دفــتـر خــاطــرات ســـرو قــامــتـان :
فرهنگ مقاومت در آینهی زندگی شهدا
۱۴۰۴/۱۰/۰۶
شهادت، پایان زندگی نیست؛ آغاز روایت انسانهایی است که با انتخاب آگاهانه، راه ماندگاری را برگزیدند. آنان که از متن زندگی برخاستند، از خانه، خانواده و آرامش گذشتند و با جان خود، معنای حقیقی مسئولیت، ایمان و انسانیت را در تاریخ جاودانه کردند. هر شهید، فصلی روشن از کتاب نانوشتهی فرهنگ مقاومت است؛ کتابی که هنوز ورق میخورد و الهام میبخشد.
روایتهایی که در این صفحه پیشروی شماست، خاطرهی قهرمانانی است از نسلها و جغرافیاهای گوناگون؛ از دفاع مقدس تا دفاع از امنیت و حرم، از میدان نبرد تا جادههای خدمت. مردانی که گمنام زیستند، اما نامشان با ایثار گره خورد؛ آنان که نه برای دیدهشدن، که برای انجام تکلیف قدم برداشتند.
در این روایتها، شهادت تنها یک لحظه نیست؛ امتداد یک سبک زندگی است. مهربانی، تعهد، مسئولیتپذیری، مردمداری، بندگی و غیرت، واژههاییاند که در رفتار و منش این شهیدان معنا یافتهاند. آنان پیش از آنکه در میدان نبرد قهرمان باشند، در اخلاق و انسانیت سربلند بودند.
نقش خانوادهها در این مسیر، نقشی کمتر از خود شهیدان نیست. مادران صبور، همسران استوار و خواهران و برادرانی که راوی این خاطراتاند، ستونهای خاموش فرهنگ مقاومتاند؛ کسانی که با صبر و ایمان، فقدان را به افتخار بدل کردند و اجازه ندادند یاد شهدا در غبار زمان گم شود.
صفحهی فرهنگ مقاومت روزنامه کیهان با انتشار این روایتها، ادای دِینی است به همه آنان که رفتند تا راه بماند؛ باشد که خواندن این سطرها، چراغی باشد برای امروز ما و فردای نسلهایی که هنوز در راهاند.
سید محمد مشکوهًْالممالک
جانبخش ابدی
خاطرهنگار: خدیجه کشورینیا، خواهر شهید احمد کشورینیا
ولادت: 28/12/1357 – خرمآباد، استان لرستان
شهادت: 23/10/1401 – جاده ساوه– همدان، شهرستان ساوه
نحوه شهادت: برخورد عمدی خودروی قاچاقچیان کالا با خودروی نیروی انتظامی
مزار شهید: خرمآباد، گلزار شهدای روستای سراب یاس
احمد کشورینیا، اهل خرمآباد لرستان بود. او در ۲۸ اسفند ۱۳۵۷، در خانوادهای باایمان به دنیا آمد. از کودکی مهربان و شجاع بود. با برادر کوچکتر خود، مثل دوقلو بودند. بسیار باهم صمیمی بودند و همیشه مراقبش بود. بزرگتر که شد، قدردانی و مسئولیتپذیری در وجودش ریشه کرد. وقتی لباس سبز نیروی انتظامی را پوشید، با متهمان هم پدرانه رفتار میکرد و سعی میکرد راهنمایشان باشد. در کار خود، جدی و فداکار بود. بهعنوان سروان و فرمانده یگان امداد ساوه، تا پای جان برای امنیت مردم ایستاد. ۱۷ دی ۱۴۰۱، در تعقیب قاچاقچیان کالا در جاده ساوه- همدان، عمدا به خودروی احمد زدند. به بیمارستان ولیعصر(عج) تهران منتقل شد، بعد از یک هفته کما، مرگ مغزی شد. خانواده با رضایت کامل، پنج عضو حیاتی (دو کلیه، دو قرنیه، کبد) و پلاسمای بدنش را اهدا کردند. احمد با شهادتش به پنج نفر زندگی دوباره بخشید و نامش جاودانه شد.
روزی که مادرم خواست برگه اهدای اعضا را امضا کند، روز میلاد حضرت زهرا(س) بود. گفت: «اول حضرت زهرا(س) شهادت احمد را امضا کرده، بعد من.» با دل پردرد امضا کردیم. احمد خودش سالها پیش داوطلب اهدای عضو شده بود. خبر شهادتش را دخترخالهام به من داد. همینکه زنگ زد و گفت: «احمد...» دنیا روی سرم خراب شد. در بیمارستان ولیعصر(عج) تهران، یک هفته فقط صدای قلب مهربانش را از دستگاهها میشنیدیم. مرگ مغزی اعلام شد.
