سید ابوالحسن موسوی طباطبایی
... مرضیه چادر پوشید، کیفش را برداشت و آماده رفتن شد. این هفته، ساعت کاریاش ۴ بعدازظهر بود تا ۱۰ و نیم شب. تا درمانگاه راهی نبود ولی همسرش الیاس ترجیح میداد در شلوغی خیابانهای رشت، مرضیه را همراهی کند و به درمانگاه برساند. زینب هم در خانه میماند تا پدر برگردد و با وجود وابستگی شدیدی که به مادر داشت، به سنی رسیده بود که درک میکرد مامان در این ساعت باید به درمانگاه برود. کاریش هم نمیشد کرد! لذا مینشست و برنامه کودک میدید یا نقاشی میکشید. زینب عاشق نقاشی کشیدن بود. الیاس مرضیه را میرساند و خیلی زود برمیگشت و نمیگذاشت دخترش زینب تنها بماند.
آن روز پنجشنبه ۱۸ دیماه بود. همیشه پنجشنبهها نوید یک روز خوب استراحت و لذت با خانواده بودن را به همراه دارد و مرضیه و الیاس در زندگی باصفا و لبریز از عشق خود، قدر فرصتهای با هم بودن را بسیار میدانستند. راستی! کم کم روز تولد زینب هم داشت میرسید. ۲۲ بهمن پنج سالش تمام میشد. او درست در سالروز پیروزی انقلاب به دنیا آمده بود. مرضیه از همین حالا در فکر جشن تولد زینب بود و میخواست چون سالهای گذشته، فامیل را دعوت کند. زینب را همه دوست داشتند و در جشن تولد برایش هدیه میبردند.
مرضیه مامایی خوانده بود.پرستاری مهربان و عاطفی بود که خستگی نمیشناخت و تیمار بیماران و خدمت به دردمندان را عبادت میدانست. به شغلش عشق میورزید و در این راه، بسیار صبور و دلسوز بود. کسانیکه او را میشناختند از خلق نیکو و روی گشاده او خاطرهها داشتند.پرستاری خدوم و سراپا شور و احساس بود. به بیماران روحیه میداد و همراه با محبت و نوازش به آنان رسیدگی میکرد. شاید کسی بیحوصلگی و اخم مرضیه را ندیده باشد. بلکه همیشه بشاش و پر انرژی بود و لبخندی بر لب داشت.
***
دروازه شهادت هیچ گاه بسته نبوده و بسته نخواهد شد. اما نکته اینجاست که خداوند حکیم و مهربان، این باب سعادت ابدی را تنها به روی خاصان و برگزیدگان میگشاید. ندای «إرجِعی إلی رَبِّکِ» که شورانگیزترین و عاشقانهترینِ دعوتهاست، در همه ادوار و از آغاز تاریخ بشر استمرار داشته است اما تنها کسانی این دعوت را شنیدند و به آن لبیک گفتند که مرزهای تیره این جهان خاکی را درنوردیدند تا لایق خطاب «فادخُلی فی عِبادی» گردیدند. آری شهادت اتفاقی نیست و سخن مشهور شهید حاج قاسم سلیمانی که فرمود «شرط شهید شدن، شهید بودن است» حقیقتی است که پیوسته در صفات، ویژگیها و زندگی شهیدان نمود داشته است. آنان آگاهانه زیستند و در افقی به مراتب برتر از دیگران سیر کردند و مرضیه یکی از آنان بود.
او از همان کودکی با همسن و سالان خود تفاوت داشت. مقید به پوشش و عفاف و فرایض دینی بود و با مسجد و حسینیه انس داشت. در مراسم مذهبی مانند شبهای احیا حتما شرکت میکرد و در راهپیماییها، یادوارههای شهدا و تشییع پیکرهای پاکشان حضور مییافت. پس از ازدواج و حتی بعد از تولد زینب هم این شیوه را ترک نکرد. محجوب و باحیا بود و به آرامی سخن میگفت. عشق به انقلاب و رهبری در وجودش موج میزد. ارادت خاصی به اهل بیت خصوصا سیدالشهدا(ع) داشت و چندین بار به اتفاق همسر و دخترش زینب به سفر معنوی اربعین رفته بود. حجاب و تقوای زبانزدی داشت. این اواخر به حفظ قرآن روی آورده و موفق به حفظ هشت جزء شده بود. مرضیه ایامی از سال خصوصا ماه رجب و شعبان را روزه میگرفت.
***
آن روز هم مانند دیگر روزهای رجب روزه داشت و طبق معمول افطاریاش را با خود به درمانگاه برده بود. اذان مغرب که شد مرضیه نمازش را خواند و افطار کرد. در آن زمان اوضاع آرام و طبیعی بود. ساعتی بعد الیاس تماس گرفت تا با شنیدن صدای مهربان همسرش آرامش یابد. دوست داشت آن شب که احتمال اغتشاشات میرفت، زودتر دنبال او رود تا با هم به خانه برگردند و مرضیه به او اطمینان خاطر داد که همه چیز خوب است و در این ساعات پایانی، درمانگاه به وجود او نیاز دارد. در این هنگام کودک بیمار پنج سالهای را آوردند که تزریق سرم داشت و مرضیه که عاشق کودکان بود، طبق معمول با برخورد سراسر نشاط و امید خود به مداوای او پرداخت.
ساعت از هشتِ شب گذشته و خیابانها همچنان آکنده بود از موج تحرک و پویایی. زندگی در اینجا هم مانند دیگر شهرهای کشور عزیزمان جاری بود. اما در آن سوی مرزها، بدخواهان این مرز و بوم مثل همیشه، میلیاردها دلار هزینه کرده بودند تا نبض زندگی ملت را از کار انداخته و خرمن امید او را تبدیل به تلّی از خاکستر نمایند.
