش میگفتند. واقعاً هرچه خوبی بود، در سعید جمع شده بود. او قلبی بزرگ داشت. قلبی که برای همه میتپید. حتی کسانی که آنها را نمیشناخت. او همیشه برای دیگران میخواست و برای خودش کم میگذاشت. روزی که آن موشک به ساختمان سپاه اصابت کرد، همهجا ویران شد. ما با دلهایی پر از امید، ساعتها در خرابهها به دنبال نشانهای از زنده بودنش گشتیم. آن روز، شاید تلخترین روز زندگی من بود. انتظار، ترس، بغض و اشک... هیچوقت فراموش نمیکنم. هنوز لبخندش، مهربانیاش، حرفها و نگاههایش در دلم زنده است.
روایتی از دو برادر، دو شهید
خاطرهنگار: صدیقه معینی کربکندی، خواهر شهیدان معینی کربکندی
شهید عباس معینی کربکندی
ولادت: 17/3/1336 – روستای کربکند، استان اصفهان
شهادت: 28/8/1359 – شوش دانیال، عملیات بدر
نحوه شهادت: اصابت گلوله به سر
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 24، ردیف 51، شماره 26
***
شهید محسن معینی کربکندی
ولادت: 22/12/1345 – استان تهران
شهادت: 22/12/1363 – جزیره مجنون، عملیات بدر
نحوه شهادت: درگیری با دشمن بعثی
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 24، ردیف 40، شماره 48
عباس، سومین فرزند خانواده بود که در سال ۱۳۳۶، در روستای کربکند اصفهان متولد شد. پس از مهاجرت خانواده به تهران، در محله قلعه بریانک ساکن شدند. از نوجوانی، بار مسئولیت را به دوش کشید. هم کار در شرکت ایرانکاوه، هم کمک به پدر برای ساخت خانه جدید در محله جی. حتی حقوقش را صرف خرید وسایل خانه میکرد.
در سال ۱۳۵۵، برای گذراندن دوره سربازی اعزام شد، اما با اوجگیری انقلاب، به صفوف مبارزان پیوست. در راهپیماییها شرکت فعال داشت، در یکی از همین راهپیماییها، از ناحیه سر مجروح شد، اما تسلیم نشد. روز ۲۲ بهمن، وارد پادگانهای تهران شد و اسلحه به دست گرفت و در تصرف پادگانها شرکت کرد.
همیشه در کمک به نیازمندان، پیشقدم بود. با آغاز جنگ، به شوش اعزام شد. در آن منطقه، آب آشامیدنی سالم نبود. با هزینه شخصی، وسایل حفر چاه خرید و آبی گوارا به رزمندگان هدیه داد. لقب «سقای دشت شوش» ریشه در همین ایثار دارد.
در 28 آبان ۱۳۵۹ (مصادف با عاشورا)، پس از نماز صبح، در عملیات بدر، محور شوش، تیری به سرش اصابت کرد و به شهادت رسید. خبر شهادتش در روز عاشورا، در مسجد جوادالائمه (تهران) اعلام شد. پیکرش درحالیکه نماز ظهر و عصر برپا بود، به مسجد رسید. پدرش، با آرامش گفت: «این شهدا برای نماز شهید شدند... در نماز جماعت شرکت کنید نماز را شکسته نگذارید!» تشییع پیکر او از قلعه بریانک تا بهشت زهرا، دریایی از مردم را بههمراه داشت.
***
محسن، در ۲۲ اسفند ۱۳۴۵ در تهران متولد شد. پدر، در تربیت و هدایت او تمام تلاش خود را کرد. در مغازه و زندگی، بدون هیچ انتظار یا منتی، با فروتنی و ایثار، دستیارِ بیچشمداشت پدر بود. ۱۲ساله بود که انقلاب، شعلهور شد و فصل جدیدی در زندگی محسن باز کرد. در فعالیتهای فرهنگی مسجد جوادالائمه، در راهپیماییهای روز تاسوعا و عاشورا شرکت کرد و حتی در آزادسازی پادگان جی نقش داشت. روحش از همان نوجوانی، عطر جبهه میخواست. با شروع جنگ تحمیلی در سال ۵۹، برادرش حاج مهدی در گروه چمران به جبهه رفت و سپس مجروح شد. عباس هم در عاشورای ۵۹، در محور شوش به شهادت رسید. این اتفاقات دل محسن را به سوی جبهه سوق داد.