احمد از کودکی مهر و شجاعت را با هم داشت. با برادرش، فاصله سنی کمی داشت. موقع غذا، اول لقمه را برای او میگرفت، بعد خودش میخورد. در کوچه، سایهبانش بود. به خاطر شباهت زیادشان، همه گمان میکردند که دوقلو هستند. در کودکیاش هرگاه من یا خواهرم بغلش میکردیم، دستان کوچکش را دور گردنمان حلقه میکرد و بوسهبارانمان میکرد. از همان موقع چهرهاش مهربان بود و هرکس او را میدید عاشقش میشد.
یک روز تصادف بدی در جاده شده بود. احمد تا رسیدن خانواده مجروحان، در کنارشان ماند. لباسهایشان را عوض کرد و اشکهایشان را پاک کرد. مادر یکی از مجروحان گفت: «خدا خیرت بده پسرم.» همان دعا، بدرقه راهش شد. در زمان تشییع پیکرش، شخصی که روزی متهمش بوده، گفت: «احمد به من پول داد، مرا راهنمایی کرد، از آن روز خطا نکردم.»
وقتی بوق مانیتور قلبش خاموش شد، احمد مُحرِم شد. همه میگفتند کارهایی که احمد کرده از هزار حج مقبولتر است. پیکرش بیصدا طواف کرد و انگار لبخند میزد. او حاجیِ واقعی شد. احمد خانوادهدوست و باایمان بود. به همه احترام میگذاشت و عاشقمان بود. لحظهشماری میکردیم از ساوه برگردد. به امام و نماز عشق داشت. محرم که میشد، خادم گمنام امامزاده بود، بیآنکه کسی بداند. بچههای فامیل را به درس و تحصیل تشویق میکرد و مشاوری امین بود. در کار، جدی و مسئولیتپذیر بود. شهادتش هم برای مردم بود.
در ادامه یک دلنوشته، به قلم دکتر مصطفی قشقائی درباره شهید احمد کشورینیا میخوانیم:
«هر کس جان انسانی را نجات بخشد، مثل این است که گویی همه انسانها را زنده کرده است.»
سیویکم اردیبهشت، روز ملی اهدای عضو، روز قدردانی از ایثارگرانیست که جان دوباره به هستی بخشیدند. در این روز، یاد شهید احمد کشورینیا قلب را میلرزاند. اسطوره ایثار، با اهدای اعضای شریفش، درس فداکاری و عشق به همنوع را به اوج رساند.
احمد با گذشتن از خودش، بذر امید و زندگی در دل نیازمندان کاشت. نهتنها به چند نفر زندگی دوباره داد، بلکه نامش را جاودانه کرد. ای شهید، تو نشان دادی که عشق و انسانیت مرز ندارد. حتی بعد از پرواز ملکوتیات، منشأ خیر بودی. تو یاد دادی زندگی فقط نفس کشیدن نیست، بخشیدن و یاری کردن است.
امروز، در برابر عظمت روحت، سر تعظیم فرود میآوریم. از خدا میخواهیم با اولیاء و صلحا محشورت کند. نامت جاودان و راهت پررهرو باد!
ماجرای اهدای عضو، داستان عاشقیست؛ قرب الهی و ایثار خونوادههایی است که با گذشتن از جسم عزیزشان، ناامیدی را به امید بدل میکنند. چه سخت است این تصمیم و چه عظیم این اراده. گویی در آن لحظهها، به خدا وصلاند و فریاد «اناالحق» از وجودشان شنیده میشود. نوشتن از مرگ شیرین نیست، ولی عروج فرشتهای مثل احمد، ناجیِ جان کسانیست که با بیماری دستوپنجه نرم میکنند. این مرگ نیست، جاودان شدن است، ثبت در خاطرهها و ماندن برای همیشه است.
