«... 16 ژانویه ۱۹۷۹، فرودگاه مهرآباد تهران، باد سردی از کوههای البرز، دور و بر دو فروند هواپیمای ۷۰۷ را که در جلوی پاویون سلطنتی یکطبقه سفید و مفروش با قالیهای ضخیم، ایستادهاند، جارو میکند. همینجا بود که در روزهای خوشتر، شاه ایران، پادشاهان و دولتمردانی را که برای چاپلوسی و تأیید بلندپروازیها و تقاضای اتحاد و پول و سایر نشانههای پادشاهیاش میآمدند، پیشواز و بدرقه میکرد...».
این جملات گزارش ویلیام شوکراس نویسنده و روزنامهنگار انگلیسی است از فرودگاه مهرآباد در روز فرار شاه. او که بعداً کتاب «آخرین سفر شاه» را درباره روزهای آوارگی محمدرضا پهلوی و فرح دیبا نوشت، با ویلیام سولیوان، آخرین سفیر آمریکا در ایران، رفاقتی داشت. از همین روی نقلقولهای مستندی از سولیوان درباره آن روزها نقل کرده است.
از جمله از قول ویلیام سولیوان، روزهای آخر شاه را اینگونه توصیف کرده است:
«... شاه در بعضی گفتوگوهایش با سولیوان، گویی در گرداب حوادث غرق شده بود. گاهی عصبی بود و زمانی به طرز شگفتانگیز ساکت و آرام بهنظر میرسید. اما در تمام موارد اوضاع را درک نمیکرد و مایوسانه در جستوجوی توصیه و نظر مشورتی بود. میگفت فقط به من بگویید واشنگتن چه میخواهد؟ این سؤال برای سولیوان بسیار سخت بود...»
تلخترین مأموریت دیپلماتیک سفیر
سرانجام واشنگتن در جستوجوی راهی برای فرار از مخمصهای که با انقلاب اسلامی مردم ایران، گرفتارش شده بود و با کورسوی امیدی به تلاش دولت بختیار و ژنرالهای شاه برای حفظ سلطه آمریکا بر مقدّرات ایران و در نهایت کودتایی که با محوریت ژنرال هایزر (معاون فرماندهی نیروهای ناتو در اروپا) برنامهریزی شده بود، دستور نهائی را صادر کرد و همانگونه که در شهریور 1320، متفقین فرمان به خروج رضا میرپنج از کشور داده بودند، اینبار امر به ترک کشور توسط پسرش کردند. ویلیام شوکراس فرمان واشنگتن به شاه را اینگونه تعریف کرده است:
«... در اواخر دسامبر، سولیوان برای انجام مأموریتی به کاخ (نیاوران) رفت که به قول خودش برای یک سفیر، غیرعادی بود. میبایست به رئیس کشوری که نزد او اعزام شده بود، بگوید که باید کشورش را ترک نماید...»
ویلیام سولیوان، آخرین سفیر آمریکا در تهران در کتاب خاطرات خود به نام «مأموریت در ایران» این ملاقات که به قول وی، تلخترین خاطره زندگی دیپلماتیکش محسوب میشود را نقل کرده است. وقتی وی به عنوان سفیر یک کشور بیگانه قرار بوده پیام آمریکا و سران غرب را به شاه ایران ابلاغ نماید که بایستی از مملکت خود بیرون برود، سولیوان درباره آن خاطره نوشته است:
«... در همین ایام (اوایل دی ماه 1357) پیامی از واشنگتن دریافت داشتم مبنی بر اینکه در اولین فرصت شاه را ملاقات کنم و به او بگویم که هرچه زودتر ایران را ترک گوید... ابلاغ چنین پیامی از طرف سفیر یک کشور به رئیس مملکتی که در آن مأموریت دارد، کار سادهای نیست...»