در سال 13۶1 به رزمندگان جبهه پیوست. سال 13۶۲ در گردان ضربتِ کردستان با ضدانقلاب جنگید؛ سپس سال 13۶۳، به لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص) پیوست. در گردان کمیل، در عملیاتهای سخت شرق دجله و ارتفاعات شاخ شمیران عراق شرکت کرد. با قبول ماموریت، راننده تراکتوری شد، که زیر باران گلوله، تدارکات را به خط مقدم میرساند.
۲۲ اسفند 13۶۳، همزمان با سالروز تولدش و میلاد حضرت زهرا (س)، در عملیات بدر (با رمز یا فاطمه الزهرا)، در جزیره مجنون عراق، (دشت الهلاله شرق رود خانه عراق) به قلب دشمن زد. درحالیکه برای دفع پاتک بعثیها میجنگید، به شهادت رسید. پیکرش ماهها در میدان ماند، تا سرانجام پس از تفحص به آغوش خاک سپرده شد.
پدر این دو شهید، پس از شهادت عباس، فرزند دیگرش مهدی را نیز به جبهه فرستاد. مهدی در کردستان مجروح شد، اما باز ایستاد. محسن، کوچکترین فرزند، آخرین فدایی این خانواده بود. پدری که در تشییع پیکر عباس، نماز را بر اشک ترجیح داد، به جامعه درسِ استواری آموخت: «شهدا، ستونهای این مملکتاند.»
باران که میبارد، گویی صدای چکشهای عباس را میشنوم؛ چکشهایی که چاه حفر میکرد، تا تشنگان را سیراب کند. و وقتی باد از سمت جزیره مجنون میوزد، تصویر محسن را میبینم؛ با تراکتوری که زیر آتش، امید میبرد. خون این دو برادر، در خاک وطن جوانه زد و امروز، درخت ایثاری است که شاخههایش تا آسمان قد کشیده است.
محمود، سرباز آیهها
خاطرهنگار: طاهره کریمی، خواهر شهید محمود کریمی
ولادت: ۱۳۳۸ – بسطام، استان سمنان
شهادت: 6/1/1361 – دپو، عملیات فتحالمبین
نحوه شهادت: اصابت گلوله
مزار شهید: بسطام، گلزار شهدا
محمود روزبهروز بزرگتر میشد. چابک، خندهرو، اهل رفاقت. اگر پولی داشت، با دوستانش به بستنیفروشی میرفتند و برای همه بستنی میخرید. به باشگاه ورزشی میرفت، تمرین پهلوانی میکرد. روزی یکی از ورزشکارها با عصبانیت میل باستانی بهدست، دنبال محمود افتاد، اما برادرم در چشمبههمزدنی، از کوچهپشتی ناپدید شد. همیشه میگفتیم این یکی را خدا تند و تیز آفریده!
محمود از پایههای جلسه قرآن بود. همیشه شبهای جمعه، در مسجد سراب، صدای قرآن به گوش میرسید. انجمن حجتیه که با این جلسات مخالف بود، مزاحمت ایجاد میکرد، اما بچهها محکم ایستاده بودند. محمود، از همان جوانی علیه انحرافها حرف میزد و میگفت: «اینها امام را قبول ندارند. ضد ولایت فقیهاند.»
در اوج تظاهرات، محمود در خدمت سربازی بود. یک روز به خانه آمد و گفت: «در پادگان، ما را به صف کردند. میخواستند سربازهایی را برای مقابله با مردم انتخاب کنند. من و رجب، مدام جابهجا میشدیم تا انتخاب نشویم. بعد از دستور امام، فرار کردیم.»
میگفت که در گیلانغرب، کومله و دموکرات، شبانه سربازها را میبردند و سر میبریدند. تعریف میکرد چطور با کندن صخره و کنار زدن سنگ، از کوه فرار کردند و نجات پیدا کردند. فقط چند ساعت بعد، همان نقطه با خمپاره صاف شده بود. پس از سربازی، محمود و رجب حاجحسنی تصمیم گرفتند زمینهای بایر را احیا کنند. ماه رمضان، زیر آفتاب سوزان، هم زمین را آماده کشت میکردند، هم سنگ جمع میکردند. محمود در سکوت کار میکرد. کار برایش عبادت بود.