سالهاست که دشمن از آرامش و روحیه سرشار این مردم، چون گرگ زخمی به خود میپیچد و زوزه میکشد و از اینکه میبیند آنان پشتیبان نظام برآمده از اراده خود هستند، برای انتقام گرفتن دسیسه میچیند و فتنه برمیانگیزد.
اغتشاشگران تروریست، با تاریک شدن هوا، خفاشگونه از سوراخهای خویش بیرون خزیدند.
این بار هم آمده بودند، ولی وقیحتر و وحشیتر و البته آموزش دیده، پشتیبانی شده و مسلح به انواع سلاحهای سرد و گرم. گویی انفجار ۴۷ سال فاضلابِ انباشته از کینه و شرارت آمریکا و اسرائیل بودند که در کف خیابانهای کشور جاری میشد. در قساوت و خونریزی، بینظیر و تنها با داعش قابل قیاس بودند بلکه به مراتب دوزخیتر و خباثتآمیزتر! که داعش قرآن نسوزاند.
اعمال وحشیانه این عده در قالب هیچ وصفی نمیگنجد و هیچ مخیلهای تابِ تصوّر درنده خویی و ددمنشیشان را نمیآورد. آنان هیچ نسبتی با ایرانیان نجیب و بافرهنگ نداشتند. اگر چه اندکشمار بودند، اما حاصل تلاش دوزخیشان، دامنه گستردهای از شکنجه و کشتن و ویرانی و به آتش کشیدن بود. آنان همچون اسلاف داعشی خود قتلهای فجیعی مانند زنده زنده سوزاندن و سربریدن را مرتکب شدند و برای اولین بار پا را فراتر از گذشته نهاده و رو به تخریب و به آتش کشیدن مساجد آوردند. به طوریکه صدها مسجد و بقاع متبرکه و هزاران جلد قرآن کریم را سوزاندند. در زمانی کوتاه رشت مانند یک شهر جنگ زده تبدیل به ویرانهای شد. شعلهها سر به فلک میکشید و دود و آتش فضا را پر کرده بود.
صدای اغتشاشگران از دور شنیده میشد و مشخص بود که به سمت درمانگاه میآیند. همچون سَموم مهلک دوزخ که از هر چه عبور کند، نیستی و فنا به جا میگذارد... اما اینجا یک مرکز درمانی است و هیچ کس هر چقدر هم درنده خو و وحشی باشد با چنین مراکز کاری ندارد.
وحوش تروریست نزدیک شدند و با رسیدن به درمانگاه شروع به تخریب کردند. اما حس نفرت و کینهشان ارضا نشد و در عملی وحشیانه درمانگاه را به آتش کشیدند. شعلههای آتش به زودی ساختمان درمانگاه را فراگرفت و طبقات یکی یکی دچار حریق شد. عدهای به سختی، افراد گرفتار در آتش را نجات دادند. اما مرضیه که در محاصره شعلههای سرکش قرار داشت، خود را به طبقات بالا رسانید. دود همه جا را فراگرفته بود. الیاس به شدت نگران و پریشان بود. زنگ زد مرضیه که از شدت دود به سختی نفس میکشید به الیاس گفت زینب را زودتر برگردان آنها ممکن است به او آسیب بزنند. دیگر نتوانست سخن بگوید. شعلههای سرکش آتش همه طبقات درمانگاه را فراگرفته بود.
ماشینهای آتشنشانی به راه افتادند اما اراذل مسلح جلو آنان را گرفتند، شیشههایشان را شکسته و یکی از آتشنشانان را با چاقو زخمی کردند. آنگاه دو تا از رانندهها را پایین کشیدند و با گذاشتن چاقو زیر گلویشان آنها را تهدید کردند و مانع انجام مأموريتشان شدند.
آتش به زودی غیر قابل مهار شد و همه چیز را بلعید کاری از کسی ساخته نبود. الیاس سراسیمه و مستأصل به این سو و آن سو میرفت افراد حاضر تصور میکردند همه افراد تخلیه شده و کسی در ساختمان نمانده است. ساعت یازده شب آتش نشانان موفق شدند خود را به درمانگاه برسانند. عملیات اطفای حریق تا اذان صبح طول کشید. پیکر سوخته و خاکستر شده مرضیه را در یکی از طبقات پیدا کردند. بدن به هیچ عنوان قابل شناسایی نبود و تنها بخشی از یک دستش از شعلههای سوزان و سرکش آتش در امان و سالم مانده بود. میگویند او با همان دست برای امام حسین علیهالسلام بسیار سینه زده بود.
مرضیه نبوینیا که در اغتشاشات تروریستی دی ماه ۱۴۰۴ به نام «پرستار ایران» شهرت یافت، شهیده مظلومی است که در آتش برافروخته ترامپ و نتانیاهو سوخت تا سندی دیگر بر پرونده ننگین جنایات دشمنان ایران افزوده شود. مرضیه عزیز هر چند در خیل شهیدان پرافتخار ایران، همچون شمعی گداخت، اما فروغش روشنایی بخش راه پرفراز و نشیب ملت شد.
اینک یادگار گرامیاش زینب که اندوه فقدان مادر بر قلب کوچکش بیپایان است، میزیبد زینبوار برای نسل خودش و آیندگان، راوی جنایات فجیع کینهتوزان و بدخواهان این آب و خاک باشد.