سرباز امام زمان (عج)
خاطرهنگار: مریم نورمحمدی، خواهر شهید عزیزالله نورمحمدی
ولادت: 9/8/1325 – روستای دهک، کاشمر، استان خراسانرضوی
شهادت: ۲۴/11/1364 – جزیره مجنون، عملیات والفجر ۸ در آبهای اروند
نحوه شهادت: بر اثر اصابت تركش خمپاره به سر
مزار شهید: مشهد مقدس، بهشت رضا
عزیزالله، دومین فرزند خانواده بود و در نهم آذر ۱۳۲۵ در روستای دهک کاشمر چشم به جهان گشود. اندکی پس از تولد، مادرش بر اثر بیماری سل درگذشت و او را در دنیایی از غم تنها گذاشت. پدرش، با غم بیقراری دو کودک خردسال، دستوپنجه نرم میکرد تا اینکه بانوی نیکوکاری که جنین خود را از دست داده بود، پیشنهاد داد این نوزاد یتیم را به فرزندی بپذیرد. آن زن، با وجود از دست دادن فرزندش، سینهای پر از شیر و قلبی سرشار از مهر داشت. او عزیزالله را در آغوش گرفت و با محبتی فرشتهوار پرورش داد. میگفت: «در وجود این کودک نشانهای میبینم؛ گویی برای رسالتی بزرگ آفریده شده است.» عزیزالله دو سال نخست زندگیاش را از شیر این بانوی مهربان نوشید و زیر سایه تربیت او رشد کرد.
عزیزالله در جوانی به استخدام اداره پست درآمد و مردی مهربان، آرام و پایبند به روزی حلال شناخته میشد. او با بانویی متدین از مشهد، ازدواج کرد و ثمره این ازدواج، چهار فرزند (سه دختر و یک پسر) بود. عشق او به خانواده مثالزدنی بود، اما عشق به خدا و میهن در رأس همهچیز قرار داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، عزیزالله که عشق به دفاع از دین و میهن در رگهایش جاری بود، آموزشهای نظامی را گذراند. پیش از اعزام، فرزندانش را گرد هم آورد و گفت: «بچهها! صدام با پشتیبانی آمریکا به وطن ما حمله کرده. باید بروم به جنگش، تا شما در آرامش زندگی کنید.» او که بیسیمچی بود، در عملیات والفجر ۸ در جزیره مجنون، بر کرانههای اروند رود، به شهادت رسید.
در ۲۴ بهمن ۱۳۶۴، عزیزالله نورمحمدی در حالی که بیسیم بهدست، پیامهای رزمندگان را منتقل میکرد، با اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش ۱۷ سال مفقود بود تا سرانجام در سال ۱۳۸۳ به آغوش میهن بازگردانده شد. همسرش، با استواری کمنظیری بار تربیت چهار فرزند را به دوش کشید. امروز فرزندان عزیزالله، یادگاران زنده ایثار و مقاومت او هستند.
دو ستاره از یک خانه
خاطرهنگار: سیده فاطمه سیدان، خواهر شهیدان سیدان
شهید سید سعید سیدان
ولادت: 22/10/1347 – اهواز، استان خوزستان
شهادت: 13/12/1364 – فاو، عملیات والفجر ۸
نحوه شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: نهاوند، گلزار شهدا
***
شهید سید حمیدرضا سیدان
ولادت: 10/5/1349 – اهواز، استان خوزستان
شهادت: 3/12/1364 – فاو، عملیات والفجر ۸
نحوه شهادت: درگیری با دشمن بعثی
مزار شهید: نهاوند، گلزار شهدا
فقط همین دو برادر را داشتم؛ سعید و حمید. از کودکی با اخلاقی نیک، احترام به پدر و مادر و عشق به نماز و ولایت در خانه ما رشد کردند. سعید همیشه به مادرم در کارهای خانه کمک میکرد و تأکید داشت که نماز اول وقت و حجاب را هیچگاه ترک نکنیم. همیشه به مادرم میگفت وقتی من شهید شدم، برایم گریه نکن!
او همیشه مراقب حمید بود، مخصوصاً بعد از آنکه حمید در کودکی از بالای کامیون پدر افتاد و تا مدتها بیهوش بود. با اینکه خودش نوجوان بود، اما همیشه مثل یک پدر، با حمید رفتار میکرد.
حمید هم درست مثل سعید، باوقار، بااحساس و مهربان بود. دلِ نازکی داشت و همیشه نوحهخوان امام حسین(ع) بود. آخرینباری که دیدمش، تنها در اتاق نشسته بود و با اشک، نوحه میخواند. سعید در وصیتنامهاش نوشته بود: «امام را تنها نگذارید. نماز اول وقت فراموش نشود. برای من گریه نکنید. حجاب را حفظ کنید. من برای وطنم میروم.»