وقتی صدام حمله کرد، تنها سه ماه گذشته بود. رفت پیش خواهر بزرگمان و گفت: «خواهر، باید به جبهه بروم. اگر ما نرویم، به زودی دشمن همهجا را میگیرد.»
نمیتوانستم از او دل بکنم. خیلی وابستهاش بودم، اما دیدم مصممتر از این حرفهاست، رفت. چندبار برای کِشتوکار زمین برگشت، اما کمکم رفتنش دائمی شد. محمود، همیشه با خودش قرآن کوچکی داشت. بیشتر از همه به سوره «یس» علاقه داشت. هر صبح با حزن خاصی آیاتش را زمزمه میکرد. به «و جعلنا» ایمان داشت؛ نه فقط اعتقاد، بلکه یقین.
سردار احمد توکلی تعریف میکرد: «در عملیات فتحالمبین، ماشین مهمات وسط دشت گیر کرده بود. دشمن دید داشت و احتمال انفجار بالا بود. محمود کاغذی خواست، چیزی نوشت و گذاشت پشت شیشه ماشین و گفت دیگر خیالت راحت باشد و رفت. صبح شد، دشمن حتی یک گلوله هم شلیک نکرد! روی کارتن نوشته بود: وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا...
در یکی از شناساییها در منطقه نیسان، محمود با چند نفر از بچهها رفت. دشمن آنها را دیده بود، اما تکان نمیخوردند و فقط آیه «و جعلنا» را زمزمه میکردند. زمانی که از محاصره دور شدند، تازه بعثیها متوجه آنها شدند. نجاتشان یک معجزه بود. در شناسایی دیگری، سگی شروع کرد به پارسکردن. محمود آرام گفت ساکت باش... اینها سربازان امام زماناند. و سگ ساکت شد. همرزمانش میگفتند، محمود مثل حضرت حمزه بود. هروقت وارد بسیج میشد، ابهتی داشت که همه را تحت تأثیر قرار میداد. محمود اسوه بود، نماد.
در عملیات بستان، بچهها برای باز کردن مسیر مینگذاریشده اعلام آمادگی کردند که خود را روی مین بیندازند. قرعه به حسین غیاثالدین افتاد. منطقه آزاد شد.
چند روز بعد، دشمن پاتک زد. مهمات نبود. پول جمع کردند، نذر امامزاده محمد بسطام کردند. بعد از نذر، دفاع شکل گرفت. گلوله سوم آرپیجیاش بهتانک اول خورد، و دشمن پا به فرار گذاشت.
محمود در همان عملیات، از ناحیه سر مجروح شد. چند روزی به مرخصی آمد. همان شبی که او را دیدم، فهمیدم آخرین دیدار ماست. گفتم چرا دیر آمدی؟ گفت: «به دنبال پیکر حسین میگشتم... او را پیدا کردم و
آوردم.»
هشتم فروردین، خبر رسید مجروح شده است. گفتند در بیمارستان آیتالله کاشانی اصفهان بستری است. رسیدیم. بدنش نحیف شده بود. روده و جگرش در کیسه کنار بدنش بود. پاهایش حرکت نمیکرد. او را از اتاق بیرون آوردند. میگفت قول دادهام برای آزادسازی پادگان حمید برگردم، اما وضعیتش وخیم بود. دستگاه تنفسی کمکم جواب نمیداد. پس از ۹ روز، پزشکان اجازه خواستند دستگاهها را قطع کنند.
دوازدهم فروردین، روز رأی آری به جمهوری اسلامی، محمود هم به حق «آری» گفت و رفت. چه صحنهای... چه وداعی... بعد از شهادتش، بارها در خوابمان آمد. گرهگشای مشکلات بود. اگر راه را اشتباه میرفتیم، در خواب تذکر میداد. یک شب در خوابم آمد با لباسی آبیرنگ و نورانی. همسرش را هم دیدم؛ زیبا، نورانی، با موهای طلایی... بیدار شدم، شاد و دلگرم.
مرزداران ایمان
خاطرهنگار: فیروزه قاسمپور، خواهر شهیدان قاسمپور
شهید ابراهیم قاسمپور
ولادت: 9/10/۱۳۳۹ – استان سمنان
شهادت: 1/12/1361 – چذابه، عملیات پدافندی
نحوه شهادت: اصابت گلوله
مزار شهید: شاهرود، گلزار شهدا
***
شهید عباس قاسمپور
ولادت: 10/2/1346 – استان سمنان
شهادت: 22/11/1364 – فاو، عملیات والفجر 8
نحوه شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: شاهرود، گلزار شهدا
ما هفت فرزند بودیم؛ پنج پسر و دو دختر. ابراهیم، فرزند اول و عباس، فرزند سوم خانواده بود. ابراهیم تا پنجم ابتدائی درس خواند و جهادگر بود. عباس تا سوم راهنمایی تحصیل کرد و شغل نداشت، اما داوطلب بسیج بود و در هجدهسالگی به شهادت رسید.
