۲۹۷ - گفتگو با حسین سلطانینژاد، پدر شهیده مریم و همسر شهیده نغمه گلزاری: شهادت توفیقی است که سن و سال نمیشناسد ۱۴۰۳/۱۱/۳۰
گفتگو با حسین سلطانینژاد، پدر شهیده مریم و همسر شهیده نغمه گلزاری:
شهادت توفیقی است که سن و سال نمیشناسد
۱۴۰۳/۱۱/۳۰
تا زمانی که زندگی بشری پا برجاست و چرخ دنیا به پیش میرود، درِ بوستان شهادت به روی همه گشوده است. این در، با لطافتی از جنس بهشت، در همین دنیای نهچندان لطیف و ناآرام، به استقبال مشتاقان میشتابد. خداوند، عدهای را از بدو آفرینش برای خود تربیت میکند. گامبهگام آنان را به سوی بوستان شهادت هدایت مینماید و در نهایت، با دستان مهرآمیز خود، درِ این بوستان را به روی بندۀ تربیتشدۀ خویش میگشاید.
شهادت، کوچک و بزرگ، زن و مرد نمیشناسد. چرا که ذات این بندگان را برای خود خواسته و خریداری کرده است. آنها را تا این حد مشتاقانه در آغوش میگیرد و عاقبتشان را به سعادت و شهادت مزین میکند. خانوادههای شهدا نیز، نگهبانان این بوستاناند؛ آنها با صبر و استواری خود، راه عشق و ایثار را به دیگران نشان میدهند.
سیدمحمد مشکاتالممالک
بنده حسین سلطانینژاد، پدر شهید مریم و جانباز امیرعلی سلطانینژاد، همسر شهیده نغمه گلزاری، برادر شهید سمیه و فاطمه سلطانینژاد، و دایی شهیدان فاطمه، زهرا، مهدی، محمدامین و ریحانه سلطانینژاد هستم. ریحانه، که به «دختر کاپشنصورتی با گوشوارۀ قلبی» معروف شد، یکی از همان فرزندانی بود که خداوند برای خود تربیت کرده بود. پسرم، امیرعلی، نیز جانباز شد و با وجود ساچمهای که در سرش باقی ماند و اتفاقاتی که برایش افتاد، خواست خدا بود که او نزد ما بماند.
تربیت خاص فرزندان؛ ریشههای مذهبی و انقلابی
خانواده و طایفۀ ما همواره به انقلابی و مذهبی بودن شهره بودهاند. ما اصالتاً اهل روستای کیسکان هستیم، منطقهای سردسیر و خوشآبوهوا در ۲۵ کیلومتری شهرستان بافت. از همان ابتدا، طایفۀ ما فرزندانش را با سبک و سیاقی خاص تربیت میکرد. عموها، داییها و دیگر بزرگان فامیل همیشه در راهپیماییها و مراسمهای مذهبی شرکت میکردند و همۀ بچههای خانواده را نیز با خود همراه میبردند. انگار این را وظیفۀ خود میدانستند که هرجا میروند، بچهها را نیز در کنار خود داشته باشند. نمازهای جمعه، مراسم زیارت عاشورا و دیگر آیینهای مذهبی، بخشی جداییناپذیر از زندگی ما بودند.
به همین دلیل، وقتی بزرگ شدیم، همۀ بچهها طوری تربیت شدهبودند که حتی پیش از رسیدن به سن تکلیف، اگر یک وعده نماز نمیخواندند، احساس گناه میکردند. این تربیت خاص، ریشه در باورها و ارزشهایی داشت که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود و امروز، ثمرۀ آن را در شهادت و ایثار فرزندانمان میبینیم.
موکب شهدا؛ آغاز پرواز عشق و خدمت
از سال ۱۳۹۸، یعنی سالی که حاج قاسم سلیمانی به شهادت رسید، بنده و دوستانم تصمیم گرفتیم موکبی در گلزار شهدا کرمان برپا کنیم. خانوادهام همواره به کارهای فرهنگی و کمک به مردم علاقهمند بودند و از انجام چنین کارهایی لذت میبردند. حتی کارهای کوچکی مثل سابیدن زعفران در خانه را با عشق انجام میدادند. به همین دلیل، وقتی موکب را راهاندازی کردیم، تمام خانواده، از جمله همسرم و خواهرانم، با اشتیاق در کنار خانوادۀ دوستانم حضور پیدا کردند.
