روش پايبندى به فضايل اخلاقى از نگاه اسلام
۱۴۰۴/۰۹/۲۹
شهید مرتضی مطهری
چرا هرچه دنيا عالمتر مى شود بى عقيدهتر مى گردد و پايبندىاش به اصول اخلاقى كمتر مى شود؟
چه بايد كرد كه بشر به فضايل اخلاقى در برابر منافع شخصى پايبند و معتقد بشود و ايمان پيدا كند كه به خاطر راستى، به خاطر حق، به خاطر عدالت از منافع شخصى خودش بگذرد؟
اخلاق را روى چه اساسى بايد گذاشت؟ اخلاقى كه با «خودى» (خودخواهیها و نفسانیات) مبارزه كند و در عين حال منطقى هم داشته باشد، پشتوانه داشته باشد و توخالى نباشد!
دو نوع اخلاق
1.اخلاق بر پایه خودخواهی، خودپرستی و تنازع بقا
قائلین به این دیدگاه يك ركن و يك اساس بيشتر براى اخلاق قائل نيستند و آن كوشش براى حفظ حيات شخصى است.
پايه اخلاق آنها «خودى»(خودخواهی) است، مثل اخلاقى كه نيچه پيشنهاد مى كند.
2.اخلاق بر پایه مبارزه با خودیها و منافع شخصی.
قائلین به این دیدگاه كلماتى را به وجود آورده و فضايلى را اصطلاح كردهاند (فضايل اخلاقى) مثل عدالت، راستى، درستى، امانت و غيره. تمام اين اخلاقها يك نوع مبارزه با خودى (خودخواهی و خودپرستی) است... يعنى انسان تا در اين مقام نباشد كه از «خود» بگذرد و تا يك نوع گذشت و فداكارى در كار نباشد، امكان ندارد كه بتواند خود را مقيد به فضايل اخلاقى بكند.
اين است كه در اخلاق، مسئله «خودى» از مهمترين مسائل است.
چه بايد كرد كه بشر به فضايل اخلاقى در برابر منافع شخصى پايبند و معتقد بشود و ايمان پيدا كند كه به خاطر راستى، به خاطر حق، به خاطر عدالت از منافع شخصى خودش بگذرد؟
اخلاق را روى چه اساسى بايد گذاشت، اخلاقى كه بايد با خودى مبارزه كند و در عين حال منطقى هم داشته باشد، پشتوانه داشته باشد و توخالى نباشد؟
دو راهکار
برای بشر برای اینکه به فضايل اخلاقى در برابر منافع شخصى پايبند و معتقد بشود دو راهکار وجود دارد:
1. ایجاد احساسات کاذب و تلقین مفاهیم اخلاقی بدون پشتوانه قوی عقلی و منطقی
... بسيارى از مفاهيم اخلاقی را مىشود تحت تأثير تلقين و سخن، به بشر القاء كرد. گاهى احساسات كاذبى در او به وجود مىآورند كه به خاطر آن احساسات كاذب، ممكن است احيانا گذشت و فداكارى هم داشته باشد، ولى پايه و مبنا ندارد و به قول منطقيين با كوچكترين تشكيكِ مشكّك زائل مىشود.
... هر چند در گذشته- اكثر مردم مفاهيم اخلاقى را روى پايه تقليد و تلقين و هيپنوتيزم و غيره [فرا مىگرفتند]... ولى بشر عالِم، كمتر زير بار اين حرفها مى رود و اين خطر بزرگى است براى اخلاق.
... هر قدر هم به يك نفر بگوييم كه آقا به خاطر جامعه اين كار را بكن و آن كار را نكن، براى او قابل قبول نيست و مىگويد:
يك راستى كه من بگويم، در اين درياى بزرگ چه اثرى دارد؟ ولى يك دروغ كه بگويم، به خاطر شخص خودم مىگويم.
وقتى كه مىانديشد مىبيند منطقى در كار نيست، پشتوانهاى نيست، پايه و اساسى نيست.
2. خدا، مبناى فضايل اخلاقى
قائلین به این دیدگاه مى گويند: همانطور كه اوَّلُ الدّينِ مَعْرِفَتُهُ خداشناسى سنگ اول دين است.
همچنين خداشناسى سنگ اول آدميت است و انسانيت و آدميت و اخلاق بدون شناختن خدا معنا ندارد؛ یعنی هيچ امر معنوى بدون اينكه آن سرسلسله معنويات پايش به ميان آيد معنا ندارد. اينها ديگر حرف مفت است كه كسى بيايد به نام انسانيت [منادى اخلاق باشد.]
اساس مطلب اين است كه ما براى اخلاق چه منطقى به دست بياوريم.
... وقتی سراغ تربيت دينى میآییم مى بينيم مفاهیم اخلاقی ديگر مفاهيم توخالى نيست، مفاهيم توپر است؛ حق، عدالت، صلح، همزيستى، عفت، تقوا، معنويت، راستى، درستى و امانت؛ تمام اينها الفاظى هستند توپر و پايه و مبنا و منطق دارند.