اما وجه تلختر ماجرا، نحوه برخورد زبونانه و حقیرانه شاه با آن پیام بود که به جای ایستادگی و مقاومت در مقابل تعیین تکلیف یک سفیر بیگانه و همچنین نشان دادن غرور شاه یک مملکت، به شکل درماندهای تسلیم شده و مانند بردهها تنها سؤال کرد که حالا کجا باید
برود؟!
حالا کجا باید برم؟!
ویلیام سولیوان خاطره آن روز را اینگونه ادامه داده است:
«... من تا آنجا که میتوانستم با لحن ملایم و مهربان مضمون پیام واشنگتن را به شاه ابلاغ کردم. او با دقت به پیامی که او را به ترک کشورش دعوت میکرد، گوش داد و وقتی که حرفهای من تمام شد، رو به من کرد و با لحنی کم و بیش ملتمسانه گفت: خیلی خوب، اما کجا باید بروم؟...»! اما به ویلیام سولیوان نگفته بودند که شاه باید به کجا برود، فقط دستور این بود که وی باید از کشور خارج شود. از همین روی وقتی سولیوان پیشنهاد سفر به آمریکا را به او داد، دیگر سر از پای نمیشناخت.
ویلیام سولیوان نوشته که از شاه سؤال نمود:
«... آیا اعلیحضرت میل دارند برای ارسال دعوت نامهای از ایالات متحده برایشان اقدام کنم؟...»
ویلیام شوکراس صحنه عکسالعمل شاه را به نقل از سولیوان اینگونه تشریح کرده است:
«... در این هنگام (بعد از پیشنهاد سولیوان) شاه به جلو خم شد و با هیجانی شبیه به حرکات یک کودک خردسال که به موضوعی علاقهمند شده باشد، گفت: وای، این کار را برای من میکنید؟ واقعاً این کار را میکنید؟...»
3 بار دیگر میخواست فرار کند!
سولیوان و شوکراس هر دو در کتابهای خود از عجله آمریکا برای خروج شاه نوشتهاند. سولیوان در 12 ژانویه (22 دیماه) مجدداً به کاخ نیاوران رفت و اینبار در حالی که به ساعتش نگاه میکرد، هشدار داد که مسئله خروج شاه از کشور دیگر مسئله چند روز نیست، بلکه اینک ساعات مهم هستند!
براساس اسناد مکتوب و شفاهی، شاه پیش از این تاریخ در همان سال 1357، 3 بار دیگر قصد فرار از کشور را داشت؛ پرویز ثابتی مدیرکل امنیت داخلی ساواک در خاطرات خود، اولین بار را در خرداد ۱۳۵۷ ذکر نموده، بار دوم در مردادماه به نقل از جمشید آموزگار (نخستوزیر وقت) و بار سوم مهناز افخمی (از وابستگان دربار) به نقل از اشرف پهلوی، در شهریورماه شاه را در حال فرار توصیف نمود!!
ویلیام شوکراس حال و هوای کاخ نیاوران پس از خروج شاه و فرح را اینگونه شرح داده است:
«... دیوارها و کف اتاقهای کاخ او که اخیراً نوسازی و تزیین شده و به عقیده بسیاری، زیاد پرزرق و برق بود، کاملاًً برهنه است. قالیها و تابلوها بستهبندی شده و به یکی از خانههای اشرف شاید در ژوانلهپن، شاید به یکی از کاخهایش در مانهاتان، شاید به خانهاش در خیابان مونتنی پاریس، شاید به خانه پسر معاملهگرش، شهرام که ثروتی افسانهای اندوخته است در لندن و یا شاید به جزیره متعلق به او در سیشل منتقل شده باشد...»
کاخ را جارو کردند!!
خبرنگارهایی که در زمان پرواز هواپیمای شاه در فرودگاه بودند، نقل کردهاند هواپیمای یاد شده به علت بارهای بسیاری که همراه داشت با سنگینی از زمین برخاست! این در حالی بود که علاوهبر شاه، اعوان و انصار وی از جمله اشرف و شمس و دیگر وابستگان سلطنت، ثروت بسیاری بهصورت اشیاء قیمتی یا پول نقد از کشور خارج کردند.