از نخستین تا چهارمین سالگرد شهادت حاج قاسم، که سال گذشته بود، موکب ما در چهارراه شهید یوسفاللهی برپا میشد. این چهارراه، درست قبل از میدانی قرار داشت که به مزار حاج قاسم منتهی میشد. هر روز ساعت پنج صبح به موکب میرفتم. همسرم، خواهرانم و بچهها، که در مجموع نُه نفر میشدند، با پراید من به موکب میآمدند. در میان آنها، سه خانم و پسرم امیرعلی، که سیزدهساله و بزرگتر از بقیه بود، حضور داشتند.
قبل از راهاندازی موکب، در ایام محرم، وقتی با خانواده در شهر میگشتیم و به تکایا و مساجد سر میزدیم، میدیدیم که بچهها با چه شور و شوقی کندر دشتی (اسپند) دود میکردند و چایی میدادند. این صحنهها را میدیدم و احساس میکردم که بچهها نیز به این کارها علاقهمند هستند. خود ما هم این زمینه را داشتیم، تا اینکه فرصت برپایی موکب برایمان فراهم شد. بعد از اتفاق پارسال نیز، دست از خدمت برنداشتیم و همچنان با عشق به کارمان ادامه دادیم.
گذشت و ایثار؛ بارزترین ویژگی شهیده نغمه گلزاری
همسرم، شهیده نغمه گلزاری، اصالتاً اهل سیرجان بود. ما در سال ۱۳۸۸ ازدواج کردیم و در مجموع حدود پانزده سال در کنار هم زندگی کردیم. مهمترین ویژگی اخلاقی او، که من در زندگی واقعاً به آن تکیه کرده بودم، گذشت، مهربانی و هنر مدیریت خانوادهاش بود. ما در طبقۀ بالای خانۀ پدرم زندگی میکردیم. در چنین شرایطی، طبیعتاً اختلاف سلیقههایی پیش میآمد که گاهی موجب ناراحتی و کدورت میشد. اما هر وقت چنین اتفاقی میافتاد، همسرم با روی گشاده و قلبی پر از مهر برخورد میکرد. وقتی به منزلمان میآمد، میگفت: «من که کاری نکردم. من فقط محبت کردم.» بعد از کمی فکر کردن، اگر حتی یک درصد ناراحت میشد، با آرامش میگفت: «من واقعاً از فلان برخورد ناراحت شدم، ولی بهخاطر خدا میبخشم، چون واقعاً ارزشی ندارد.»
اگر با خواهرانم بحثی پیش میآمد، خیلی زود موضوع را حل میکرد و میگفت: «من به خاطر خدا میگذرم، چون ارزشی ندارد.» حتی اگر در حین ناراحتی، یکی از دوستان یا آشنایان به خانه میآمد، شرایط بهطور کامل تغییر میکرد و همهچیز به حالت عادی برمیگشت. وقتی من از این تغییر خیلی زود تعجب میکردم، با لبخند میگفت: «من نمیتوانم میهمانم را بیارزش کنم. همهچیز تمام شد و رفت. من به خاطر خدا میگذرم.»
همسرم به کلاس خیاطی میرفت و این کار را بسیار دوست داشت. در این هنر به حدی مهارت داشت که در این اوضاع اقتصادی دشوار، تمام لباسهای مدرسه، لباسهای بیرون و حتی لباسهای مجلسی خود و بچهها را میدوخت. حتی برای مادرش، خواهرش و دیگران نیز لباس میدوخت و با این کار، بخشی از بار زندگی را به دوش میکشید.
پرستاری برای همۀ خانواده
پدرم در سال ۱۳۹۷ به بیماری گیلنباره مبتلا شد. آن زمان ما در طبقه بالای خانه آنها زندگی میکردیم. گیلنباره یک بیماری نادر است که از هر یک میلیون نفر، تنها یک نفر به آن مبتلا میشود. این بیماری سیستم عصبی بدن را مختل میکند و از پاها شروع شده، به ریه و قلب میرسد و در نهایت باعث فلج شدن بیمار میشود. تنها درمان این بیماری، داروی خارجی «آیویآیجی» است. پدرم بهخاطر این بیماری، شانزده روز در بیمارستان بستری بود و پس از مرخص شدن، نیاز به چهل شبانهروز ماساژ با روغن کنجد داشت. عصب صورتش از کار افتاده بود و صورتش کاملاً بیحس شده بود.