روزی که خبر شهادت سعید، از ماشین سپاه اعلام شد، تا خودمان را به خانه رساندیم، بغضمان ترکیده بود. چندی بعد، حمید هم مفقودالاثر شد و پس از هشت سال پیکرش برگشت. سه سال بعد از شهادت برادرانم، روزی اسامی آزادگان اعلام شد، مادرم که باردار بود، امیدوارانه کنار خیابان منتظر تاکسی بود تا برود و خبری از فرزندانش در میان اسامی اسرا بیابد، ناگهان کامیونی با ترمز بریده، به او برخورد کرد. در آن حادثه دلخراش، مادرم و جنین نهماههاش هر دو شهید شدند.
شب قبل از حادثه، مادرم خواب دوستی را دید که در بمباران شهید شده بود. در خواب، آن دوست، لباسی سفید بر تن مادرم پوشانده و او را بر صندلیای با تاجی نورانی نشانده بود و گفته بود: «این جای توست.» صبح، مادر با لبخند بیدار شد و خوابش را تعریف کرد، اما غروب آن روز، برای همیشه از کنارمان رفت.
ما هفت فرزند بودیم؛ پنج دختر و دو پسر. هر دو پسر، رفتند و مادرمان هم رفت، با فرزندی در شکم، در راه شهدا. برادرم سعید همان زمان پیکرش آمد، ولی تا آمدن پیکر حمید، هشت سال طول کشید.
شهدا با خون خود پرچم اسلام را برافراشتند
خاطرهنگار: ناهید شکریپور، خواهر شهید رضا شکریپور
ولادت: ۱۲/۱۲/۱۳۳۵ – استان همدان
شهادت: ۲۹/۳/۱۳۶۵ – جزیره مجنون، عملیات والفجر ۸
نحوه شهادت: اصابت گلوله به سر
مزار شهید: همدان، گلزار شهدای باغ بهشت
برادرم، حاجرضا شکریپور، در دوازدهم اسفندماه ۱۳۳۵، در شهر همدان دیده به جهان گشود. از همان کودکی، بهواسطه نذری که مادر برایش کرده بود، محبت اهلبیت(ع)، بهویژه حضرت اباعبداللهالحسین(ع) در دلش ریشه دوانده بود.
در سال ۱۳۴۲، وارد دبستان شد و از همان سالهای نخست تحصیل، مسیر زندگیاش را انتخاب کرد. او اغلب در نماز جماعت مسجد محله شرکت میکرد و در ماههای محرم و صفر، شبها را در مسجد و حسینیه به عزاداری برای سالار شهیدان میگذراند.
دوران ابتدائی و راهنمایی را پشتِسر گذاشت و وارد هنرستان شهیدان دیباج شد. توان جسمی مناسبی داشت و علاقهمند به ورزش بود.
در رشتههایی مانند پرش طول، دوی پنجهزار متر و پرتاب نیزه شرکت میکرد و موفق به کسب نشانهایی نیز شد.
در سال ۱۳۵۶، پس از اخذ دیپلم، به خدمت سربازی رفت. دوره آموزشی را گذراند و در یکی از پادگانهای آذربایجانغربی مشغول خدمت شد. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، در همان محل به فعالیتهای انقلابی پرداخت و در پیشبرد اهداف انقلاب حضوری فعال داشت.
پس از پایان خدمت، در سال ۱۳۵۸ به تهران رفت. با توجه به علاقهاش به امور فنی، به نصب شوفاژ مشغول شد و در مدت کوتاهی در این حرفه تبحر یافت. سپس به همدان بازگشت و به پخش روغن و همکاری با بنیاد مستضعفان پرداخت.
برادرم، از بنیانگذاران پایگاه مقاومت بسیج ناحیه ۱۴، در محل چمن چوپانها بود. او با همراهی شهید احسان تقیپور با دلسوزی و روحیهای انقلابی در این مسیر گام برداشت، در مردادماه ۱۳۶۰، به سپاه پاسداران پیوست. لقب «حاجرضا» را نه بهخاطر انجام اعمال حج، بلکه بهسبب طهارت روحیاش به او داده بودند. به گفته همرزمانش، روح بزرگ او پیش از جسم، سعی و صفا را طواف کرده بود. پس از شهادتش، یکی از دوستان نزدیکش به نیت او حج عمره مفرده را بهجا آورد.
در سال ۱۳۶۱، به سنت پیامبر اکرم(ص)، ازدواج کرد. همسرش، زنی باایمان و فداکار از دیار همدان بود. حاصل این ازدواج، دختری بود که در سهسالگی از آغوش گرم پدر محروم شد.