آيا مى توانيم از غير راه خداشناسى و معرفة الله براى اخلاق منطق مستدل پيدا كنيم؟ نه.
پشتوانه و اعتبار همه مفاهيم اخلاقی، خداشناسى است.اگر ايمان نباشد [اخلاق] مثل اسكناسى است كه پشتوانه نداشته باشد.
... مگر فرانسويها اولين كسانى نبودند كه اعلاميه جهانى حقوق بشر را منتشر كردند؟ ولى اين اعلاميه در جنگ جهانى اول و دوم كجا رفت؟!
در حادثه الجزائر كجا رفت؟! مگر آنجا حقوق بشر نبود؟! مگر جز اين بود كه يك ملت حق خودش را مىخواست؟! غير از اينكه حرف ديگرى نبود. آن وقت چه كارهايى كه نشد!
آيا به زن رحم كردند؟ به بچه رحم كردند؟ به آثار تمدن رحم كردند؟ به كتابخانهها رحم كردند؟ به مؤسسات فرهنگى رحم كردند؟ به معابد رحم كردند؟ (در زمان خودمان مىبينيد)
چرا؟ چون پايه- قوی و مستحکم نظیر ایمان به خداوند- نداشت.
اخلاق منهای پشتوانه خدا و دین!
- بسیاری میگویند-: چطور مىگوييد در جامعهاى كه خداشناسى و دين نباشد، انضباط و اخلاق نيست؟
ما مىبينيم جامعه عالِم امروز چقدر جامعه منضبط و منظمى است، مردمانى هستند با اخلاق و از حقوق و حدود خودشان تجاوز نمىكنند.
الآن ملتهايى در دنيا وجود دارند كه در عين اينكه به امور معنوى پايبند نيستند، هرگز دروغ نمىگويند.
ما رفتيم و ديديم. ملتهاى اروپايى و آمريكايى را ديديم. آنهايشان كه مذهبى نيستند نيز از دروغ و نفاق و تزوير و دزدى و خيانت پرهيز مىكنند.
پس معلوم مىشود كه مىتوان اخلاقى به وجود آورد و «خودى» را از بين برد بدون اينكه متكى به ايمان و معرفت باشد.
همانگونه که گفتیم: خداشناسى سنگ اول دين است، همچنين خداشناسى سنگ اول آدميت است و انسانيت و آدميت و اخلاق بدون شناختن خدا معنا ندارد؛ با توجه به نکته فوق میگوییم:
پاسخ ایراد فوق مبتنی بر تبیین معنای خودپرستی و انواع آن است:
انواع «خود» و «خودپرستى»
1.خود شخصى
بعضى اشخاص اصلًا تنهاى تنها زندگى مىكنند، خودپرستى و جميع رذايلى كه مربوط به خودپرستى است (انواع تجاوزها، مظالم و سيّئات اخلاقى) در آنها هست، فقط و فقط خودشان را مىبينند و خودشان.
اینگونه افراد دايرهاى ترسيم كردهاند كه مركزش فقط خودشان و محيط آن از حول و حوش وجود شخصى و محيط شخصى خودشان تجاوز نمىكند؛ دايرهاى كشيدهاند كه خودشان در داخل آن و غير خودشان همه بيرون از آن هستند. همه چيز را براى خودشان مىخواهند.
اين، نوع ضعيف خودپرستى است.
2.خود خانوادگی
گاهى دايره خودپرستى يك مقدار بزرگتر مىشود، به اين معنى كه خودپرستى، خودپرستى است ولى دايره «خود» گاهى وسيعتر مىشود.
همان آدم خودپرست اگر متأهل شد و چند بچه آورد، چنانچه وارد خانه او شويد مىبينيد در خانوادهاش مرد عادلى است، به تمام معنى نسبت به بچه هاى خودش عادل است، بلكه گذشت و فداكارى هم دارد و هرگز به بچه هاى خود خيانت نمى كند، واقعا به آنها دروغ نمىگويد و به قصد خيانت كردن با بچه هاى خودش تزوير نمىكند.
خيلى اشخاص را مىبينيد در محيط خانه و خانواده صفا دارند ولى همين آدم وقتى بيرون مىرود همه چيز را براى خانواده مىخواهد.
تمام صفات رذيله ناشى از خودپرستى در عين اينكه در خانواده نيست در بيرون از خانواده هست
و چون واحد، بزرگتر شده، حرص و فعاليتش هم بيشتر است.
بارها مىرود بيرون دروغ مىگويد براى خانواده، تزوير مىكند براى خانواده، نفاق مىكند براى خانواده، مردم را اغوا مىكند براى خانواده، قتل نفس مىكند براى خانواده.
همه اينها «خود» ش است.مى بينيد آن «خود» يك مقدار بزرگتر شده است، واحد عوض شده است و الّا خودپرستى، خودپرستى است.