نغمه، همسرم، به مدت چهل شبانهروز بدون اینکه کوچکترین شکایتی کند، این کار را بهطور مرتب انجام میداد. او همیشه میگفت: «من این کار را فقط به خاطر خدا انجام میدهم.» گرچه رضایت بنده نیز در آن بود، اما او تنها برای رضای خدا این کار را میکرد. همین روحیه بود که خداوند او را خریداری کرد و از ما گرفت.
نغمه بسیار بامحبت، سختکوش و در مسائل درمانی بهشدت پیگیر و مراقب بود. او برای بچهها، خانوادۀ خودش، خانوادۀ من و حتی دوستانش، هر زمان که کسی نیاز به کمک داشت، حاضر بود. اگر کسی زنگ میزد و مشکلی را مطرح میکرد، تا جایی که میدانست راهنمایی میکرد و اگر پزشکی میشناخت، معرفی میکرد. برای خانوادهاش که در سیرجان بودند، نوبت دکتر میگرفت و آنها به خانه ما میآمدند. خانه ما تبدیل به یک میهمانسرای امن شده بود که همه در آن احساس آرامش میکردند. نغمه حتی در همۀ مراحل مراجعه به پزشک، همراهشان میشد. او برای خانوادهاش و همۀ اطرافیانش از دل و جان مایه میگذاشت.
ویژگیهای منحصر به فرد او بیشمار بود. بیشتر اوقات نماز شب میخواند. هر زمان که مشکلی پیش میآمد یا ناراحتی داشت، به نماز شب پناه میبرد و پس از آن احساس آرامش میکرد. یکبار که مشکلی برای خانوادهای پیش آمده بود، نغمه بسیار نگران شده و حرص میخورد. پس از خواندن نماز شب، با آرامش گفت: «حالا دیگر آرام شدم و احساس میکنم که مشکل حل میشود.»
شب حادثه، برادرش به من زنگ زده بود تا یک پزشک غدد به او معرفی کنم. وقتی به خانه آمدم، این موضوع را با نغمه در میان گذاشتم. او آنقدر نگران شد که حدود ساعت دوازده شب گوشی را برداشت و به برادرش زنگ زد تا از سلامتش مطمئن شود.
حتی با وجود اینکه ساعت دوازده شب بود، برادرش را از خواب بیدار کرد تا مطمئن شود حالش خوب است. من اسم او را «کسی که شهید عشق شد» گذاشتهام. چون او بهخاطر عشقش به خانواده، به راهی که حاج قاسم رفته بود، به این مکتب و به امام حسین(ع)، ایستاد و صبر کرد تا من برسم. اگر اینطور نبود، مسیر آنها به جای دیگری میرسید. او شهید عشق شد؛ عشقی که به خانواده داشت، عشقی که به راه و مسیر حاج قاسم داشت، عشقی که به این مکتب و امام حسین(ع) داشت.
هیچکس از عشق، سوغاتی به جز دوری ندید. هر قدر یعقوب تنها شد، زلیخا بیشتر. شاید من در حال حاضر بگویم: «من تنها شدم.» درد هجرانی که ما میکشیم، جز با وصال درمان نمیشود.
خدا خواست و عاقبتبهخیر شد
من در مورد ازدواجم بسیار حساس بودم. ما پنج برادر بودیم و همه ازدواج کردهبودند، به جز بنده که آخرین فرزند خانواده بودم. البته برادر کوچکترم زودتر از من ازدواج کرده بود. من زندگی همه را میدیدم و دوست داشتم عاقلانه تصمیم بگیرم، اما در عین حال، عاشقانه وارد زندگی شوم. عاشق شدم و از خدا خواستم که این عشق را با عقل همراه کند.
در خانوادۀ ما وصلتهای فامیلی بسیار رایج بود، اما همسر من غریبه بود و خانوادهام بهخاطر عدم شناخت او، مخالفت کردند. خدا میداند که هم من و هم همسرم، زندگیمان را از ائمه علیهمالسلام خواستیم. هر زمان که با هم صحبت میکردیم، به امام حسین(ع) و سایر ائمه متوسل میشدیم و میگفتیم: «خدایا، اگر خیر ما در این ازدواج است، ما را به هم برسان.» نغمه در زمان مجردی یک انگشتر داشت که آن را برای به هم رسیدنمان نذر یکی از امامزادهها کرده بود و اینگونه بود که ما به هم رسیدیم. مخالفت خانواده بیشتر بهخاطر اعتقادشان به ازدواج فامیلی بود.