من کوچکترین عضو خانواده بودم. دو ساله بودم که ابراهیم شهید شد، پنج ساله که عباس پر کشید. هرچه از آنها میدانم، از روایتهای مادر است.
ابراهیم، زبانزد فامیل بود. مهربان، مؤدب، اهل صلهی رحم. پدر همیشه میگفت: «هیچکس برای من ابراهیم نمیشود.» میان پدر و پسر، محبتی خاص بود.
وقتی ابراهیم شهید شد، پیکرش چهل روز در چزابه ماند. مادر شب و روزگریه میکرد و از هوش میرفت، دوباره به هوش میآمد و زاری میکرد.
ابراهیم تازه ازدواج کرده بود. تنها سه ماه از زندگیاش گذشته بود که شهید شد. دخترش که آنزمان هنوز متولد نشده بود، نزد ما بزرگ شد. با من فقط دو سال اختلاف سنی داشت. مرا به اسم صدا میزند، نه با عنوان عمه. مادرم برایش مادری کرد. عباس هم نوجوانی بود خندان، مؤمن، با وصیتنامهای که از نظر عمق، آدم را شگفتزده میکرد. بارها در وصیتنامهاش بر «ولایت فقیه» تأکید کرده است.
در جبهه، اهل نماز شب و دعا بود. در محل زندگیمان کتابخانه راه انداخته بود. کتاب جمع میکرد و برای بچهها به کتابخانه میبرد. مسجد را با صدای او میشناختند.
پدرم، کارگر ذوبآهن شاهرود بود. مرد زحمتکش و مؤمنی که نان حلال به خانه میآورد.
مادر، اهل دعا و اشک، صبور و سادهزیست. نه افراط میکردند، نه تفریط. عبادت، رفتار، و سبک زندگیشان الگو بود. فرزندان هم با دیدن نماز پدر، با عشق، اهل نماز شدند. او هیچوقت مانع رفتن پسرانش نشد. خودش هم به جبهه میرفت.
ابراهیم، هنگام رفتن به جبهه، عکس گرفت و قاب کرد. گفت: «مادر، این عکس خوب است که برای حجلهام بزنید؟» مادر هنوز هم با همان عکس درد دل میکند.
وقتی عباس برای آخرین بار آمد، زخمی بود، پایش تیر خورده بود. با همان حال، در خانه برایمان نوحهخوانی کرد، بعد رفت.
خبر شهادت ابراهیم را پدر از زبان سپاه شنید؛ ولی به مادر نگفت. چهل روز بلاتکلیف بودیم. وقتی پیکر رسید، شبهای جمعه مادر ساعتها کنار مزارش مینشست، اشک میریخت و درد دل میکرد.
پیکر عباس، بعد از ۱۳ سال برگشت. مادر هنوز منتظر بود. وقتی آمد، آرامش گرفتیم. چهل سال گذشت، هنوز در خانهمان هستند. همیشه احساسشان میکنیم. وقتی مشکلی پیش میآید، به آنها متوسل میشویم و جواب میگیریم.
اسماعیل، برادر جانبازم، هیچوقت برایمان خاطرهای نگفت. راوی است، در مراسمها روایت میکند، اما کنار خانواده نمیتواند. بغض اجازه نمیدهد. عباس در وصیتنامهاش بارها نوشت: «پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت آسیبی نرسد.»
الگوی ما حضرت زینب (س) بود. اگر او شش برادر را در کربلا دید، ما هم باید در مسیر شهدا، پرچم را بلند نگه داریم.
اگر روزی دوباره ابراهیم و عباس را ببینم، از دلتنگیهایم میگویم. از این سالها که بیآنها گذشت. میدانم آنها به ما نزدیکاند، ماییم که دور ماندهایم.
اگر روزی حضرت آقا را ببینم، تنها کاری که ازم برمیآید گریه است. حرفی ندارم جز اینکه: «سر شما سلامت، سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی...»