با عضویت در سپاه و گذراندن دورههای آموزشی نظامی، بهویژه در راپل و مأموریتهای ویژه، بهعنوان فرمانده گردان و سپس فرمانده پادگان آموزشی منصوب شد. با بازگشت به همدان، فرماندهی پادگان قدس را برعهده گرفت، اما عشق حضور در میدان نبرد باعث شد به تیپ انصارالحسین(ع) ملحق شود.
در عملیات والفجر ۵، فرماندهی گردان ۱۵۱ مسلم بن عقیل(ع) را عهدهدار شد و همراه شهید رضا محرمی افتخارات بزرگی آفرید. همین شجاعتها، او را به سِمت معاونت ستاد تیپ و مسئول آموزش نظامی رساند. در محورهای میمک و سومار نیز رشادتهایی فراموشنشدنی از خود نشان داد.
پس از اسارت فرمانده گردان ۱۵۴ حضرت علیاکبر(ع)، برادرم فرماندهی این گردان را برعهده گرفت. او نیروهای گردان را آموزش داد و در عملیات والفجر ۸، با فرماندهی مؤثر خود، در مقابل دشمن ایستاد. آنچنان که محسن رضایی گفته بود: «گردان ۱۵۴، گردنه اُحد را برای اسلام حفظ کرد.»
در همان عملیات، تعدادی از یارانش، از جمله سردار شهید حسن ترک، به شهادت رسیدند و خودش از ناحیه پهلو و پشت مجروح شد. با اصرار همرزمانش به پشت جبهه منتقل شد. حتی هنگام انتقال میگفت: «صورتم را بپوشانید تا روحیه نیروها ضعیف نشود.» در بیمارستان نیروی دریایی تهران بستری شد.
وقتی یکی از دوستانش از وضعیتش پرسید، گفت: «چرا این دکترها ما را مرخص نمیکنند؟ ما فقط هزینهای برای جمهوری اسلامی هستیم، باید به جبهه برگردیم.»
در دوران نقاهت، با مادر گفتوگو میکرد و او را به صبر دعوت مینمود. بچههای فامیل را دور خود جمع میکرد و با آنها بازی میکرد. اهمیت ویژهای به صلهرحم میداد و همیشه پیش از رفتن به جبهه، از همه حلالیت میطلبید.
از بیحجابی و بیبندوباری رنج میبرد و میگفت: «میترسم ما برویم و این مسائل حلنشده باقی بماند.» عاشق امام(ره) بود و بر اطاعت از رهنمودهای ایشان تأکید داشت. از دروغ و غیبت بیزار بود و میگفت: «دنیا محل امتحان است، باید سربلند از آن بیرون بیاییم.»
در خرداد ۱۳۶۵، با بهبودی نسبی، به یگان رزمی بازگشت. در پی حمله دشمن به جزیره مجنون، با وجود مجروحیت، داوطلبانه برای مقابله اعزام شد. وقتی فرمانده تیپ، مانع رفتنش شد، گفت: «ما برای جزیره، هزاران شهید دادهایم، سزاوار نیست آن را از دست بدهیم.»
در شب ۲۸ خرداد، حین بازپسگیری خاکریزها، از ناحیه دست و پا مجروح شد. با وجود جراحت، تا پایان عملیات ماند. صبح روز بعد، حین پدافند و درحالیکه از تشنگی گلایه میکرد، با اصابت گلوله به سرش به شهادت رسید؛ همچون مولایش حسین بن علی(ع)، بیسر به دیدار معشوق شتافت.
عاشق بینام و نشان
خاطرهنگار: لیلا عبدی، خواهر شهید محراب عبدی
ولادت: ۱۳۶۸ – قروه، استان کردستان
شهادت: 30/4/1397 – پایگاه دری، مریوان، کردستان
نحوه شهادت: اصابت ترکش آرپیجی به گردن در درگیری با گروهک پژاک
مزار شهید: قروه، گلزار شهدای روستای قزلجهکند
برادرم، محراب عبدی سال ۱۳۶۸، در قروه کردستان به دنیا آمد، کوچکترین فرزند خانواده، با پنج خواهر و برادر.
از جوانی عاشق نظام و انقلاب بود. سال ۱۳۸۷ وارد سپاه شد و با هوش و شجاعتش در بیستوپنج سالگی فرمانده پایگاه دری مریوان شد. با مدرک فوقلیسانس حقوق، در سنندج دفتر حقوقی زد. عاشق مطالعه بود و کتابخانهاش پر از کتابهای مذهبی، عقیدتی و
سیاسی.