ما در دانشگاه، در رشته دبیری زبان انگلیسی همکلاس بودیم. وقتی زندگیمان را شروع کردیم، با همپیمان بستیم و گفتیم: «با اینکه بهسختی به هم رسیدیم، هر ناراحتی که داشته باشیم، باید بین خودمان حل کنیم و نگذاریم به خانوادههایمان برسد.» و این اتفاق هم افتاد. من معتقدم که همسر من موقتاً از من جدا شده و من باید به او برسم.
در لیلةالرغائب، نخستین شب جمعۀ ماه رجب، وقتی نماز میخواندیم، نغمه همیشه به من میگفت: «حسین، برای من دعا کن.» و وقتی پیش هم میرسیدیم، میپرسید: «برای من چه دعایی کردی؟» من هم میگفتم: «دعا کردم که انشاءالله عاقبتمان ختم بهخیر شود.» بهطور واضح دعای شهادت نمیکردیم. اما بعد از شهادت حاج قاسم، همۀ مردم ایران فهمیدند که «هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ است. بیشهادت، مرگ با خسران چه فرقی میکند؟!»
دعای همیشگی ما دعای عاقبتبهخیری بود. تکیهکلاممان این بود: «هرچه خدا بخواهد، همان میشود.» همسرم خیلی اعتقاد داشت که خدا دستش را میگیرد و او را به سوی خیر هدایت میکند.
مریم، مادرِ بابا بود
حرف زدن از مریم برایم بسیار سخت است، اما هرچه از همسرم تعریف کردم، در مورد مریم باید دو برابرش کنید. دخترم مریم، تنها نُه سال داشت. من سال ۱۳۶۹ مادرم را از دست دادم و وقتی مریم در هفدهم آذر ۱۳۹۳ به دنیا آمد، زندگی من کلاً دگرگون شد. تمام عشق و علاقۀ من در این دختربچۀ کوچک خلاصه شده بود.
تکیهکلام همیشگی مریم این بود: «مرسی، ممنونم.» او یک چال گونهای هم در قسمت سمت راست صورتش داشت که به زیباییاش میافزود و دلبری میکرد. همه به من میگفتند: «حسین، مریم را اینقدر لوس نکن، بعداً حریفش نمیشوی.» اما من گوشم به این حرفها بدهکار نبود. من به او «مریم» نمیگفتم، بلکه او را مادر خود میدانستم. واقعاً هم مادرم بود. جای خالی مادری که از هفت سالگی نداشتم، در ۳۸ سالگی با تولد مریم پر شده بود. در این نُه سال، دیگر بیمادری را حس نکردم. برای یک پدر، دخترش مادر اوست.
بعد از شهادتش، یکی از دوستانش به من گفت که یک روز در مدرسۀ ثارالله، که متعلق به سپاه بود، شهید گمنامی آوردهبودند. بچهها به سمت تابوت شهید میرفتند، دستشان را روی آن میگذاشتند و بلند آرزو میکردند. مریم نیز دستش را روی تابوت گذاشت و آرزو کرد: «خدایا، میشود من هم روزی شهید شوم؟» و هنوز یک سال نگذشته بود که این دختربچۀ نُه ساله به آرزویش رسید. چقدر ذهنش باز بود و به چه چیزهایی فکر میکرد؟!
مسابقهای با جایزۀ شهادت
سال ۱۳۹۹ بود که آموزش و پرورش مسابقۀ «نغمههای ماندگار» را برگزار کرد. من خودم عضو آن کمیته بودم. قرار بود هر کدام از بچهها به مدت یک دقیقه قطعهای از وصیتنامۀ حاج قاسم را بخوانند و فیلمش را برای کمیته ارسال کنند. پس از ارزیابی، به برندگان جایزهای اهدا میشد. من در گلزار شهدا از امیرعلی و مریم کلیپ گرفتم و آن را برای مسابقه فرستادیم. کلیپ مریم خیلی به دلم نشست، اما اصلاً انتظار داشتم که او برنده شود. وقتی نتایج اعلام شد، گفتم: «بیانصافی شده!» چون من عضو کمیته بودم، اما در داوری دخالتی نداشتم. با خودم فکر میکردم که باید بین مریم و امیرعلی یک نفر برنده میشد.