ویلیام شوکراس در ادامه گزارشهای خود از ماجراهای حیرتآور آن ثروتهای به غارت رفته، مینویسد:
«... مأموران گمرک در سراسر اروپای غربی و آمریکای شمالی با وضع عجیبی روبهرو شدهاند، چگونه میتوانند قیمت اشیاء گرانبهایی نظیر جامهدانها و صندوقهای لبریز از قالی و تابلو و مبل و الماس و گردنبندهای مروارید و انگشترهای یاقوت و گوشوارههای زمرد و نیم تاجهای زنانه و سرویسهای نقره را که از ایران وارد میشود، ارزیابی کنند؟ بانکهای تهران در تقاضاهای انتقال پول غرق شدهاند...»
اما از طرف دیگر مردم با شنیدن فرار شاه، به خیابانها ریختند و با پخش شیرینی و گل و در آغوش کشیدن نظامیان، به جشن و شادمانی وصف ناپذیری پرداختند. آنتونی پارسونز، سفیر وقت انگلیس در ایران، آن روز را در کتاب خاطراتش چنین توصیف نموده است:
«... مردمی که در خیابانها حرکت میکردند همه در شور و هیجان بودند و هنگام عبور، از برابر ما دست تکان میدادند و بعضیها روزنامههایی را که عنوان درشت «شاه رفت» بر روی آن نقش بسته بود به ما میدادند... تظاهراتکنندگان روی اتومبیل زرهپوش نظامی رفته و شعار میدادند و لولههای تفنگ سربازان با شاخههای گل مسدود شده بود. من چنین صحنهای را هرگز به چشم خود ندیده بودم...»
آوارگی خفت بار پهلویها
اما علیرغم موافقت اولیه و برخلاف آنچه ویلیام سولیوان به شاه وعده داده بود، آمریکا نوکر حلقه به گوش خود را راه نداد. محمدرضا برای خروج از ایران، تنها موفق به دریافت ویزا از دولت مصر شد، نخست به مدت شش روز در مصر اقامت کرد و پس از آن به دعوت ملکحسن مراکشی به این کشور رفت.
او در سوم اسفند 1357، در پیامی به سفیر آمریکا در مراکش، اعلام کرد قصد دارد هفته دیگر به آمریکا سفر کند. آمریکا پس از تشکیل جلسه کمیته هماهنگی شورای امنیت ملی در کاخ سفید، از طریق نمایندگانش، او را قانع کرد که در شرایط فعلی، دعوت پیشین آمریکا را نادیده بگیرد، زیرا در صورت ورود به آمریکا با مشکلاتی روبهرو خواهد بود.
پادشاه مراکش هم نتوانست بیش از 70 روز او را نگه دارد و عذرش را خواست تا سرانجام به کمک دیوید راکفلر، دوست آمریکایی شاه، او توانست پناهگاهی در باهاما پیدا کند و در 10 فروردین 1358 عازم باهاما شد. اقامتی که بازهم بیشتر از 70 روز نشد و با خودداری دولت باهاما از تمدید ویزایش در حالی که دولت انگلستان نیز وی را نپذیرفته بود، سرانجام با مداخله هنری کیسینجر، دوست قدیمی دیگرش، در 20 خرداد با یک هواپیمای کرایهای وارد مکزیک شد.
وخامت حال محمدرضا سرانجام باعث شد تا آمریکا با سفرش به این کشور تنها برای معالجه موافقت کند؛ اما با تسخیر سفارت آمریکا در ایران محمدرضا را بلافاصله پس از ترخیص از بیمارستان، از آمریکا خارج کردند و به دلیل عدم پذیرش کشورهای دیگر، پس از دو هفته با مجوز موقت پاناما، به این کشور سفر کرد، اما در خطر استرداد به ایران قرار گرفت و سرانجام با پذیرش مجدد انور سادات، به مصر بازگشت و در 5 مرداد 1359 در همین کشور
درگذشت.