سال ۱۳۹۵، ازدواج و دو سال با همسرش زندگی کرد. عاشق خانواده، بهخصوص پدر و مادر بود. ۳۰ تیر ۱۳۹۷، در درگیری با گروهک پژاک در پایگاه دری، با اصابت ترکش به گردنش به شهادت رسید.
غروب ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۶ به محراب پیام دادم. نوشت: «خیلی دوستتان دارم و دلم برایتان تنگ شده.» این جملهاش هیچوقت از خاطرم نمیرود. ساعت ۱۱ شب، تماس گرفت و با همه صحبت کرد. تا ساعت 12 شب با خواهرم صحبت میکرد و با هم قرار گذاشتند یکشنبه، یک جشن خانوادگی بگیریم. همان لحظه گفت اینجا سروصدا شده و باید بروم و تماس را خاتمه داد. گفتند درگیری جلوی پایگاه شروع شده بود و ترکش آرپیجی به گردنش خورده و شهید شد. صبح یکشنبه، درست همان روزی که قرار جشن خانوادگی گذاشته بود، پیکرش را آوردند.
ساعت ۶ صبح، تلفن خانه مدام زنگ میزد. همه سراغ محراب را میگرفتند. مادرم میگفت در محل کارش است. هیچکس جرأت نداشت خبر را بدهد. ساعت 7 صبح، جلو منزل، پر از جمعیت شد و همه گریه میکردند و میگفتند محراب در درگیری شهید شده است. باورم نمیشد. گفتم من دیشب با او صحبت کردم و گفت همهچیز در امن و امان است. اصرار کردند که به معراج شهدا برویم. ساعت 5 عصر بود که راهی شدیم. بنرهای عکس محراب را در سطح شهر دیدیم. اولین پیکر را که آوردند، محراب بود با همان چهره معصومش. هنوز هم رفتنش را باور نکردیم.
محراب وصیتنامه نداشت؛ ولی دفتری داشت که از سال ۱۳۸۷، در آن نوشته بود. خاطرات نظامیاش، حرفهای دلش، از همهچیز. همیشه آرزوی شهادت داشت، بهطوری که در صفحه اول دفترش نوشته: «به نام آفریننده عشق. سلام بر مرام عاشق. خدایا کی میشه یه روز سر مزارم عکسمو بزرگ کنن. کاش اسم مقدس شهید رو اول اسمم بذارن.»
وقتی سردار همدانی شهید شد، محراب، منزل ما بود. مراسمش از تلویزیون پخش میشد. دستبهسینه ایستاد و ناراحت بود. پرسیدم: «این کیست؟» گفت: «شخصیت برجسته سپاه بود، چطور نمیشناسی؟» همیشه نسبت به شهدا عشق عجیبی داشت.
فرماندهاش میگفت: «محراب در بیستوپنج سالگی فرمانده پایگاه شد، چون خیلی زرنگ و باهوش بود.» او چندبار سرزده به پایگاه رفته بود، در آن منطقه مرزی خطرناک، محراب آنقدر دقیق از پایگاه دفاع میکرد که همه شگفتزده میشدند. با اینکه به او پیشنهاد انتقالی هم داده بودند، اما میگفت این کار را با جان و دل قبول کرده و انجامش میدهد.
محراب دو سال با همسرش زندگی کرد. با وجود عشقی که به همسرش داشت، قبول نکرد که از کارش دست بکشد، و میگفت من کارم را دوست دارم. حامی همسرش بود و او را به ادامه تحصیل تشویق میکرد. اهل مطالعه بود. بعد از شهادتش، حدود ده کارتن از کتابهایش را به کتابخانه محلهمان هدیه دادیم. دوستش میگفت: «شبها ساعت 3 از مأموریت برمیگشتیم، وقتی همه ما از خستگی به دنبال غذا و خواب بودیم، او وضو میگرفت و دو رکعت نماز میخواند. یکبار از او پرسیدم این موقع شب چه نمازی میخوانی؟ فقط خندید. گفتم این سجدهها آخرش کار دستت میدهد. با خنده گفت شهادت، لیاقت میخواهد که هرکسی ندارد.»
در مریوان، به روستاییهای فقیر کمک میکرد. یک زمین فوتبال برای جوانها درست کرد که سرگرم باشند و به سمت خلاف نروند. کار خیر زیاد کرد، اما هیچوقت کسی از آن کارها خبر نداشت.