مریم همیشه از من میپرسید: «بابا، جایزهها را ندادند؟» و من میگفتم: «نه بابا! هنوز مسابقه تمام نشده. صبر کن.» تصمیم داشتم خودم برایش جایزهای بخرم و به او بگویم که برنده شده است تا دلگرم شود. سه سال گذشت و یک روز که سر مزارش نشسته بودم، ناگهان یاد آن مسابقه افتادم. با خودم گفتم: «میدانید جایزۀ اصلی آن مسابقه چه بود؟» و سپس پاسخ دادم: «مسابقه را چه کسی برد؟» گفتند: «یک نفر از خوزستان و یک نفر از شیراز.» اما من گفتم: «نه، اشتباه میکنید. جایزۀ اصلی را مریم برد، آن هم بهترین جایزه که شهادت بود.» مریم جایزهاش را سه سال بعد از مسابقه دریافت کرد. یک روز قبل از شهادتش، معلمش از بچهها خواسته بود که دستنوشتهای برای حاج قاسم بنویسند. دستنوشتههای مریم همیشه مخاطبان زیادی داشت، اما این بار مخاطب خاصی نداشت. روز بعد از شهادتش، دستنوشتهای از کیفش درآوردم که روی آن نوشته بود: «بهنام خدا. بسم رب شهدا.
من شما را خیلی دوست دارم. شما برای من خیلی آدم مهمی هستید. ولی برای دیگران نمیدانم، چون که دیگران برای من مهم نیستند. ولی شما برای من مهم هستید.» و یک قلب کوچک هم پایین آن کشیده بود. وقتی معلمش عکسهای مدرسه را برایم فرستاد، در دست مریم و دیگر بچهها کاغذی دیده میشد. وقتی عکس را بزرگ کردم، دیدم که همان دستنوشته در دست اوست؛ دستنوشتهای که در روز آخر زندگیاش در مدرسه نوشته بود.
من سه خواهر داشتم که دو نفرشان شهید شدند، اما مادر نداشتم و این جنس محبت را خیلی کم دیده بودم. مادرپرستار بچه است و هر چه تندی و درشتی بکند، باز هم او را دوست داری. یا هر کاری که بکنی، باز مادرت دوستت دارد. این یک عشق خدایی است. این احساس را خدا در دل من انداخته بود. من دختر خیلی دوست داشتم. وقتی فهمیدیم که همسرم باردار است، هم برای امیرعلی و هم برای مریم، همۀ مسائل شرعی و قرآنی که در حلیةالمتقین برای بچهدار شدن توصیه شده بود، رعایت شد. خدا محبت عجیبی در دل من انداخته بود و منی که کمبود داشتم، مریم را «مادر کوچولوی بابا» خطاب میکردم. وقتی دست کوچکش را زیر سرم میگذاشتم و میخوابیدم، خیلی احساس آرامش میکردم. یا وقتی از بیرون میآمدم و حواسم به گوشی بود، یک لحظه میدیدم که با یک لیوان آب یا چایی کنارم ایستاده است. میگفت: «بفرمایید.» او واقعاً خیلی مهربان بود.
انگار صدایش را میشنیدند
ما هر سال به مشهد سفر میکردیم. مریم عاشق حرم امام رضا(ع) بود. قبل از سال ۱۳۹۵، وقتی به حرم میرفتیم، غذای حضرت نصیبمان نمیشد، اما از آن سال به بعد، هر سال میهمان سفرۀ امام رضا(ع) میشدیم و این برایمان بسیار خوشایند بود. همسرم عاشق کوبیدههای حرم بود. در مسیر سفر، همسرم با حسرت میگفت: «میشود امسال هم ژتون غذای حضرت گیرمان بیاید؟!» تا اینکه در عوارضی مشهد، ژتون غذای حضرت به ما رسید، که برای وعدۀ ناهار روز بعد بود. همسرم همانجا از خوشحالیگریه کرد. وقتی میخواستیم برای ناهار برویم، با لبخند گفت: «حالا که ژتون غذای حضرت گیرمان آمد، میشود غذای امروز کوبیده باشد!» داشتیم از رواق غدیر داخل میشدیم که بوی غذا در فضا پیچیده بود. همسرم گفت: «فکر کنم امروز کوبیده است.» و دقیقاً غذای آن روز کوبیده بود. انگار صدایش را میشنیدند.
وقتی برای خرید میرفتیم، جالب بود که همسرم اصلاً دنبال تجملات نبود. در دو سال اخیر، بیشتر لباسهای مریم را خودش میدوخت، اما مریم خیلی خوشلباس بود. در هر سفری که میرفتیم، مریم داخل ماشین اصلاً نمینشست. دستش را دور گردن من میانداخت و با هر آهنگی که از ضبط ماشین پخش میشد، همراهی میکرد. صورت نازکش را روی صورتم میگذاشت و من هم میچرخیدم و او را میبوسیدم. همسرم با خنده میگفت: «شما آخرش ما رو به کشتن میدهی با این مریم!» حتی گاهی امیرعلی هم به این موضوع اعتراض داشت. مریم خیلی حواسش به اطرافش بود. بسیار مهربان بود و نمیگذاشت فردی از دستش ناراحت شود. عاشق والیبال بود و در کلاسهایش شرکت میکرد. درسش هم خیلی خوب بود و معلمش عاشق او بود. مریم بینهایت دختر عجیب و خاصی بود.