مگر دزدها كه با هم باند تشكيل مىدهند به همديگر خيانت مىكنند؟
در عين حال كه دزدند، نسبت به هم صفا و صميميت دارند ولى نسبت به غير خودشان اينجور نيستند.
3. خود ملى
گاهى مىبينيم كه «خود» توسعه پيدا مىكند، از باند هم وسيعتر مىشود، خودِ ملى مىشود؛
يعنى آن واحد، واحد ملت مى شود و افراد آن ملت در داخل خودشان مثل همان فرد در داخل خانوادهاند كه نسبت به افراد خانواده خودش راستگوست.نسبت به ملت خود امين است، در ملت خودش دزد نيست.
... ولی آن وقتى كه پاى آن روح ملى، دروغ به ميان مىآيد- نسبت به ملتهای دیگر- تمام سيّئات اخلاقى ناشى از خودپرستى (با دايرهاى وسيعتر) از او سر مىزند.
اينكه ما مىبينيم امروز- بهویژه در کشورهای غربی- فرد نسبت به فرد ظلم نمىكند ولى ملتها بدترين اقسام ظلم را نسبت به ملل ديگر مىكنند و اين را قبیح هم نمىدانند ناشى از همين تفكر است.
شما مىبينيد رجال درجه اول اروپا مظالمى را كه نسبت به ملل استعمارزده مرتكب شدهاند براى خودشان افتخار مىدانند.
- در واقع «خود ملی» مرتبهای وسیعتر از انواع دیگر «خودپرستی» است-
دوگونه مبارزه با «خودى»(خودپرستی)
چه بايد كرد كه براستى اخلاق بشر اخلاق انسانى باشد، اخلاقى بر پايه انسانيت و آدميت باشد،
يعنى واقعا «خودى» (خودخواهی) از ميان برود؟
با «خودى»(خودخواهی) دو جور مىشود مبارزه كرد:
1.«خودى» را ضعيف كنيم، از بين ببريم، همان كارى كه هنديها و بوداييها مىكردند و كم و بيش در بين بعضى از مسلمانها هم رايج بود. اين از نظر اسلام غلط است.
2. مرز «خودى» را توسعه بدهيم تا آنجا كه شامل همه انسانها بشود و تا آنجا كه شامل همه موجودات عالم بشود، يعنى دايره اى بشود به شعاع بى نهايت و ديگر بيرون مرز چيزى باقى نماند.
... در اسلام در عين اينكه با خودى (خودپرستی) مبارزه شده است،حفظ حقوق و حدود خود و دفاع از خود واجب است.
«كرامت نفس» يك نوع حفظ خودى است، اما حفظ خودىاى كه رذايل اخلاقى از آن برنمى خيزد. در اسلام عينا مطلب از اين قرار است و «خودى» توسعه پيدا كرده است.
محيط اخلاق اسلامى محدود به افراد يا خاك معين نيست، مرز قائل نيست حتى براى مسلمان و غير مسلمان؛...اسلام تجاوز و ظلم را نسبت به غير مسلمان هم جايز نمىداند.
خداوند؛ مبناى فضايل اخلاقى
نمونه تاریخی از پایبندی مؤمنین راستین به فضائل اخلاقی:
باور نكنيد كه بشود در دنيا براى مفاهيم اخلاقى، براى همين حرفهايى كه امروز مى زنند، براى عدالت،حق، صلح، انسانيت، راستى و درستى، مبنا و منطق و پشتوانه و اعتبارى جز خداشناسى پيدا كرد.
... در دوره علم كه ديگر با تقليد و تلقين نمىشود فضايل اخلاقى درست كرد، بايد با منطق ريشه دار، اخلاق را بنا نمود.
دنيا و جامعه بشريت يا بايد باشد و يا بايد نباشد. اگر نيست و نابود مىشود كه هيچ، ولى اگر جامعه بشريت باقى بماند اخلاق مىخواهد...
اخلاقى كه بتواند همه جوانب را رعايت كند، اخلاقى كه مبنا و پايه و اساس داشته باشد و اين جز با دين و معنويت امكان ندارد.
... مسلم بن عقيل يك تربيت شده حسین بن علی(ع) است، يك شيعه است، سربازى است از طرف او بهترين فرصتها به دستش مىآيد كه ابن زياد را بكشد ولى در همان حال فكر مىكند كه اسلام با اينجور مبارزه كردن مخالف است و اينگونه مبارزه را جوانمردانه نمىداند.
به او گفتند:چرا از اين صندوقخانه بيرون نيامدى كه شر او را از سر مسلمين كم كنى؟
گفت: همان وقت به فكر حديث پيغمبر افتادم: الإيمانُ قَيَّدَ الْفَتْكَ ايمان اجازه نمىدهد كه مسلمان و لو به آن كسى كه بيرون مرز دينى خودش هست تجاوز كند. اين ناجوانمردانه و نامردانه است، من نمىتوانم. [چنين كارى بكنم]
مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (فلسفه اخلاق) ج22، صص: 682- 671- با تلخیص و ویرایش