مدافعی که شهادتش به او الهام شده بود
خاطرهنگار: مریم صانعی، خواهر شهید مدافع حرم مجید صانعی
ولادت: 28/3/1358 – استان همدان
شهادت: 23/7/1394 – حلب، سوریه
نحوه شهادت: اصابت گلوله به پهلو
مزار شهید: همدان، گلزار شهدا
شهید مجید صانعی، از آن دست انسانهایی بود که روحشان در آسمان سیر میکرد و دنیا را تنها معبری برای رسیدن به اوج میدید. او با دستانی که مظلومان را به مهر نوازش میکرد، از خانه و کاشانه خود گذشت تا کانون خانه دیگران را گرم نگه دارد. بسیار مهربان و صبور بود. روحیهای پرشور داشت و همیشه آرزوی حضور در جبهه را در سر میپروراند. میگفت: «ایکاش زودتر به دنیا آمده بودم و به جبهههای جنگ میرفتم.» چندباری با خانواده به راهیان نور رفتیم. پدر سعی داشت او را از فکر رفتن به سوریه منصرف کند، اما مجید عزمش را جزم کرده بود. گاهی شبها که بیدار میشدم، میدیدم در اتاق دیگری مشغول خواندن نماز شب است.
مجید، در گردان امام علی(ع) فرمانده موتوری بود. زمانی بسیج، طرحی برای خانهدارشدن افراد فاقد مسکن ارائه کرد که با پرداخت قسطی میتوانستند صاحب خانه شوند. ما هزینه اولیه را پرداخت کردیم، اما بعد از یک سال، سهمیهاش را به یکی از شاگردانش واگذار کرد. آن جوان روستایی، دانشجو بود و تازه داماد؛ جایی را برای زندگی نداشت. خواستم منصرفش کنم، یادآوری کردم که ما خودمان مستاجریم، اما گفت خدا بزرگ است. ما بالاخره خانهای میگیریم، ولی این جوان خیلی نیازمند است.
مجید، کارشناسی سختافزار کامپیوتر و حقوق داشت. با پدر در شرکت راهسازی فعالیت میکرد و مربی باشگاه بود. در کنگفو مقام کشوری داشت، داور اتومبیلرانی، بازرس هیئت رزمی و نماینده سبک نینجوتسو بود. در تیراندازی مهارت بالایی داشت و مجوز پزشکی کوهنوردی کشوری را نیز دارا بود.
او چند اختراع در زمینه تجهیزات جنگی داشت، اما بهدلیل کمبود بودجه نتوانست آنها را ثبت کند. پس از شهادتش، افرادی از تهران برای گرفتن طرحها آمدند، اما من آنها را ندادم و گفتم: «پسرش وقتی بزرگ شد، اگر بخواهد، نام پدرش را با این طرحها زنده میکند.»
مجید، بسیار مردمدار و خاکی بود. مادران شاگردانش در باشگاه با او تماس میگرفتند تا بچههایشان را راهنمایی کند. رئیس هیئت موتورسواری همدان بود، اما برای تعمیر موتورها خودش دست به کار میشد. گاهی که از بیرون برمیگشت، انگار بر
سر و رویش خاک الک کرده بودند. میگفت، دیدم یکی از بسیجیها کارگری میکند، به کمکش رفتم. بعد از شهادتش فهمیدیم که چند خانواده بیسرپرست را حمایت میکرد.
مجید ارادت ویژهای به حضرت زهرا(س) داشت و سربند «یازهرا» را بر پیشانی میبست. به امامزاده عبدالله همدان علاقه زیادی داشت و بارها از آنجا حاجت گرفته بود.
از سال ۹۱ که بهعنوان ورزشکار نخبه همدان به حج رفت، نشانههایی از عزم خود برای شهادت را نشان داد. در مکه با خواهرش تماس گرفت و گفت: «برای تو طواف کردهام و از خدا خواستهام کارم را یکسره کند.» وقتی بحث سوریه از سال ۹۲ مطرح شد، با سردار همدانی و دیگران دیدار کرد و به هر دری زد تا راهی شود. پدرش با زبان هشدار میگفت تو عمودی میروی، افقی برمیگردی، اما مجید با خنده، میگفت خدا بزرگ است.
توصیه مجید، همیشه حجاب و صبوری بود. به خواهرش گفت: «اگر برایم اتفاقی افتاد، تحصیلاتت را ادامه بده و باعث افتخار پسرم باش.» او منضبط و دقیق بود و وصیتنامهای نوشته بود که نزد یکی از دوستانش بود، اما پیدا نشد.