سال ۱۴۰۰ با همسرم به پیادهروی اربعین رفتیم. در مسیر، ابتدا به خوزستان و سپس به اندیمشک رفتیم. آنجا دوستی داشتیم که همراهمان بود و با هم به کربلا رفتیم. نزدیک تل زینبیه ساکن شدیم، جایی که موکب آنجا متعلق به مردم مازندران بود. آنجا خیلی شلوغ بود و همسرم و همسر برادرم باهم برای زیارت میرفتند. قرار میگذاشتیم و بیرون همدیگر را میدیدیم. بهخاطر شلوغی، موفق نشدهبودیم نماز جماعت ظهر را در حرم بخوانیم. وقتی همسرم از زیارت برگشت، گفت: «عجب کیفی کردم!» پرسیدم:
«چی شده؟» گفت: «یک نماز جماعت خیلی قشنگ در حرم امام حسین(ع) خواندم. خیلی لذت بردم.» او عاشق امام حسین(ع) بود و همیشه دوست داشت به زیارت امام حسین(ع) برود. خدا را صدهزار بار شکر که زیارت امام حسین(ع) نصیبش شد و در آن مسیر لذت برد.
نغمه برای من یک همسر ایدهآل و جامعالشرایط بود. امیدوارم خدا به ما کمک کند تا بتوانیم رهرو راه این شهیدان باشیم. این برای من یک افتخار بزرگ است که خدا مرا در زمرۀ خانوادۀ شهدا قرار داد. گاهی غبطه میخورم که چرا من بیشتر در آن صحنهها بودم، اما خدا انتخابم نکرد. مأموریتی که به دوش من گذاشتهاند، به مراتب سختتر است. سختیاش اینجاست که اولاً باید نبودنشان را تحمل کنم. دیگر اینکه داغ عشقی را که روی زمین داشتیم، باید به جان بخرم و حسرت آن مادر کوچکی که خدا به من داده بود را تحمل کنم. یعنی من دو بار یتیم شدم؛ یکبار در سال ۱۳۶۹ و بار دیگر در سال ۱۴۰۲. البته خوشحالم که خانوادهام با شهادت رفتند، چون خدا خریدار آنها شد و عاقبتشان ختم به خیر شد. همیشه آن دعای عاقبتبهخیری که خودشان داشتند، در حقشان مستجاب شد.
بدون من پرواز کرد
روز ۱۳ دیماه، مانند روزهای قبل، ساعت پنج صبح به محل موکب رفتم و سری به کارها زدم. حوالی ساعت ده، به سمت مزار حاج قاسم رفتم و دوری در اطراف موکبهای مختلف زدم. یکی از موکبها مختص بچههای کوچک بود و آنجا نقاشی میکشیدند. من مشغول پیگیری کارهای موکب بودم. در آن لحظه، برادر و خواهر دیگرم و بسیاری از دوستان و بستگان نیز حضور داشتند. اما بحث انتخاب شدن است. حدود پنج دقیقه قبل از انفجار دوم، من در محل انفجار بودم. ساعت حوالی دو و چهل دقیقه شده بود و من باید برای تأمین آذوقه میرفتم. دو مسیر وجود داشت؛ یکی مسیر خودرویی و دیگری مسیر پیادهرو. ما وسایل را از مسیر خودرویی میآوردیم. وقتی به آنجا رسیدم، میگفتند انگار صدای انفجاری شنیده شده، اما من خودم صدایی نشنیده بودم، چون ما در عمود ۲۷ بودیم و انفجار در عمود ۱۳ رخ داده بود.
در راه بودم که خواهر بزرگم زنگ زد و پرسید: «صدای چه بود؟» گفتم: «من نشنیدم.» گفت: «حالا کجایی؟» گفتم: «من خوبم. دارم میآیم.» وقتی رسیدم، دیدم مسیر را بستهاند و میگویند: «جلوتر نروید، خطرناک است.» گفتم: «آقا راه را باز کن، ما خودمان موکبدار هستیم. چه اتفاقی افتاده؟!» وقتی جلوتر آمدم، دیدم که یک انتحاری صورت گرفته است. در حالی که نگران بچهها بودم، به سمتی دویدم. برادرم گفت: «نگران نباش، بچهها همینجا هستند و همه خوبند.» همۀ آن نُه نفر کنار هم بودند و داشتند به سمتی میرفتند. همسرم وابستگی و نگرانی خاصی نسبت به همۀ اطرافیانش داشت و البته این نگرانیها شدت و ضعف داشت.
تلاش برای نجات و انفجار دوم
در آن لحظۀ نخست که آنها را دیدم، درمانده بودم که چه کنم! تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که آنها را سوار کنم و به سمت خروجی ببرم تا به خانه بروند و خیالم راحت شود. وقتی آنها را سوار کردم، به دوستم گفتم: «بچهها را به خروجی برسان.» در آن لحظه، همسرم هیچ چیزی به من نگفت، فقط اضطرابی که در چهرههاشان بود را به یاد دارم. انفجار نخست در ساعت ۱۴:۵۷ رخ داد و من حدود پنج یا شش دقیقه بعد به سمت دیگر رسیدم.
تا بچهها به خروجی برسند، انگار نغمه تازه یادش افتاده بود که من جا ماندهام و به من زنگ زد: «تو کجایی؟» گفتم: «شما رسیدید؟» گفت: «نه! تا تو نیایی من هم نمیروم.» او را قسم دادم و گفتم: «تو را به قرآن برو. تو را به همان امام حسین(ع) برو. من هم دارم میآیم.» گفت: «نه، من بین همین چمنها میایستم تا تو بیایی.» خیلی التماس کردم. مکالمۀ ما یکی دو دقیقه طول کشید و فقط اصرار میکردم، اما او قبول نمیکرد. کنار گیت نیروی انتظامی بودند و من آسودهخاطر بودم که اتفاقی نمیافتد.
چند دقیقه بعد از قطع کردن تلفن، صدای انفجار دیگری شنیدم و احساس کردم که از همین نزدیکیها است. خیالم راحت بود که بچهها دور شدهاند و اتفاقی برایشان نیفتاده است. اما هرچه زنگ زدم، هیچکس تلفنش را جواب نداد. قسمت پشتی ما جنگل بود و هرکسی به درختی تکیه داده و به خانوادهاش زنگ میزد تا از آنها خبری بگیرد. نهایتاً بعد از دو سه تماس، بالاخره تماسش وصل میشد، اما من هرچه شمارۀ خواهرانم، همسرم و بچهها را میگرفتم، هیچکدام جواب نمیدادند. ساعت ۳:۱۷ شده بود و کل مسیرها هم دیگر مسدود شده بود.
دریای خون و جستوجوی بیپایان
به سمت خروجی رفتم تا از بچهها خبر بگیرم، اما دیدم که یا امام حسین(ع)! در همان چمنی که همسرم گفته بود منتظرم میماند، دریای خونی به راه افتاده بود. تمام بدنم لرزید. به دوستم که بچهها را به او سپردهبودم تا ببرد، زنگ زدم و پرسیدم: «بچهها را کجا پیاده کردی؟» گفت: «بچههای شما رد شدند.» و من مدام دلم میخواست که این اتفاق افتاده باشد.
یادم افتاد که همسرم وقتی رفتم آنها را سمت موکب بیاورم، به من گفت: «امروز ماشین را یک جای خوبی گذاشتم، پیادهروی کمتری دارد.» گفتم: «کجا؟» گفت: «اول سرباز.» به همان سمت دویدم تا ببینم ماشین آنجا است یا نه و میگفتم: «خدا کند که نباشد.» اما در میان آن جمعیت زیاد و ماشینهایی که بودند، نگاهم یکباره فقط به ماشین خودم افتاد. ماشین آنجا بود و خبری از بچهها نبود. کربلایی بود. عاشورایی بود. کوه، جنگل، دشت و بیابان و بین جمعیت را میگشتم، اما هیچجا نبودند. لحظات بسیار سختی بود.
حدود یک ساعت و نیم که گذشت، زنگ زدند و خبر زخمی شدن امیرعلی و پیدا شدنش در بیمارستان را دادند. در آن لحظه، به این امید که بقیۀ بچهها زخمی شدهاند ولی زندهاند، از این خبر خوشحال شدم. اما چنین نبود و من آنها را دیگر از دست داده بودم.