شبی که قرار بود عازم سوریه شود، پسرش در بیمارستان بستری بود. همسرش از او خواست اعزامش را به تعویق بیندازد، اما مجید قبول نکرد. پس از رسیدن به سوریه، سهبار تماس گرفت. در آخرین تماس، با پسرش صحبت کرد و پرسید: «بابا، دوست داری چه چیزی برایت بیاورم؟» جواب داد: «ماشین.» مجید به همسرش گفت: «مواظب خودت باش. اگر اتفاقی برایم افتاد، به فلانی زنگ بزن.» دو روز بعد، در ۲۳ مهرماه، در حلب به شهادت رسید.
پسرعمه مجید که در سوریه بود، تعریف کرد که مجید را در مرغداری دیده و او بند اسلحهاش را درست کرده است. میگفت: «در باغ زیتون، مجید سیبی چید و گفت مثل سیبهای بهشتی است. نیمی از آن را خورد و نیمی را به من داد و گفت اگر این را بخوریم، شهید میشویم. همان روز زخمی شد و به شهادت رسید.» دوستانش که لحظات آخر، بالای سرش زیارت عاشورا میخواندند، گفته بودند که در لحظه آخر گفته است: «همسرم تنها ماند...»
سردار سلیمانی، مدتی قبل از شهادت، به همدان آمد و با خانوادههای شهدا دیدار کرد. عکسی از مجید را بوسید و به پسرش هدیه داد. همسرش میگوید، پس از شهادت حاج قاسم، احساس کردم پشتم خالی شد. او بسیار به خانوادههای شهدا توجه داشت.
هفت روز سوخت تا پاک شود
خاطرهنگار: مریم سیانکی، خواهر شهید علیرضا سیانکی
ولادت: 15/3/1326 – استان تهران
شهادت: 11/4/1365 – مهران، منطقه عملیاتی کربلای 4
نحوه شهادت: اصابت راکت به تریلی حامل مهمات و سوختگی
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه 53، ردیف 130، شماره 18
شهید علیرضا سیانکی در خانوادهای زحمتکش و مذهبی به دنیا آمد. در دورهای که بیشتر رزمندگان، جوان و مجرد بودند، علیرضا در کسوت پدر چهار فرزند و با مسئولیتهای فراوان، داوطلبانه راهی جبههها شد تا به ندای امام خمینی(رض)، ولی و رهبرش، به وظیفه شرعیاش لبیک بگوید. او راننده تریلی بود و در عملیات کربلای۴، مأمور انتقال مهمات از کرخه به مهران. همیشه برایم سؤال بود که چرا به گفته دوستانش، برادرم هیچوقت با نوجوانان رزمنده آبتنی نمیکرد. بعدها یکی از همرزمانش پرده از رازی برداشت که دل هر شنوندهای را میلرزاند.
علیرضا به خاطر خالکوبیهایی که از دوران پیش از انقلاب بر بدنش داشت، از نوجوانان جبهه خجالت میکشید. میگفت: «نمیخواهم بچهها بدنم را ببینند. از خدا خواستم طوری شهید شوم که اثری از این خالکوبیها نماند.» به شوخی گفتم: «علیرضا، اگر شهید هم بشوی، باز بچهها بدنت را میبینند!» لبخند زد و با ایمان پاسخ داد: «همین را هم به خدا سپردهام...»
در یکی از روزهای عملیات، وقتی تریلی را در نزدیکی ارتفاعات «کلهقندی» پارک میکرد، هواپیماهای دشمن حمله کردند. راکتی به تریلی خورد و انفجار مهیبی رخ داد. مهماتهای داخل تریلی یکییکی آتش گرفتند و منفجر شدند. تریلی شعلهور شد، ولی علیرضا نتوانست از آن خارج شود. دربها قفل شده بود و آتش همهچیز را دربر گرفت. پس از فروکشکردن شعلهها، رزمندهها در را باز کردند... تنها نیمتنه پایین بدنش سالم مانده بود. قسمت بالایی، همان جایی که خالکوبیها بود، کاملاً در آتش سوخته بود؛ دقیقاً همانگونه که از خدا خواست...
علیرضا شهید شد؛ با عزت و آبرو. دعایش مستجاب شد و خدای بزرگ او را همانگونه که دلش میخواست، خرید. او با خلوص و شرم دینیاش، به ما درس بزرگی داد؛ اینکه توبه و حیا، نزد خدا عزیزترین نشانه بندگی است.
پدرم همیشه از همسر برادرم که با صبوری و مهربانی و ایثار، بچههای قدونیمقد برادرم را بزرگ کرد، قدردانی میکرد.