روایت ناب ما رایت الا جمیلا
سیزدهم دیماه ۱۴۰۲، روزی که حادثهی تروریستی گلزار شهدای کرمان اتفاق افتاد، ۸ نفر از عزیزانم، شامل همسرم، دخترم، دو خواهرم و چهار خواهرزادهام شهید شدند و پسرم امیرعلی جانباز شد. همان شب، وقتی داشتیم دنبال شهدا و آنهایی که خبری ازشان نبود میگشتیم، صحنههای دردآور و سختی اتفاق افتاد. برای من خیلی سنگین و بد بود و حال روحیام اصلاً مساعد نبود. در چنین شرایطی بود که تصویر خانمم را در بیمارستان افضلیپور، ساعت ۱۱:۳۰ شب دیدم. ساعت ۵ صبح، خبر شهادت مریم را برایم آوردند. سپس، ساعت ۹ صبح و ۱۱ صبح، خبر شهادت هر یک از خواهرزادهها و خواهرم را به من دادند. تا ساعت ۱۲ شب روز بعد، آخرین خبر را به من رساندند و گفتند که آخرین نفر، یعنی خواهرم سمیه، نیز پیدا شده و ایشان هم شهید شدهاند. ۲۴ ساعت پر از خبرهای پشت سر هم و نگرانیهای پیدرپی برای ما بود. شبی بسیار سخت و وحشتناک را پشت سر گذاشتیم.
روز تشییع شهدا، یعنی پانزدهم دیماه، فرا رسید. بعد از اینکه نماز بر پیکر پاک شهدا خوانده شد، با همان حال روحی بدی که داشتیم، به سمت گلزار شهدا رفتیم و پیکرهای پاک شهدا را آوردند. حدود نیم ساعت ما را کنار تابوت شهدا تنها گذاشتند تا با آنها وداع کنیم، خداحافظی کنیم، درد دل کنیم و حرف بزنیم.
قبل از دفن شهدا، از مسئولان خواستم جای شهدا را به من نشان دهند. رفتم و جای آنها را دیدم. هر هشت نفر کنار هم بودند. آنجا بود که گفتم: «مادر وسط باشد و دو بچهاش دو طرفش باشند.» برای تدفین آماده شدیم. خودم به ذهنم رسید که بروم و در قبر دخترم مریم بخوابم، ببینم جایش چطور است، آیا راحت است یا نه. رفتم پایین و در قبرش خوابیدم. سرم را گذاشتم جای سرش. وقتی خواستم بلند شوم، ناگهان دیدم که پیکر پاک مریم را به سمت قبر میآورند. از خدا خواستم و او را در آغوش گرفتم، بوسیدمش، لمسش کردم و صورت ماهاش را دیدم. خودم دفنش را انجام دادم و هنگام تلقین، شانههایش را تکان دادم. تدفین مریم تمام شد. سپس رفتم در قبر همسرم دراز کشیدم. بعد پیکر پاک همسرم را به من دادند. او را نیز در آغوش گرفتم، بوسیدم و خودم تدفینش را انجام دادم. وقتی بیرون آمدم، نگاه کردم و دیدم تدفین همهی شهدا انجام شده است. روی آن
تل خاکی که آنجا بود نشستم. ناگهان دیدم که چه جای خوبی است! آنجا آرام گرفتهاند، در قطعهای از بهشت خوابیدهاند، هشت نفر کنار حاج قاسم. چقدر زیبا! این صحنه، در اوج ناراحتی و غم و اندوهی که داشتم، برایم بسیار زیبا بود.
تا به خودم آمدم، جملهی حضرت زینب(س) از زبانم جاری شد: «ما رایت الا جمیلا» جز زیبایی ندیدم. گفتم: من چیزی جز زیبایی ندیدم.
الحق و الانصاف، همین بود که دیدم. این جمله از زبان من صادر شد، ولی کار من نبود. انگار خود بیبی حضرت زینب (س) بود که مجدداً جملهی نابش را از زبان من در جلوی دیدگان همه اعلام کرد. این توفیق برای من بود.
انشاالله خداوند ما را در مسیر اهلبیت عصمت و طهارت قرار دهد تا بتوانیم اجر شهدایمان را حفظ کنیم. و انشاالله وقتی ما هم از این دنیا رخت بربستیم، خداوند به واسطهی شهدا به ما ترحم و تفضل فرماید.
ما همچنان در این مسیر هستیم و علیرغم اینکه افراد زیادی خواستند از این حادثه سوءاستفاده کنند، ما همچنان پایبند به آرمانهای انقلابی خود هستیم و اهمیتی به حرفهای آنها نمیدهیم.